یادم میاد سال های دور یعنی همون وقتایی که مدرسه می رفتیم مثل حالا آروم وسربه زیر نبودم که سرم تولاک خودم و چشم سر زبونم باشه. یه کمی شرّ وشلوغ بودم، توأم با شیطنت و مردم آزاری وصد البته درس خوان که اگه ریا نباشه باید بگم خیلی هم باهوش و استعداد … بسیاری از معلّمین و ناظم مدرسه هم بیشتر به همین دلیل و شاید قلب مهربونشون زیاد سربه سر من نمی گذاشتن و تنبیه شدید نمی شدم. البته تنبیه که می گم الان یه خرده غیر عادی شده وگرنه کمترین و شاید محترمانه ترین تنبیه در زمان ما با تسمه پروانه پیکان بود که تو دست ناظم مدرسه همیشه می چرخید. اونم تسمه های قدیمی که به خاطر وجدان کاری تولید کننده ها اون قدر فشرده و سنگین بود که می تونست قوی ترین آدمها رو زمین گیر کنه. القصّه آقای نجفی، ناظم مدرسه ماهم به همون سلاح مجهز بود.
من عاشق فرار از مدرسه بودم. مخصوصا از راههای نفوذناپذیر و غیر قابل پیش بینی …
البته هیچ دلیلی هم برای این کار نداشتم و اکثر مواقع از ترس خانواده ام مجبور بودم ساعتها تو خیابون بنشینم تا زمان تعطیلی مدرسه برسه ولی لذتی که از این کار می بردم باعث شده بود تا بارها و بارها عهدشکنی کنم و دوباره مرتکب این خلاف بشم . خواهشاً نخندید … اون موقع هنوز اختلاس و احتکار و کلاهبرداری مد نشده بود و آخر خلافکاری و جُرم سنگین اونم تو سن و سال ما همین فرار از مدرسه بود .
یه روز یه اوستا بنا اومد و با دوتا کارگر روی لبه دیوار مدرسه شیشه های خرد شده رو به صورت عمودی کارگذاشت تا مثل همین حفاظهای امروزی که روی لبه دیوار می گذارند جلوی ورود و خروج غیر مجاز رو بگیره. این دقیقا همون چیزی بود که من منتظرش بودم. دو روز طول کشید تا بتونم زنگ های تفریح یکی یکی این شیشه ها رو سست کنم و از جا در بیارم و به اندازه یک مسیر نیم متری راه رو باز کنم. باور کنید حسّی رو که من داشتم “مایکل اسکافیلد” تو فیلم فرار اززندان نداشت. یه روز آخرای زنگ تفریح بود که خودمو بالا کشیدم تا نقشه فرار رو تکمیل کنم. بادمجون دور قاب چین ها و خود عزیزها هم که از همون بچگی کار خودشون رو خوب بلدَن سریع به آقای نجفی گزارش دادند و او هم از وسط مدرسه شروع به دویدن کرد. منم که دستپاچه شده بودم از نیم متر مسیر پاکسازی شده تجاوز کردم و پاچه شلوارم به شیشه های مجاور گیر کرد. کفش آقای نجفی همون موقع به دادم رسید و بندش باز شد. چند دقیقه ای هم طول کشید تا بند کفشش بسته بشه ، اما من همچنان درگیر آزاد کردن شلوارم بودم. انگار اون روز تمام دنیا دست به دست هم داده بود تا من بتونم نقشه ی فرارم رو عملی کنم چون آقای ناظم هنوز دوسه قدم برنداشته بود که زانو درد شد و شروع به ماساژ دادن کرد. بچه های فضول هم که ول کن نبودند و با همراهی کردنِ ایشان منتظر بودن تا ببینن من چه جوری با شلاق ناظم از روی دیوار مدرسه به زمین می افتم. عاقبت نه شلوار من ول شد و نه ناظم مدرسه قفل زانوش باز شد. یکدفعه صدای آقای نجفی رو شنیدم که به حمید اسماعیلی یعنی درشت جثه ترین دانش آموز مدرسه می گفت بدو بدو این شلاق منو ببر خیس کن بیار تا وقتی می زنم بچسبه به پوست پاش و کَنده بشه .
چند دقیقه ای از رفتن حمید آقا گذشت و من همچنان درگیر با خودم بودم و آقای نجفی و دانش آموزان هم به انتظار شلاق خیس که…
یه دستی از اون طرف دیوار اومد ومنو گرفت. هنوز امدم یه چیزی بگم که حمید با صدای آرومی گفت: خاک دