گروه جامعه: میهن پرستی و علاقه داشتن به هویت ملی و نمادها و سنبل‏های ایرانی مقوله امروز و دیروز نیست، بلکه میهن پرستی در نزد ایرانیان سابقه چندین هزار ساله دارد. از آن زمانی که تاریخ ایران تکوین یافت میهن پرستی و هویت ملی توأم با مذهب، با خون هر ایرانی عجین شده است. البته گفتنی است که میهن پرستی هیچ گونه منافاتی با دین و مذهب در ایران نداشته است بلکه این دو (دین و ملیت) در طول تاریخ ایران با هم بالیدند. تاریخ ایران شاهد است که هیچ نهضتی و هیچ حکومتی در ایران این دو را (دین و ملیت) فدای یکدیگر نکرده‏ اند، دین و ملّیت دو عنصر مکمل همدیگر بوده اند.

آنهایی که معتقدند ناسیونالیسم (میهن پرستی) با تجدد در زمان رضاشاه به ایران وارد شد کم لطفی می کنند. میهن پرستی ایرانیان از نوع ناسیونالیسم اروپایی نیست و ناسیونالیسم ایران از نوع فاشیستی و راسیسمی و (پان)ی نیست. ایرانیان هیچ موقع میهن پرست از نوع شونیسم و پانی و نژاد پرست نبودند. مهین پرستی ایرانیان در مقابل تجاوز، استعمار، استثمار و تحقیر شدگی از جانب بیگانگان کاربرد داشته نه از نوع شونیستی اش.

میهن پرستی ایرانیان پرستش یک مشت خاک و سنگ نبوده، بلکه میهن پرستی علاقه داشتن به هویت ملی و کیستی و چیستی و علاقه داشتن به فرهنگ و نمادها و سنبل ها و تمثیل های هویتی تاریخی و اسطوره‏ای بوده است. این هویت ملی کیستی و چیستی نه فقط از دوران تاریخ مدون بلکه هویت ایرانی بیشتر از دوران اساطیری ایران باستان شکل گرفته است. دوره‏های اسطوره ایران چنان با دروان تاریخی بهم آمیخته شده که بسختی خط فاصلی مابین این دو متصور است. از آئین اهورایی زرتشتی گرفته تا حکمت خسروانی و از نوروز ایرانی گرفته تا آداب و رسوم و سنبل‏ها و نمادهای که از دوران اسطوره و تاریخ به جا مانده است که بی شک هویت هر ایرانی را تشکیل می‏دهد.

ناسیونالیسم امروزی یک پدیده مدرن است و بعضی ها با شونیستی و راسیسم یکی می دانند. ناسیونالیسم ایرانی را نباید با ناسیونالیسم مدرن امروزی اروپایی و کشورهای دیگر یکی دانست. ناسیونالیسم ایرانی (میهن‏پرستی) ریشه در تاریخ و اسطوره‏های ایرانی دارد و از مقوله ملت پرستی صرف تبعیت نمی‏کند. ناسیونالیسم ایرانی، علاقه داشتن به فرهنگ و تمدن دیرپای ایرانی است که هزاران سال است که از بین نرفته که هیچ، بلکه روز به روز بر غنای آن افزوده می شود. میهن پرستی که در کشورهای اروپایی تعریف و تبیین می‏شود دیدگاه های مختلفی از نوع مدرن و پست مدرن است و گاهاً این نظرات بیشتر هویت جهانی شدن را مدنظر دارد و این تعریف با تعریف مهین پرستی و هویت ملّی ایران فرق دارد و بعضاً متضاد با یکدیگر است.

همان طوری که در بالا اشاره شد میهن پرستی و علاقه داشتن به هویت ملی ایران و دین و مذهب، دو عنصر اساسی هویت ایرانی را تشکیل می دهد. این مسئله حتی در قبل از اسلام، با آئین زرتشتی و بعد از اسلام، با دین مبین اسلام همراه بوده است در طول تاریخ مثال و شواهد زیادی می‏توان آورد.

طبق یک حدیثی که به حضرت محمّد (ص) نسبت می دهند، «حب الوطن من الایمان» علاقه داشتن به میهن و محبت ورزیدن به میهن جزیی از ایمان است. اگر این مسئله را از دید مردمان عادی بنگریم و اگر روزی گذرمان به موزه رضاعباسی افتاد و نظری به تابلوهای قهوه خانه ای که توسط استادان این فن کشیده شده بیاندازیم متوجه خواهیم شد که نقاش، سیاوش را که بخاطر اثبات بی گناهی اش در حال گذشتن از آتش (پرچم سه گوشی) در دست دارد. در روی آن پرچم جمله نصر من الله و فتح القریب نقش بسته است. البته کار این نقاش را نباید حمل بر ناآگاهی او درباره اسطوره ها و تاریخ ایرانی و ارتباط آن ها را با مذهب اسلام دانست، بلکه نقاش آگاهانه خواسته است تحکیم هویت ایرانی با مذهب و جدایی ناپذیری این دو عنصر را یادآوری کند. در اسطوره های ایرانی هم، وقتی یک قهرمان به جنگ خصم می رود، این قهرمان اول از یزدان پاک یاد می کند و بعد از ایران و نمادها و هویت ایرانی. پس معلوم می شود که هویت ایرانی و هویت دینی دو عنصر غیرقابل تفکیک هستند و این مسئله بیشتر در شاهنامه فردوسی نمود داشته است.

شاه اسماعیل صفوی بنیان گذار سلسله صفوی که در سال ۱۰۲۲ ه . ق در تبریز تاج گذاری کرد و مذهب شیعه‏ی اثناعشری را مذهب رسمی ایران اعلام نمود. وی در خطبه ای که در موقع تاج گذاری خواند گفت: من فرزند حیدرم، من فرزند رستمم، من فرزند جمشیدم و بدین وسیله خودش را با هویت ایرانی و با نمادها و سنبل های اسطوره‏ای و تاریخی ایران پیوند زد، صفویان هزار سال بعد از سلسله ساسانیان، ایران را از وضعیت نابسامان دوران مغولان و تیموریان نجات دادند و دوباره هویت ملی ایران را زنده کردند.

شاه عباس صفوی که مقتدرترین پادشاه صفوی بود، به علت تکفیر ایرانی‏ها از طرف سلفی‏های حجاز در آن زمان مانع رفتن زائران بیت اله الحرام به مکه شد و زیارت مکه را تحریم کرد و اجازه نداد ایرانی ها به مکه بروند مردم را تشویق کرد عوض مکه به زیارت بارگاه امام رضا بروند و خودش هم چندین نوبت با پای پیاده از اصفهان به مشهد برای زیارت قبر امام هشتم رفت. از طرفی این کار علاقه داشتن به هویت و منافع ملی است و دوست نداشت که پول ایرانی ها خرج یک مشت عرب ضد ایرانی بشود. از طرفی پای پیاده به زیارت اماکن مقدسه رفتن، ریشه در عادات و اعتقادات ایرانی دارد به طوری که شاهان اشکانی و ساسانی نذر می‏کردند. و هر گاه که نذر آن ها برآورد می شد با پای پیاده از تیسفون به زیارت آتشکده آذر گشت در آذربایجان می‏رفتند. از این شواهد و مثال ها در طول تاریخ زیاد داشته‏ایم. اولین میهن پرست بعد از اسلام را به فردوسی نسبت می‏دهند که توانست بعد از سال ها فترت، هویت ایرانی را از دوران اسطوره و تاریخ و از گرد و غبار زمانه بیرون کشیده و زنده کند و هم او  بود که گفت:

چو ایران نباشد تن من مباد

فردوسی کتاب شاهنامه را که همانا کتاب هویت و شناسنامه ایرانیان است توانست به تمام ایرانی ها در طول تاریخ ارمغان گرداند. دومین مهین پرست ایرانی بعد از فردوسی، نظامی گنجوی است که به گفته خودش ناگفته هایی که فردوسی درباره تاریخ ایران نگفته است نظامی توسط خمسه اش برای ایرانیان بازگو می کند و نظامی درباره ایران گفته است:

همه عالم تن است ایران دل

نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد

دل ز تن به بود یقین باشد

بعد از سال ۱۸۲۸ میلادی، بعد از قرار داد ننگین ترکمن چای که بلاد قفقاز (اران، ارمنستان، گرجستان) را که به علت بی کفایتی شاهان قاجار از مام میهن جدا شد حس ناسیونالیستی ایرانی ها شعله ور شد، به ویژه در آذربایجان، انقلاب مشروطیت عکس العمل طبیعی ایرانی‏ها بود که پس از ۸۰ سال از قرارداد ترکمن چای با همکاری روحانیت و میلیونایرانی در سال ۱۲۸۵ شمسی به وقوع پیوست.

در زمان مشروطه روزنامه‏ها و مجلات زیادی چه در ایران و چه در خارج از ایران منتشر می‏شد. مندرجات این روزنامه درباره آزادی و انقلاب مشروطه بود. اما اکثر روزنامه های دوره مشروطه خالی از مطالب و اشعار ملی و میهنی نبود. در آن دوره نزدیک به چهارصد روزنامه چه در ایران و چه در خارج از ایران توسط ایرانی‏ها منتشر می‏شد.

چون رسیدگی به تمام روزنامه‏های دوره مشروطه امکان پذیر نیست و در بضاعت اینجانب نمی‏باشد لذا برای بررسی مطالب و مندرجات ملی و میهنی در حد توان از روزنامه ها و مجلات زیر استفاده شده است.

آذربایجان، اختر، ادب، ایرانشهر، حبل المتین، صور اسرافیل، کاوه، نوبهار و نسیم شمال

 

روزنامه آذربایجان 

این روزنامه به همت ستارخان سردار ملی و به مدیریت و سردبیری علیقلی صفراوف معروف به حاجی بابا از اول سال ۱۳۲۵ ه.ق (۱۹۰۷ میلادی) در تبریز منتشر می شد. این روزنامه با روزنامه ملانصرالدین که در تفلیس چاپ می شد مناظره ها داشت. اکثر سر مقاله‏ های روزنامه آذربایجان و مطالب آن، اشعار ملی میهنی بود. آذربایجان در اولین شماره به عنوان «مسئول کیست» می‏نویسد:

«ایران، ایران، ای وطن مقدس و ای تربت پاک اقدس، ای بهشت روی زمین و ای وادی دلنشین، ای دخمه‏ی شهنشاهان جهان و ای مامن جهانداران کیان، ای ایران، ای مهد مدنیت و ای گهواره‏ی انسانیت، ای سرچشمه ی علوم و ای منبع بدایع فنون، ای ایران چه دلکش کشوری و چه ستوده مکانی، ای مقبره نیاکان، اگر خدا عقوبت نمی‏فرمود و آتش قهرش جانم را نمی‏سوخت جز تو را ستایش نمی‏کردم و غیر از تو معبودی را دل نمی بستم، ای کویت کعبه من!! و ای بویت غایت آرزوی من، ای مهر تو انیس شبهای تارم . . .

در صفحه دوم سال اول تحت عنوان «زاری بر بی کسی وطن» می نویسد:

«ای وطن!!! ای سر من کوی وفای تو روحم به فدایت، وزچه تو درگهت افسرده و پژمرده و غم خیز و محسن ریز غمان! وز چه؟ غم آور شده ارکان بسی اعظم، بس ارفع و بی امتع و بس. ای به فدای تو ای مقصد و مقصود من!! ای خاک درت سرمه ی چشمان غمینم ز چه!! بوم و دمن وز چه!! ز سر افسر شاهان، آن قیصر ایران، شاهان و خدایان و کیان ای عجب! آوخ، آوخ!! فرو ریخته آن قصر که کمتر کسی از حاجب و دربان، یکی رستم یکی زال!! دیگری سام و نریمان! که همه شب تا به سحر با حشمت فر یک دله صفت بسته ای ایران، قضا و قدر تو، چشم به دربار قدر صولت تو گوش به فرمان تو بردوخته ای ای کاخ هما رخصت و . . .

در یکی از شماره های دیگر شعری به عنوان «ای وطن مهربان» آمده است:

هر که کویت دوست دارد کی ز مردن سر نتابد

هر که معبودش تو باشی سر ز معبد بر ندارد

هر کسی را وطن در پنجه ی اغیار ماند

یا وطن را ترک گویدیا به کویش جان ببازد

ترک جان گفتن به کویت ای صنم سهل است و آسان

هر که سودای تو دارد سر ز فرمان بر ندارد

کاش کان روزی به مهرت رو بکشتن می برندم

کافر آن عاشق ز مردن کز بلاها سر بخارد

روی اندر پایت آرم گر ببینم می رود سر

زان که در راه تو مردن جان به شیرین می سپارد

ای نسیم کوی ایران ای فضای عنبر آگین

آن دل از مهرت بشوید تا که دست از جان بدارد

سیر در دریای عمان بی خطر ممکن نگردد

آن که مقصودش تو باشی پای از سر چون شناسد

گر مرا هیچی نباشد نی ز دنیا نی ز عقبی

چون تو را دارم، چنانم هیچ در عالم نباشد

ای که گفتی وقت تنگ است و راه وصل دور

پای برگشتن ندارم ز آسمان گر سنگ بارد

توده ی خاک تو باشد روشنی بر دیدگانم

قیمت خاک درت را هیچکس جز من نداند

هر کس از گبر و مسلمان قبله ای در کیش دارند

من بر آن کیشم بدنیا قبله جز ایران نباشد

ای وطن گر راستگویم تا خدا بود و تو بودی

ذره از ذرات خاکت در جهان قیمت ندارد

خون دل خوردند شاهان تا وطن آباد کردند

از رقیبت سخت ترسم کز جوی کمتر ستاند

باغ می خواهم چه سازم سرو می خواهم نه بینم

سر بعلین نیارم، تو گوئی سر نیارد

آذربایجان در یکی از شماره‏هایش به زبان آذری از غریبی اسلام و ایران می‏گوید:

اولدوق نیه بولمم بیله آواره وطنده

اوز دردیمیزه ایلمدوخ چاره وطنده

اسلام آدی اولموشدی بیزه خلعت فاخر

عالمده ادردوخ هامی ادیانه تفاخر

بیر اسم قالوب ایمدی بو اسلامیدن آخر

جمله یاتاشوب سایه ی کفاره وطنده

بیر نوعیله پیکانه قوروب ظلم بناسین

تاراج ایلیوب دین ایدینون طرفه اساسین

یوخدور ایشدن دینون انا الحق صداسین

منصور تک آخر چکوب داره وطنده

از بس که یتوب صدمه لر اسلامه الهی

تبدیل اولونوب گوندوزومه شامه الهی

بیر رحم ایلین یوخ داخی اسلامه الهی

اسلام گلور نالیه همواره وطنده

هر گونده بویانوخ خم غمده نچه رنگه

تاثیر ایدر آه و دیلمز آهن و سنگه

گه یالوارایوخ انگلیسه گاهی فرنگه

قویما بوقدر عجز ایداخ غمباره وطنده

عالمه اولوب ظلم ایلمک هر کسه پیشه

ظلمون آغاجی سالمش اودور هر یره ریشه

 

روزنامه اختر 

اختر اولین روزنامه ایرانی است که در خارج از کشور طبع و منتشر می شد. این روزنامه در سال ۱۲۹۲ به مدیریت آقای محمد طاهر تبریزی در استانبول چاپ می شده است. نویسندگان اختر اغلب از مردان آزادی خواه و میهن پرست بودند. این روزنامه اهمیت بسزایی در کشورهای ایران، هندوستان و ترکیه عراق و قفقاز پیدا کرده بود. از نویسندگان اختر می توان از میرزا آقا خان کرمانی و شیخ احمد روحی، میرزا مهدی تبریزی و میرزا علی محمد کاشانی که از مبارزین و تبعیدیان آن زمان در ترکیه بود نام برد.

روزنامه اختر بیشتر از بیست سال منتشر شد و در سال ۱۳۱۳ هجری قمری، توسط دولت ترکیه توقیف گشت. بیشتر مطالب اختر هم مثل روزنامه های آن زمان، مطلب ملی و میهنی و مسائل عقب ماندگی کشور و انتقاد از حکومت گران قاجاری بود. در اکثر شماره های روزنامه اختر، بحث وطن پرستی و علاقه داشتی به میهن است

دین ات از حب الوطن آمد درسـت

پس وطن بشناس ای خواجه نخست

وطن معروف در زبان عموم ناس، پارچه و جهتی از اقطار خاک است که جمعیتی از انسان ها مجتمعاً و متفرقاً در اطراف آن سکنی گرفتند و آنجا را وطن خود قرار داده اند. احکام اجتماعات و تاثیرات اشکال و هیاتها را درست مطالعه باید کرد. تا بدانستن وطن و اجزای وطن و حقوق وطن  برسیم و بدانیم که این شکل و هیات وطن را چطوری می تواند روح حیات و زندگانی را درباره خود و در حق کل خود حاصل نماید. آن روح حیات که قوت گرفت چگونه راهنمای سعادت حال و نیک بختی خود و نیک بختی وطن عمومی که این وطن نیز جزئی از آن است تواند گردید.

محبت وطن اگر چه امری طبیعی و فطری است ولی با وصف طبیعی بودن، هم تحصیلی و هم اختیاری است. به این معنی که نقطه محبت وطن بالفطره در دل اولاد وطن جای گیر و مرکوز است. انسان وطن را طبیعتاً و به نحو بسیطی دوست می دارد. از مجمل آنچه گفته شد هم معنی وطن و هم معنی محبت وطن و استحقاق آن محبت و طبیعی هم اختیاری بودن آن آشکار است. حال معنی حدیث شریف نبوی را به نظر باید آورد که می فرماید: «حب الوطن من الایمان» ایمان یعنی باور کردن و تصدیق است که شخص امین و خاطر جمع می کند مخاطب را از خلاف امر مصدق خود، و یکی هم ایمان شرعی است که عبارت است از تصدیق کردن چیزهایی که به حکم دیانت ثابت شده است که بدین واسطه شخص مومن خود را از مسئولیت حقه و اخرویه امین و خاطر جمع خواهد کرد. پس وجوه معانی حدیث حب الوطن را باید در اینجا ملاحظه نماییم و بگوییم که محبت فطریه وطن از مقتضیات ایمان است.

کدام ایمان؟ ایمانی که تمامی فطرت ها به آن مجبول و مخلوق است به علت این که هر مولودی به فطرت ایمانیه مقطور است و همان است «فطره که مردم را بر آن آفریده است».

و هم چنین است محبت وطن که در مقام تفضیل آدمی را حاصل می شود. که آن نیز از شئونات ایمان است و انسان در هر دین و مذهبی که بوده باشد این محبت باز از اوصاف ایمان است چه صفت نیک در هر جا دیده شود و خاصه ی ایمان مانند دیگر صفت های نیک که اصلا از شعبه های ایمان است و در هر فردی از افراد انسانها پیدا می شود مثل سخا و کرم و حلم و شجاعت و دیگر اوصاف حسنه و اخلاق حمیده که از آثار ایمان است. پس حب وطن در هر حال از ایمان است و کسانی که لاف از ایمان می زنند و به صفت ایمان موصوفند باید در مراتب محبت وطن به درجه ی اعلا رسیده باشند.

این است که در عنوان سخن نوشتیم «دین ات از حب الوطن آمد درست» هر که حب الوطن را ندارد دین او را ناقص باید شمرد و هر که حب الوطن دارد و این صفت او را از آثار ایمان باید دانست.

 

روزنامه ادب

روزنامه ادب به طور هفتگی در سال ۱۳۱۶ ه.ق در تبریز منتشر می شده است. ناشر و صاحب این روزنامه، میرزا صادق خان ادیب الممالک از اخلاف میرزا ابوالقاسم فراهانی است. ادیب الممالک رئیس مدرسه لقمان تبریز هم بود. تا زمانی که در تبریز بود روزنامه ادب به طور مرتب منتشر می شدو ادیب الممالک در سال ۱۳۲۰ ه.ق به مشهد رفت و روزنامه ادب را در مشهد منتشر کرد و در سال ۱۳۲۲ ه.ق به تهران رفت و دنباله روزنامه ادب را در تهران ادامه داد. ادیب الممالک در سال ۱۳۲۳ ه.ق سفری به باکو کرد و در آنجا با روزنامه ارشاد همکاری کرد و ضمیمه ی روزنامه ی ارشاد را به زبان فارسی در باکو منتشر کرد.

ادیب الممالک مرد آزادی خواه و متجدد و از ستایش گران انقلاب مشروطیت بود و سعی می کرد افکار وطن پرستی را در ملت رسوخ دهد و با شور احساسات از وضع رقت بار مردم ایران سخن ها می گفت. این مسمط را نخستین بار در سال ۱۳۲۰ ه.ق در روزنامه ادب چاپ مشهد در شماره های ۲۶ و ۲۹ منتشر کرد.

برخیز شتربانا بربند کجاوه                   کر چرخ عیان گشت همی رایت کاوه

از شاخ شجر برخاست آوای چکاوه       وز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذار به شتاب اندر از رود سماوه       در دیده ی من بنگر دریاچه ی ساوه

وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار

ماییم که از پادشهان باج گرفتیم          زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم

دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم      اموال ذخایرشان تاراج گرفتیم

وز پیکرشان دیه و دیباج گرفتیم          ماییم که از دریا امواج گرفتیم

اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیّار

در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود       در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود

در اندلس و روم عیان قدرت ما بود         غرناطه و اشبیله در طاعت ما بود

صقلیه نهان در کنف رایت ما بود              فرمان همایون قضا آیت ما بود

جاری به زمین و فلک و ثابت و سیار

خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم              وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم

دریای شمالی را بر شرق نشاندیم                 وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم

هند از کف هندو، ختن از ترک ستاندیم          ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم

نام هنر و رسم کرم را به سزاوار . . .

امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم            دردا و فره باخته اندر شش و پنجیم

با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم         چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم

هم سوخته کاشانه و هم ساخته گنجیم       ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم

جغدیم به ویرانه، هزاریم به گلزار

ماهت به محاق اندر و شاهت به غری شد       وز باغ تو ریحان و سپر غم سپری شد

اندر سفر آمد و شادی سفری شد                    دیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد

و آن اهرمن شوم به خرگاه پری شد              پیراهن نسرین تن گلبرگ تری شد

آلوده به خون دل و چاک از ستم خار

مرغان بساتین را منقار بریدند              اوراق ریاحین را طومار دریدند

گاوان شکمخواره به گلزار چریدند         گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند

تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند        یاران بفروختندش و اغیار خریدند

آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار

افسوس که این مزرعه را آب گرفته           دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

خون دل ما رنگ می ناب گرفته                 وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته

رخسار هنر گونه ی مهتاب گرفته              چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته

ثروت شده بی مایه و صحبت شده بیمار

ابری شده بالا و گرفته است فضا را        وز دود و شرر تیره نموده است هوا را

آتش زد سکان زمین را و سما را             سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را

ای واسطه ی رحمت حق بهر خدا را       زین خاک بگردان ره طوفان بلا را

بشکاف ز هم سینه ی این ابر شرر بار . . .

یکی از وطنیه های ادیب الممالک که به صورت مسمط سرود و در حین شیواترین و ساده ترین اشعار اوست. گویا کلنل وزیری برای این مسمط آهنگ مارش ساخته است

ز راه کرم ای نسیم سحرگاه

سوی پارسا گرد و بگذار از این راه

به سیروس از ما بگوی کای شهنشاه،

چرا گشتی از حال این ملک غافل؟

تو بودی که لشکر به قفقاز راندی

ز ارمینیه تا به اهواز راندی

ز شط العرب تا به شیراز راندی

خراسان ری وصل کردی به بابل

دریغا که اقلیم سیروس و دارا

فتاده است در بحر غم آشکارا

تو ای ناخدا، همتی کن خدا را

مگر کشتی ما برد ره به ساحل!

چو ویرانه شد ملک کی، کشور جم

ز علم هنر باید افراشت پرچم

ز همت کمر ساخت، از عدل خاتم

ز تقوی کلاه و ز دانش حمایل

 

مجله ایرانشهر 

در ماه ذیقعده ی سال ۱۳۴۰ ه . ق مجله ای به روش علمی، ادبی، ملی و میهنی به زبان فارسی به مدیریت حسین کاظم زاده ایرانشهر در برلین آلمان منتشر شد. این مجله چهار سال دوام آورد کلا ۴۸ شماره انتشار یافت و آخرین شماره اش در اسفد ۱۳۰۵ شمسی چاپ شد. مجله ایرانشهر را می توان یکی از بهترین مجلات در امور زبان فارسی و فرهنگ ملی ایران نام برد. بیشتر مطالب مجله ایرانشهر به وسیله خود حسین کاظم زاده ایرانشهر نوشته می شد. مطالب ملی، میهنی و فرهنگ ایران که توسط ایرانشهر نوشته شد به سایر مطالب ارجحیت داشت.

علاوه بر خود ایرانشهر، نویسندگان و فضلا و دانشمندان دیگری از قبیل میرزا محمدخان قزوینی و دکتر رضازاده شفق، ابراهیم پور داود و رشید یاسمی و محمود غنی زاده در مجله ایرانشهر قلم می زدند. این مجله بیشتر به تنویر عمومی ملت ایران می پرداخت و برای جوانان از مسائل تاریخ و فرهنگ و زبان دوران ایران باستان سخن می گفت. حسین کاظم زاده ایرانشهر خود یک مهین پرست واقعی و علاقه بیش از حد به فرهنگ و تاریخ و نمادها و سنبل های اساطیری و تاریخی ایران داشت.

کاظم زاده ی ایرانشهر اعتقاد داشت که جوانان ایران را با سننی باستانی مخصوصاً با معنویات عرفان ملی حقیقی ایرانی باید تربیت کرده و باز او معنقد بود که باید در ایران نهضت معنوی عمیق به وجود آید و جوانان ایران باید طوری تربیت شوند که واجد غرور ملی و احساسات میهن پرستی گردند. ایرانشهر فرهنگ ملیت ایرانی و زبان فارسی را برای وحدت ملی ایران لازم واجب می شمرد و معتقد بود که مسئله را باید در بین جوانان ایرانی ترویج و تقویت کرد.

مجله ایرانشهر در زمانی منتشر شد که اجانب از شمال و جنوب کشور ما را مورد تاخت و تاز قرار داده بودند. روسیه و عثمانی آذربایجان را اشکال کرده بود و انگلیس جنوب کشور را در زیر سم ستوران خود گرفته بودند. هر روزنامه و مجله ای که در مواقع اشغال مملکت منتشر می شد طببیعی ترین واکنش به اشغال بیگانگان حس میهن پرستی و هویت ملی با آرمان های ملی گرائی بود.

کاظم زاده ایرانشهر در قسمتی از اولین شماره سال اول مجله در فن تشریح راه و روش مجله می نویسد: امروز که در این میدان حقیقی مبارزه ی زندگی هر کس برای ادامه بقای خود شب و روز بدون آرام جان می کند و برای مدافعه ی خود وربودن گوی کامیابی و ظفر در این پیرامون کوچکترین وسایل می گردد، ما گران بهاترین دقیقه‌های عمر و سرمایه ی قوای دماغی خود را در راه آمال دیرین خود صرف می کنیم.آیا می دانید که چه چیز ما را به فکر این اقدام و تحمل این فداکاری می اندازد.

همانا جلوه ی معشوق ماست که ما را بدین کار باز می دارد. مسلک ما عشق و معشوق ما ایران جدال و آزاد است. همین مسلک و همین عشق است که سالیان دراز در اعماق قلب خود پروده ایم و امروز تکیه گاه یگانه ی ماست. همین عشق است که در این راه تاریک و پر رنج برای ما یک قلب پر از متانت، یک ذوق روز افزون، یک حس فداکاری، یک زنده دل دائمی، یک استقامت کافی و یک امید بلند می بخشد.

مجله ایرانشهر ساعی خواهد بود زمینه را که روح ایران جوان و آزاد در آن پرورش یابد تهیه نمود.

مجله ایرانشهر با تمام وسایل عامل بر کندن ریشه ی فساد اخلاق از زمین نسل جدید ایران جوان و آزاد خواهد کوشید.

مجله ایران جوان وسیله جلوه گری تجلیات روح ایرانی در ساحت علم و ادب خواهد بود و تظاهرات آن را در انظار عالم غرب معرفی خواهد نمود، کاظم زاده ایرانشهر در شماره ی سوم سال ۲ تحت عنوان ملیت و روح ملی ایران می نویسد یکی از حکما گفته است: اگر آزادی فکر و عمل را از نوع بشر سلب کنیم جهان ما شکل یک قبرستان را می گیرد و اگر از این آزادی، او را بهره مند سازیم ولی به پاشیدن تخم علم در کشتزار دماغ وی نکوشیم جهان ما، فرقی با بیشه ی حیوانات وحشی پیدا نمی کند.

ملت ایران را هدف و آمالی لازم است که تا او را قوت جوانی و روح تازه بخشد و از جای خود تکان نخورد هدف و آمالی جز ملیت چیر دیگری نمی تواند بشود.

ملیت عبارت است از: مجموع خصایص روحی یک ملت است که آن خصایص او را از ملت های دیگر جدا می سازد این خصایص شکل های مختلف در تمام شئون سیاسی اقتصادی و در صفحات زندگی فردی و اجتماعی آن ملت نمودار می گردد و به عبارت دیگر اثرات آن خصایص روحی در دین و آداب مذهبی، در زبان و ادبیات و در طرز تفکر و در اخلاق و عادات و در امور و معیشت همواره همواره نمایان می شود. ما می گوییم با این که ملت ایران قرن هاست که در زیر فشار بندگی و زیر دستی حکمداران ظالم و بی حس و معرفت کش و در زیر زنجیر استیلای ملت های وحشی بیگانه زیسته و با این که بسیاری از آداب و اخلاق قدیم و شعائر ملی و حتی دین و آیین باستانی خود را از دست داده باز دارا می باشد.

در شماره دهم سال سوم مجله ایرانشهر شعری از علی شایگان چاپ کرده به نام «وطن چیست» این شعر سؤال و جوابی است بین یک پدر و فرزند کوچک او حیف است که این شعر به طور کامل نقل نشود؟!

شبی ایرج به دامانم نشسته                                        دو چشم از ضعف خوابش نیم بسته

مرا گفت آن نکو گفتار فرزند:                                      «پدر جان از تو دارم پرسشی چند!

بگو امشب برایم این وطن چیست                                که اندر خانه غیر از این سخن نیست

گهی مادر بود صحبت ز آنش                                              گهی خواهر بیارد بر زبانش»

اثر کرد آن چنان این حرف در گوش                               که تلخی های دوران شد فراموش

بمانند گل از شادی شگفتم                                            لبش بوسیدم و با مهر گفتم:

تو چون طفلی و ذهنت بی خبر هست                           وطن بهر تو چیزی مختصر هست

وطن من هستم فرزانه مادر                                        وطن مهر برادر هست و خواهر

وطن این شهر و باغ است خانه                                     که گهگه گیری اندر آن بهانه

وطن حق دویدن هست و جستن                                      بشاخ بید بند تاب بستن

نشستن خفتن افسانه شنیدن                                           بدو مهر جهان افروز دیدن

بدامان پدراینان غنودن                                             ز اوضاع وطن پرسش نمودن

ولی فردا که فکرت بازتر شد                                      ز اوضاع زمانه با خبر شد

بمکتب رفتی و استاد دیدی                                            بیانات معلم را شنیدی

ترا  آموزگاران خردمند                                               بیاموزند صدها حکمت و پند

بگویندت مرارت های اجداد                                              چگونه کرد این کاشانه آباد

چگونه اجر مزد قرن ها رنج                            بگرد آورده است زین شایگان گنج

******************

نیاکان هشیوار خردمند                                            نمی جستند غیر از خیر فرزند

بخون دل بسی دانه فشاندند                                        نهالی بهر ما هر جا نشاندند

چو دهقان هنر ور دانه میکشت                                      حیات نسل خود را پایه می هشت

سعادت را در آینده همی دید                                         پدر می کشت و فرزندش همی چید

اگر بینی کناری جوی باری                                        گل زیبا فراز شاخساری

نشانی از دل خونین آن جاست                                      که چون خون سیاوش پای برجا است

چنین شد خونبهای آن دلیران                                           بیک جا جمع و نامش گشت ایران

**********************

سخن ها چون به اینجا گشت منجر                                    تو گوئی روح ایرج شد مسخر

سر از بازوی من یکباره برداشت                                       ز آب دیدگان رخساره تر داشت

رخش چون غنچه ی نو رسته بشگفت                                 به آهنگی پر از شوق شعف گفت:

مرا هیچ از وطن محبوب تر نیست                                     به عالم چیزی از آن خوبتر نیست

در شماره ۱۲ سال سوم یک قطعه شعر وطنی هم به نام «عشق وطن» توسط آقای حسینقلی سلطان زاده پسیان چاپ شده است:

ترسم آن دم شنود ناله ی ما داور ما                                که شود زینت سر نیزه ی دشمن سر ما

سر ما گر لبه نیزه رود باک مدار                                    که بسی برتر از این است همایون فیر ما

بند از بند جدا گر نشود بهر وطن                                 چیست نفعی که توان برد ازین پیکر ما

یار آمد که زند آبی بر آتش حال                                    لیک بر باد فنا رفت چو خاکستر ما

ما گدای در عشقیم و ازین رو هستند                               شهر یاران جهان جمله گدای درِ ما

بنده ی خسرو عشقیم که خاک در اوست                           توتیای بصر ما و بسر افسر ما

تا ابد دریم اندوه و الم گشت غریق                                   هر که بشنود دمی قصه ی حزن آور ما

این بخش را با نقل یک قطعه شعر وطنیه به نام «ایران جاودان» از سروده های خود کاظم زاده ایرانشهر است به پایان می بریم:

اگر خاک را سینه بشکافتید                                       سر سروران اندر آن یافتید

در این خاک بسیار تن خفته اند                                  که با خونش آن را بسی شسته اند

زکوه و زسنگ و ز دریا و رود                                     بسی داستان ها توانی سرود

شما را یکی سینه پرورده است                                  که ز اهریمنان تیرها خورده است

همانا بباید که باهوش ورای                                        به اورنگ دانش گزینید جای

بیاد آورید آن نیاکان خویش                                       پس آن روزگاران با فرو کیش

به نیروی یزدان جان آفرین                                       برانید اهریمنان زین زمین

به جان و به تن مرهنر پرورید                                  جهان را به نیکی همی بسپرید

به پندار نیک و بگفتار و کار                                       کنید این سخن بر جهان آشکار

که ایران بماند هماره جوان                                          روانش بود زنده و جاودان

 

 روزنامه حبل المتین 

روزنامه حبل المتین تهران را میرزا سید حسن کاشانی برادر کوچک موید الاسلام دارنده حبل المتین کلکته در ۱۵ ربیع الاول ۱۳۲۵ ه.ق بنیاد گذاشت. این روزنامه به طور روزانه منتشر می شد و طرفداران زیادی در تهران و شهرستان ها داشت. حبل المتین تا زمان به توپ بستن مجلس منتشر می شد. در دوره دوم مشروطه بعد از فتح تهران دوباره منتشر شد.

حبل المتین به روش ملی، سیاسی، علمی و ادبی کلا در سه دوره در تهران و رشت منتشر شد. حبل المتینمانند روزنامه های دوره مشروطه خالی از مقالات و اشعار وطنی و ملی و میهنی نبود. مدیر این روزنامه در سرمقاله ای شماره دوم تحت عنوان «آیا ایران مریض است؟» آورده.

زمانی که ما با ملل عالم مراوده نداشتیم در یک گوشه ی دنیا با عادات و رسوم سه هزار ساله زندگی می کردیم. و از شدت بی خبری از اوضاع روزگار خویشتن را ارشد اولاد آدم می خواندیم و اهل کره زمین را ریزه خوار خوان کرم خود می دانستیم. اگر یک نفری از ما می پرسید که آیا ایران ناخوش است؟ فورا در جواب برآشفته جواب می دادیم (خیر) (معاذالله) ایران بهشت جهان است ورشک جنان، ایران مرکز بزرگان است و چشم چراغ عالم و اهلش زبده ی بنی آدم و این جهل مرکب چه خوشحالی کاذبی به ما داده بود. در خواب تمام لذات عالم حاضر و مهیا می بیند و تاج امپراطوری را بر تارک خود مشاهده می کند.

حالا به نظر حال این فقیر مفلوک وقتی که از خواب بیدار شده، یک مرتبه دیبا، حریر، تاج تخت سلطنت مثل برق از جلو چشمان ما محو می شود و تلی از خاکستر و فلاکت و کثافت مشاهده نمی کند. در این وقت اگر همان سوال کننده دوباره از ما بپرسد که آیا ایران مریض است؟ این بار بدون تامل پاسخ خواهیم داد بلی ایران مریض است و مرض در نهایت شدت بر او مستولی است.

خوب دانستیم که ایران مریض است، چه باید کرد که ایران بهبودی پیدا کند، آیا باید به غفلت گذراند؟ خیر عقل اجازه نمی دهد عقلا ملامت می کنند.

اهل عالم ما را ملامت می کنند، آیا باید چنین مادر مهربان را در این حال ناخوش دست برداریم و از مهربانی های چندین هزار ساله نسبت به خود و گذشتگان دست بشوییم و نیز ترحم ننماییم زیرا که ساقط و پرستار ما این مادر مهربان است.

اگر خدای ناخواسته او تلف شود، یتیمان زیر دست اجانب و توسری خور همه کس خواهیم شد، در عوض شیر مادر دیگران زهر جان گداز به کاممان خواهد ریخت. مگر فراموش کردید برادران خود را که چند صباحی از کنار این مادر دور شدند گرفتار چنگال ستم چه بی رحمان خونخوار شدند بعضی را در بادکوبه به ضرب رولور و خنجر از پای درآورند و گروهی را در کربلا شربت فشنگ نوشانیدند.

مگر قوم یهود را به نظر نمی آورید که قریب دو هزار سال آوارگی اسیر دست مسکنت شده اند و نزد همه عالم پست و حقیرند و دچار صدمه و مصیبت!! پس چه باید کرد؟ باید با تمام حواس پرستاری نمود. اطباء حاذق و پزشکان بصیر را و حوالی رخت خواب این مادر ناتوان حاضر کرد و بعد از تشخیص مرض، علاج و درمان درد جانگداز را معین نماید، مگر به خواست خدا آثار بهبودی و صحت ظاهر شود و باز پرستاری فرزندان خود بپردازد.

مدیر روزنامه حبل المتین در صفحه ۳ شماره ۸ روزنامه کسانی را خطاب کرده می نویسد:

اشخاصی که می گویند مشروطیت بر ایمان زود بود دلیلشان این است که هنوز ملت ما عالم نیستند میبایستی صبر کرد تا عالم شوند. حرف این اشخاص شبیه به این است که مسمومی در خواب داشته باشیم و بخواهیم به او تریاق بدهیم، کسی بگوید حالا در خواب است بگذارید بیدار شود آن وقت تریاق اش بدهید، غافل از این که تا از خواب بیدار شود زهر مهلک در خونش حل شده کار وی را ساخته است. امروز دشمنان این مملکت شب و روز در کارند که اساس استقلال ما را برچینند و ما را اسیر بنده ی خود کنند. در اول مقاله گفتیم که اگر در اول عهد ناصر الدین شاهاین نعمت دست می داد و بنا می شد نمایندگان ملت در پای تخت حاضر باشند.

میرزا تقی خان امیر کبیر خیالات عالیه اش را به مشورت و تصویب وکلای ملت اجرا می کرد کسی نمی توانست مانع اقدامات او شود و نقشه ی صحیحی را که برای اصلاح ایران کشیده بود ناتمام نمی گذاشت. آن وقت چه می شد؟ مملکت افغان ، بلوچستان و خوارزم و صحرای ترکمان از دست ایران رایگان نمی رفت و دولت ایران بزرگترین و مهمترین دولت آسیا و تمام دول عالم از او تملق می گفتند. آنوقت ایرانی که وقتی فرمانفرمای نصف عالم بود توسری خور نمی شد. تا امروز تمام ملت ما عالم، تمام مملکتمان آباد و تمام مقاصدمان برآورده و اخلاقمان هم این طور فاسد نشده بود.

در روزنامه حبل المتین چندین فقره محاکمه به نام «محاکمه حقیقت» برگزار می شود. در یکی از این محاکمه ها،  محاکمه ی ابنای ناخلف وطن است که در طول سال های گذشته خیانت ها و وطن فروشی ها کردند. مام وطن از این فرزندان ناخلف به عدلیه شکایت برده است. خلاصه ی یکی از محاکمه ها را از شماره ی ۲۸/۲۹ روزنامه حبل المتین می خوانیم.

روز پنجشنبه صاحب المقرر برخاسته به عدلیه رفتم. ازدهام غریبی بود، عده ای با لباسهای فاخر و مجلل و نشانهای مختلف با سر و بر آراسته و خندان و بعضی ها بر خلاف آنها به حالت بهت زده و مغموم به نظاره ایستاده اند. نگو این آقایانی که با مسرت تمام به عدلیه آمده اند فرزندان ناخلف و وطن فروشان هستند که به واسطه شکایت مام وطن به محاکمه کشیده شده اند و از یکی از آنها پرسیدم چه خبر است؟ تبسمی کرد و جواب داد که مدعی وطن ما هستیم که در این صف جا داریم زیرا که مدت زمانی است صفحه این وطن لگدکوب سم ستور استبداد ما بود. و زمام اختیار این قطعه در دست قدرت و نفوذ کلی ما جا داشت و ما نظر به مصالح خود بعضی تعرضات در او کردیم بعضی نقاطش را آباد و بعضی را خراب نموده ایم و برای حفظ مقام خود چند نقطه را هم به همسایگان واگذار کردیم.

این پیر فرتوت (اشاره به مام وطن) که عمرش به آخر رسیده و وقت مردنش نزدیک شده تازه به حرص جوانی و امید زندگانی افتاده است و جمعی از مردمان مفسد دورش را گرفته او را با ما بد کرده اند و وادار کرده اند به محکمه متظلم شود و از تعدیات ما شکایت کند در حالی که ما تقصیر نداریم درخت سالخورده را جز قطع کردن نشاید.

این عجوزه پنج هزار ساله  که از عمرش گذشته، قوایش تحلیل رفته است. من گفتم ای بی انصاف ها، ای از خدا بی خبرها گیرم که این مادر مهربان مرد و از زخم های کاری شما جان بدر نبرد شما فردا در روز جزا در محکمه عدل الهی چه جواب خواهید داد؟ وقتی که وطن با کفن خونین سر از قبر بردارد و فریاد از جور شما بنماید و در صحرای محشر در پای میزان عدل نامه سوزناک بردارد چه حیله ای خواهید نمود. دیگر جوابی به من نداد و با یک حرکت که آثار مضحکه و مسخره از او ظاهر بود شانه ها را بالا انداخت و از من دور شد. ناگهان دیدم خلق به سمت درب عمارت متوجه شدند از قرار معلوم وطن با همان شدت مرض به دیوان خانه می آید، تعجب کردم که این ضعیف و ناتوان با آن حالت خراب چگونه به اینجا می آید.

شوق دیدار من سبب شد که به هر شکل بود صف مردم را شکافته جلو رفتم و چه دیدم؟ دیدم زنی ناتوان وارد شد با چهره ای مثل گل برگ طری، صورتی مثل آفتاب درخشان و رخی بمثابه ماه تابان، وجاهت و حس منظرش طعنه بر حوری و غلمان می زند صباحت و ملاحتش عالم را مات و مبهوت می سازد و من در مدت عمرم چنین شکلی ندیدم و به خاطرم هم نمی آمد که در دنیا اینگونه صورت خداوند خلق کرده باشد، با قامتی رعنا و قدی زیبا اما از تاب درد و رنج رنگش شکسته و زرد شده است و چشمش به گودی رفته و بر خود می پیچد و متصل می نالد و خون از بدنش قطره قطره به زمین می ریزد.

دیدم سیدی جلیل القدر با هیبت و محاسن سفید زیر بغلش را گرفته و با تمام قوت از او نگهداری می کند  و نمی گذارد به زمین بیفتد. با مشاهده این وضعیت جمعی بی اختیار گریه و نوحه سر دادند و ضجه و ناله را بلند نمودند و با گفتن وا وطنا وا وطنا مادر وطن با احترام شایان وارد تالار محکمه کردند و مادر وطن در آن هنگام شروع به نطق نمود وچنین تقریر کرد:

این اشخاص (اشاره به ابناء وطن فروش و ناخلف) مدتهاست از جاده اعتدال دور افتاده حقوق مادری و تربیت را کنار نهاده انصاف و مروت را پشت پا زده دست تعدی به جانب این بینوا دراز کردند و با شمشیر آخته بر من حمله نمودند و ظلم های گوناگون بر من روا می دارند نمی دانم از کدام ظلم هایشان بگویم. آیا از بریدن رگهایم شکایت کنم از قطع عضلاتم بگویم از ریختن و بردن خونم بگویم؟ قاضی گفت اظهارات را درست بگویید ببینم. مام وطن ادامه داد: ایها القاضی بدان و آگاه باش که وطن مثل یک انسان دارای تمام اعضا و جوارح است، رودها و نهرها و شط ها حکم خون بدن را دارند و راه ها و جاده های مملکت بمثابه اعصاب و رگهاست قطعات و ایالات بمثابه یک پارچه گوشت و عضله است. سکان و اهالی به منزله ی فرزندان و استقلال مملکت در مرتبه ی صحت و سلامت جسم است. بنادر و جزایر حکم انگشتان و ناخن را دارد.

این بیرحمان قطعات و ایالات بدنم را جدا کرد به اجانب فروخته و رودهایم را بهتصرف اغیار درآورند. در این موقع مهلت تمام شد و محکمه به جلسه ی آینده موکول شد. در آخرین بخش قسمت های از یک قصیده وطنیه که در شماره ۷۶ صفحه ۳ روزنامه حبل المتین چاپ شده آورده می شود.

ز گریه ام نبود یک زمان مجال سخن

ز بس که باردم از دیده خون به حال وطن

همان وطن که به نور کمال و فضل وطن

فضای گیتی بود از فروغ او روشن

همان وطن که چو بیت الحرام از حشمت

بدو سجده نموده اند خسروان زَمن

 

همان وطن که فضایش به چشم موسی عقل

ز نور امن و امان بود وادی ایمن

تو ای وطن چه شد آن تاج بخش شاهانت

که بر سپهر فکندند سایه از دامن

تو ای وطن چه شد آن نامور اسیرانت

که خسروان را بستند رشته بر گردن

کجا شدند قوی پنجگان آهن دل

کجا شدند هژ بر افکنان روئین تن

کجا شدند بلند افسران کشور گیر

کجا شدند تناور یلان شیر اوژن

تن شریف تو صد پاره گشت و اعضایت

فتاده هر یک هر سو به دست صد دشمن

بملک ایران از غیرت آتش افکندند

به خانمان ستم همچو برق بر خرمن

 

روزنامه صور اسرافیل 

یاد آر ز شمع مرده یاد آر. روزنامه صور اسرافیل به صورت هفتگی توسط میرزا قاسم خان تبریزی و میرزا جهانگیرخان شیرازی و با همکاری میرزا علی اکبرخان دهخدا اولین شماره خود را در تاریخ پنجشنبه هفدهم ماه ربیع الاول سال ۱۳۲۵ هجری قمری درست بعد از ۹ ماه پس از صدور فرمان مشروطیت در تهران منتشر شد. روزنامه صور اسرافیل کلاً ۳۲ شماره در تهران و ۳ شماره بعد از آن که میرزا جهانگیرخان شیرازی در باغ شاه شهید شد و علی اکبرخان دهخدا را به تبعید فرستادند در سویس منتشر شد.

میزرا جهانگیرخان شیرازی و علی اکبرخان دهخدا علاوه بر انتشار روزنامه صور اسرافیل به فعالیت سیاسی هم مشغول بودند و عضو انجمن کمیته ی انقلاب که یکی از تندروترین انجمن ها در آن زمان بود. شعبه اصلی این انجمن در باکو به اسم اجتماعیون و عامیون در مشهد و انزلی و رشت هم شعبه داشت که توسط حیدرخان عمواوغلی تشکیل شده بود.

مؤسسین و نویسندگان صور اسرافیل از همان پیدایش مشروطه در ایران زحمات و رنج های فراوانی را متحمل شدند و سعی می کردند که خیانت های رجال حکومت و بند بست های آن ها را با عمال بیگانه و فاسد آنان را رسوا سازد. صور اسرافیل هم مثل اکثر روزنامه های دوران مشروطیت از مقالات و شعرهای وطنی و ملی و میهنی خالی نبود. با آن که صور اسرافیل کمتر به شعر می پرداخت و بیشتر قطعات آن به نثر به ویژه مقالات کوتاه بود. در شماره ۱۸ صور اسرافیل قطعه ای ملی و میهنی به شرح زیر چاپ کرده است.

ای ایران؛ ای بیشه ی شیران و کمینگاه دلیران!! بوی خون مردان عرصه جنگ تهییج می کند و رنگ آن مرگ را در مذاق هیجان به شیرینی انگبین جلوه می دهد.

آیا بوی سیلاب های خون جنگ های هخامنشی ها هنوز در هوای تو منتشر نیست؟ آیا خاک تو هنوز از رنگ دمأ جوان های غیور دوره اشکانیان و ساسانیان گلگون نمی باشد؟ سر من دور می زند چشم های من جز رنگ سرخی نمی بیند، خون پدران غیور من در عروقم به تندی برق حرکت می کند و مشامم از بوی خون پر است. چرا؟ زیرا که فرزندان تو را دزدان خانگی و دشمنان خارجی تهدید می کنند و اولاد تو دامن مادر و مبقره ی اجداد و خون بهای پدران خود را در خطر نزدیک مشاهده می نمایند.

تو با اندوه و یاس سر به زانوی بی کس گذاشته و با چشم نا امیدی در پسران شجاع خود می بینی، زیرا که به غیرت و شجاعت و عصمت پرستی آن ها مطمئن نمی باشی، نه! سربردار تو هنوز غریب نیستی، تو بی معین نمانده و تو هنوز بیست کرور از فرزندان دارای اول و پیران زال و اولاد کاوه در آغوش مادری داری، تو هنوز به پاکی نژاد و صفای خون آن ها معتقدی.

بلی اطمینان به پاکی مولد خود برای تحریک عِرق مردانگی و غلیان عروق ما و جان بازی در راه تو کافی است. زندگی ما به حکم تقدیر ازلی محدود و اجل ما تغییر ناپذیر است دقیقه ای از آن کسر و ثانیه ای بر آن مزید نخواهد شد.

اجداد ما در تمام ادوار عمر ملیت خود در همین میدان خون آلود برای تحصیل همین غنیمت بزرگ جان های خود را فدا کرده و خون پاک و غیرت خود را با لوارثه در میان اولاد خود گذاشته گذشتند. آیا امروز اخلاف آن اسلاف سرهای خود را گوی میدان و ابدان خویش را فرش جولانگاه افتخار نخواهد کرد؟

فرزندان ایران پنج هزار سال در مقابل یونانی ها و در برابر رومی ها در قبال ترک ها و مغول ها با نهایت سربلندی و کمال استحقاق به ندای رسا فریاد زدند که: دین ما، وطن ما، ملت ما امروز که بواسطه ی خیانت دزدان اهلی و جاسوسان خانگی دین، وطن و ملیت خود را نزدیک است بدست غربی بسپارد. ای ایران، ای مادر پیری که سالیان دراز از خون عروق و شرایین شیر دادی و از گوشت های بدن خود ما را تغذیه کردی. آیا ما باز زنده خواهیم ماند و فرزندان ناخلف تو دامن عصمت را بدست اجانب خواهند داد؟ آیا چشم ما خواهد دید که حجاب عفت تو را خارجی ها میدرند به حاشا و کلا  این نخواهد شد!! قسم به خداوند جبار و منتقم قادر و قهار هنوز خون های معاصرین ضحاک در شرائین ما جاریست و هنوز احساسات مردان عهد قباد و خسرو و نادر در اعصاب ما متمکن می باشد.

امروز اولاد دلیران از حد بلوچ تا آذربایجان و از اطراف شط العرب تا خراسان در تاریکی هر جنگل، در صفای هر جلگه، در قله ی هر کوه و در عمق هر دره زندگی نیست جز میدان جنگ غنیمت نیست جز کسب شرافت. آن که وطن ندارد شرف ندارد و آن که شرف ندارد مرگ برای او هزار بار از زندگی شیرین تر است .

در شماره ۳ صور اسرافیل چاپ سوئیس قسمتی از اعلامیه علمای نجف الاشرف به مجاهدین آذربایجان اشاره می شود.

از جان فشانی هایی که غیور و فداکارانی که از باده ی محبت دین و وطن سرمست و پا از سر نشناسند و موجب افتخار و مباهات ایرانیان و باعث اعتبار عالمیان گردیده است. لذا در کمال جسارت عرضه می داریم ای اهالی غیور آذربایجان، ای جان نثاران مملکت اسلامی و ای کسانی که ناموس وطن محترم خود را از بی عصمتی اغیار محفوظ داشتید ای کسانی که نام رفته ی شش هزار ساله ی ایران را زنده نمودید و ای کسانی که در حفظ ملت و شرف و قومیت از خود گذشتید، ای یگانهسردار ملت ای فرزانه ی سالار امت بشارت می دهیم شما را که هر چه در جان فشانی و فداکاری مجدتر باشید بیشتر اساس مشروطیت را مشبه  فرموده اید .

و حالا به قسمتی از تنها شعر وطنیه که در صور اسرافیل در صفحه شماره ۴ چاپ شده به شرح زیر آورده می شود:

کنم چرا نکنم ناله از برای وطن

که من چو نال  شد ستم ز نال های وطن

مگر چه بنیه ی غفلت فشرده اند بگوش

که خود نمی شنود و هیچکس صدای وطن

وطن سلام فرستد همی به فزرندان

کجاست گوش که او بشنود صدای وطن

وطن غریب و وطن بیکس وطن تنها

کجاست آن که شود یکدم آشنای وطن

وطن به ناله همی گوید ای جوان مردان

مگر نه بینند امروز ابتلای وطن

که دست ظلم کشید است تیغ استبداد

مخالفین همه آماده در فنای وطن

وطن که بود بهشت برین به روز نخست

شد از نفاق خزان نزهت و صفای وطن

وطن که کرد همه نیکی از برای شما

شما بدی ز چه کردید خود بجای وطن

چگونه چاره نمایید ای سیه بختان

زگردش افتد اگر روزی آسیای وطن

همی نبینند این فقر و این پریشانی

که آه ناله شده سر بسر نوای وطن

همی نه بینند از کبر این دو همسایه

که هر دو از دو طرف گشته اژدهای وطن

نظر به چشم یگانه نمی کنند به خلق

که جمله یک تن و جانند در ردای وطن

همه گل اند ز یک شاخ و شاخ از یک اصل

همه شکوفه ی باغ طرب فزای وطن

یکی بود گل سرخ و یکی بود گل زرد

یکی برنگ دیگر جلوه و بهای وطن

 

یکی درخت تناور یکی گیاه ضعیف

ز هر دو خرمی بوستان سرای وطن

چو باغبان وطن دسته بندد از گل ها

همی بجوید هر سو به باغ های وطن

قوافی از همه شد هایهای عیبی نیست

که هایهای بگریم ز هایهای وطن

 

روزنامه کاوه 

روزنامه کاوه از نظر ادبی و تاریخی و ملی و میهنی یکی از برجسته ترین و ماندگارترین روزنامه دوران مشروطیت است. روزنامه کاوه توسط سید حسن تقی زاده که یکی از چهره های معروف انقلاب مشروطیت بود منتشر می شد. او با یک عده از مبارزین که در برلین به صورت تبعید زندگی می کردند و به کمیته ی میلیون معروف شده بودند. از کمیته ی میلیون و نویسندگان کاوه می توان از سید محمدعلی جمال زاده، محمدخان قزوینی، رضا تربیت و ابوالحسن حکیمی و کاظم زاده ایران شهر نام برد. کمیته ی میلیون با کمک دولت آلمان برای مبارزه با سلطه گری های روس و انگلیس در برلین تشکیل شده و روزنامه کاوه را هم به همین منظور در برلین منتشر می کردند.

تقی زاده در سرمقاله اولین شماره کاوه که در تاریخ ۱۸ ربیع الاول سال ۱۳۳۴ هجری قمری منتشر شد می نویسد:

کس کو هوای فریدون کند          سر از بند ضحاک بیرون کند

در یک زمان فوق العاده تاریخی دنیا هستیم که عظمت و اهمیت آن از شدت ظهور خفا بهم رسانیده و ما چون در جریان وقایع عظیمیه آن هستیم درست ملتفت و دهشت هولناک آن نیستم. چند تن از بومیان یک کشور بدبخت و زبون دشمن یعنی ایران نیز در این روز رستخیز ملل و خزع اکبر در شهر برلین مرکز حرکات محیر العقول جنگ جهانگیر گرد آمده و درباره مملکت ستمدیده خود فکر می کنند. خیال چند نفر مهجور برای ایران چه می تواند بکند، در حالی که خود را دلیلی محکم است و بزرگان و اشراف آن در غفلت از فرصت مهم امروز، به بطالت گذرانیده و لشکر دشمن در قلب مملکت حرکت می کند . . .

و اینک که آن کشور مینو نشان غرق خون و گرفتار نتایج جنگ گردیده و پای نحس روسیان در دارالممالک اکباتان و هفت حصار دژ رسیده، یک گله خرس نیز روی به پایتخت صفویه که نصف جهانش می خوانند و چشمان ساحل نوا که از عهد نظامی (قریب هشتصد سال پیش) طبیعت خود را تغییر نداده و باز همان «خامان خلقند و دونان دهر، همه ره زنانند چون گرگ و شیر و بخوان نادلیرند پر خون دلیر، ز روس نجوید مردمی، که جز صدوقی نیست شان ز آدمی» و در عرض طول مملکت کورش و داریوش و گلستان شعر و ادب سعدی و نظامی پراکنده و بر تمام مقدمات ملت ایران، کل اصول ملی و آداب مذهبی، آئین عصمت و شرف و غیرت و عزت ملی تجاوز کرده و پایمال می سازد.

وطن نازنین ما از تعدی دشمنان مجروح و پاره پاره شده، جوانان برومند، پروت ملی، عزت و شرف، ناموس و عصمت، دین و مذهب، همه به دست دشمنان بدفطرت صدمه دیده است. اجساد دارزده ثقه الاسلام و ضیاء العلما و سایر شهدای مصلوب پنجاه گانه تبریز، دارزدگان رشت و گیلان، دارزدگان ارومیه، بمباران گنبد مطهر امام رضا همه آثار جلی و ناطق وحشیگری روس است.

سواحل خلیج فارس در اسارت انگلیس و میدان تعدیات آن متجاوز مکار. ایرانیان دور افتاده را فقط آرزو و حسرت آن است که ببینند بار دیگر ایران ثابت کند که روح ملی او هنوز نمرده و به یک جنبش پرشور و غیورانه یک مرتبه دیگر درفش کاویانی بر ضد اژدهای روس بلند شود و ریشه ستم ملت کش برانداخته گردد.

به این امید که بتوانیم صدایی به صدای اولاد بیدار ایران بیفزاییم به انتشار این ورقه مبادرت کردیم و اسم آن تیمناً کاوه گذاشتیم. بدبختانه فریدونی در ایران پیدا نشد، قیام ایران بر ضد دشمنان کار خود ملت است و بس. با توسل به این اسم مبارک ایران پاک و مقدس، اسم رمز و راه خود را کاوه آهنگر قرار دادیم و با تمام قوت و روح و قلب خود فریاد می زنیم:

ای سرزمین نجیب و به شجاع بر خیز که دیوان شمالی در اقلیم ایران به فرشتگان دستبرد می زنند، برخیز درفش کاویانی خود را بردار و ای شیر خفته برخیز که روباه سفله ترا زبون می شمرد و یک بار دیگر امید ایمانی را به حقیقت برسان که:

گردون نگردد مگر پربهی           بما باز گرد کلاه بهی

تقی زاده در سرمقاله شماره سوم روزنامه، زمانی که روس انگلیس تا کرمانشاه آمده و ایران را زیر نفوذ خود آورده می نویسد: تمام وطن پرستان حقیقی، جان نثاران دولت، علمای بزرگ و مجتهدین شیفته و تنها قوه ی نظامی ایران یعنی قراسوران جدید که از برگزیدگان و جوانان پرشور و پاک نهاد ایران مرکب است، و تمام قوای جنگی و سلحشور ایران در کرمانشاه و کنگاور به مدد اولیای دین که ارواح شریفه ی ایشان در عقب آنها در مشاهد شرقه ی نجف کربلا و کاظمین و سامرا به دعای نصرت آن مشغول هستند، با دشمنی دین وطن و شرف و نژاد زندگی خود می جنگند. هیچ چیز برای این کشور بدبخت و بی کس سخت تر از این گونه امور نیست حتی از دست دادن استقلال خود و استیلا شدن آن از طرف وحشیان روسی، روح ایران از این جسارت ها نالان است. باید اردوی جهاد ملی را که روح و دل تمام مسلمین حقیقی ایرانیان حلال زاده که توجه پیغمبر اکرم با آنهاست نباید فتوری از این ترّهات روی دهد.

شعر زیر به نام ندبه وطنیه در شماره ۷ سال پنجم کاوه چاپ شد که منقول از جریده عبرت چاپ کربلاست.

 

آه عزیزان وطن از دست رفت

مایه ایمان، وطن از دست رفت

آه که ایران ز جفا شد خراب

آب امید همگی شد سراب

ز آتش هجران وطن سوختیم

از غم حسرت دلمان شد کباب

گشته لگدکوب، سم اسب خصم

قبر نیاکان تو عالیجناب

روس ز یک جانب و هم انگلیس

جانب دیگر بشتاب شهاب

تاخته بر خاک جم و اردشیر

گرگ صفت لیک بسان کلاب

آه عزیزان وطن از دست رفت

مایه ایمان، وطن از دست رفت

نزد خداوند و امام غریب

روز قیامت رخمان سند روس

گر تو مسلمانی و غمخوار دین

گر تو مسلمانی صاحب نفوس

آه چه شد غیرت ایرانیان

از چه سبب خم شده نزد فلوس

مام وطن نالد و گوید همی

ای همگی راهنمای لصوص

رحم کجا می کندت انگلیس

روس نخواهد ز تو جز مال و خون

آه عزیزان وطن از دست رفت

مایه ایمان، وطن از دست رفت

 

روزنامه نوبهار 

روزنامه نوبهار ناشر افکار و سیاست حزب دمکرات ایران با تعالیم حیدرخان عمواوغلی توسط ملک الشعرای بهار در مشهد تاسیس شد. این روزنامه حملات تند و آتشین خود را بر ضد روس ها و دخالت آنها که در سیاست داخلی ایران داشت. و در آخر هم این روزنامه با فشار روس ها توقیف و خود بهار که نویسنده شاخص روزنامه نوبهار بود به تهران تبعید گردید. بیشتر اشعاری که در بهار در روزنامه نوبهار منتشر می کرد ضد استعماری و از درد و رنج و نفرت و بیچارگی بی پایان ملت ایران سخن می گفت. قصیده ای مستزادی که در تاریخ جمادی الاول سال ۱۳۲۷ ه.ق چند هفت پیش از فتح تهران که با کوشش آذربایجانی ها و گیلانی ها انجام شده بود گفته است.

کار ایران با خداست

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست                            کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهب ها جداست                          کار ایران با خداست

شاه مست و میر مست و شحنه مست و شیخ مست           مملکت رفته ز دست

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست                      کار ایران با خداست

هر دم از دریای استبداد آید بر فراز                                       موجهای جانگداز

زین تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاست                              کار ایران با خداست

ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست؟                     کار ایران با خداست

شاه ایران گر عدالت را نخواهد باک نیست                            زانکه طینت پاک نیست

دیده ی خفاش از خورشید در رنج و عذاب                          کار ایران با خداست

کی شود زین ریشخند زشت کار ملک راست                         کار ایران با خداست

باش یا آگه کند شه را از این نابخردی                                   انتقام ایزدی

انتقام ایزدی برق است و نابخرد گیاست                             کار ایران با خداست

خاک ایران بوم و برزن از تمدن خورد آب                             جز خراسان خراب

«هر چه هست از ماست ناساز بی اندام ماست»                  کار ایران با خداست

در ذیحجه سال ۱۳۲۹ که دولت تزاری روس به ایران اولتیماتوم داد. بهار این مسمط را در شهر مشهد ساخت و در روزنامه نوبهار انتشار داد.

ایران مال شماست

هان ای ایرانیان ایران اندر بلاست                    مملکت داریوش دستخوش نیکلاست

مرکز ملک کیان در دهن اژدهاست                    غیرت اسلام کو جنبش ملی کجاست؟

برادران رشید این همه سستی چرا؟                 ایران مال شماست ایران مال شماست

به کین، اسلام بازخاسته بر پا صلیب               خصم شمال و جنوب داده ندای مهیب

روح تهران به لب آیهی اَمَّن یجیب                   دین محمد یتیم کشور ایران غریب

بر این یتیم وغریب نیکی آئین ماست               ایران مال شماست ایران مال شماست

دولت روس از شمال رایت کیی برفراشت         به محور دین مبین به خیره همت گماشت

به خاک ایران نخست تخم عداوت بکاشت        به غصب ایران سپس پیش کند یادداشت

کنون به مردانگی پاسخ دادن سزاست              ایران مال شماست ایران مال شماست

چند بما دشمنان حیله طرازی کنند                    چند به ایران زمین دسیسه بازی کنند

چند چو پیلان مست با ما بازی کنند                 چند به ناموس ما دست درازی کنند

دست ببریدشان گرتان غیرت به جاست           ایران مال شماست ایران مال شماست

در سال ۱۳۲۹ هجری که شجاع الدوله به یاری روس تزاری بر آذربایجان مسلط شده بود بهار به همدردی آزادیخواهان آذربایجان این قطعه سروده و در روزنامه نوبهار انتشار داد.

 

به یاد آذربایجان

صبا شبگیر کن از خاورستان                 به آذربایجان شو بامدادان

گذر کن از بر کوه سهندش                     عبیر آمیز کن پست و بلندش

بچم بر ساحل سرخاب رودش               بده از چشم مشتاقان درودش

غبار وادیش را تاج سر کن                     سرابش را ز آب دیده تر کن

به هر سنگی که نقش عشق دیدی          ز هر خاکی که بوی خون شنیدی

به زاری گریه کن بر آن سیه سنگ         به جای ما ببوس آن خاک گلرنگ

سوی آذرگشب آنگه گذر کن                  در آن آتشکده خاکی به سر کن

چه دیدی در آن دیوان مطموس           روان کی قباد جان کاووس

بگو ای شهریاران جوان بخت               سزای افسر و شایسته ی تخت

نه این اقلیم آذربایجان بود                  که فرخ نام آن «شاه آستان» بود

شهنشاهان اکباتان استخر                    همی جستند از این در عزت و فخر

به سالی یک گرت بیرون شدندی          نیایش را به این خاک آمدندی

به عهد کوروش اینجا جیشگه بود        قراولگاه و اردوگاه شه بود

کنون از بازی شاه و وزیرش                 به چنگ یاغیان بینم اسیرش

شده دانش و رانش زینت دار               پلنگانش زبون گرگ و کفتار

به یک ره کنده شد چنگال تیزش          سترون گشت خاک مردخیزش

به جز خون جوانان رشیدش                نروید لاله از خاک امیدش

به جز خونابه ی قلب حزینش               نبینی نقش غیرت بر زمینش

بدرّد کوه اگر جای پلنگی                      به سنگی بر جهد روباه لنگی

بسوزد باغ، اگر جای تذوری                  نشیند بربطی بر شاخ سروی

صبا ز آنجا به سوی ری گذر کن             وزیران را ز کار خود خبر کن

بگو شادان دل غمناکتان باد                  دو صد رحمت به جان پاکتان باد

بیا کندید چشم و مرد زن، را                 فرو بستید بار خویشتن را

ز کف دادید ملکی را ز خورشید            به ایران دیده بود از عهد جمشید

اگر ایران شود باغ جنانی                      نبیند همچو آذربایجانی

شما دین ملک را معیوب کردید              خداتان اجر بخشد خوب کردید

وقتی صحبت از وطنیه های بهار است آدم حیف اش می آید که ساقی نامه اش را نخواند:

بیا مطرب آن چنگ را ساز کن                      به بانگ دری نغمه آغاز کن

در افکن به سر، شور بیداد کن                     بسوز و گداز از این غزل یاد کن:

خوشا مرز آباد ایران زمین                           خوش آن شهریاران با آفرین

خوش آن شهر استخر مینو نشان                 خوش آن شیرمردان و گردن کشان

خوشا خاک تبریز مشکین نفس                     خوشا ساحل سبز رود ارس

خوشا اکباتان و خوشا شهر شوش              خوش آن بلخ فرخنده جای سروش

خوش آن روزگار همایون ما                        خوش آن بخت پیروز میمون ما

کنون رفته آن تیر از شست ما                     نمانده است جز باد در دست ما

کجا رفت هوشنگ و کو زردهشت؟              کجا رفت جمشید فرخ سرشت؟

کجا رفت آن کاویانی درفش؟                     کجا رفت آن تیغهای بنفش؟

کجا رفت آن کاوه نامدار                            کجا شد فریدون والا تبار؟

دلیران ایران کجا رفته اند؟                        که آرایش ملک بنهفته اند؟

بزرگان که در زیر خاک اندرند                     بیانیه بر خاک ما بگذرند

بپرسند از ایدر که ایران کجاست              همان مرز و بوم دلیران کجاست؟

ببینند کاینجای مانده تهی                         ز اورنگ و دیهیم شاهنشهی

نه گوی نه چوگان نه میدان نه اسب          نه استخر پیدا نه آذر گشسب

 

روزنامه نسیم شمال 

سید اشرف الدین گیلانی در سال ۱۲۸۷ ه.ق در قزوین متولد شد. در بچگی پدرش را از دست داد و دچار فقر و تنگدستی شد. در جوانی به عتبات عالیات رفت و مدت پنج سال در نجف و کربلا زندگی کرد، بعد شور میهن پرستی به سرش زد و دوباره به ایران بازگشت. در ۲۲ سالگی به تبریز رفت و با پیر روشن ضمیری آشنا شد.

در ره تبریز در نور و تعب            خدمت پیری رسیدم نیم شب

آن قلندر چون مرا دیوانه دید      مست از جام و می جانانه دید

کرد تعلیمم همه اسرار حق          گشت روشن روحم از انوار حق

در تبریز تحصیلاتش را تکمیل کرد و به گیلان رفت در سال ۱۳۲۴ روزنامه نسیم شمال را در شهر رشت انتشار داد. محتویات روزنامه نسیم شمال اشعار فکاهی و انتقادی بود. سید اشرف محبوب ترین و معروف ترین شاعر ملی عهد مشروطیت است.

و به تمام معنی حامی و طرفدار طبقات زحمت کش بود و به قول جمال‌زاده «این مرد از میان مردم برخاست و با مردم زیست و در میان مردم فرو رفت، نه پولی بهم زد و نه خانه ای ساخت و نه ملکی خرید و نه مال کسی را خورد و نه خون کسی را به گردن گرفت». نقش او در انقلاب مشروطیت کمتر از نقش سرداران بزرگی هم چون ستارخان و باقرخان نبود. اشرف الدین گیلانی همان طوری که استادش در تبریز پیش بینی می کرد مجنون شد، دیوانه وطن و مردمش، شایع کرده بودند که وی به بیماری جنون مبتلا شده است و بالاخره در حال بیماری و فقر و تنگدستی در ذیحجه ۱۳۵۲ ه.ق درگذشت.

 

در شماره ۴۵ نسیم شمال سید اشرف از زبان محمدعلی شاه قطعه مسمطی به نام حراج را منتشر می کند

حاجی، بازار حراج است حراج                  کو خریدار؟ حراج است حراج

می فروشم همه ی ایران را                        عرض و ناموس مسلمانان را

رشت و قزوین و قم و کاشان را                 بخرید این وطن ارزان را!

یزد  خوانسار حراج است حراج                 کو خریدار؟ حراج است حراج

شهر نو اردوی ملی زده رج                         متفرق شده قزاق کرج

گر که دیوانه شوم نیست حرج                     جز حراجم نبود راه فرج

رفت زرتار حراج است حراج                        کو خریدار؟ حراج است حراج

طبل و شیپور علم را کی می خواد؟             شیر خورشید رقم را که می خواد؟

تخت جمشید عجم را کی میخواد؟              تاج کی مسند جم را کی می خواد؟

اسب و افسار حراج است حراج                   کو خریدار؟ حراج است حراج

می دهم تخت کیان را به گرو                        می زنم مسند جم را به الو

می کشم قاب خورش را به جلو                     می خورم قیمه پلو قورمه پلو

رشته خشکار حراج است حراج                     کو خریدار؟ حراج است حراج

آن شنیدم که حجج در عتاب                         زده چادر به لب شط فرات

شده عازم به عجم با صلوات

کام آذری سیسی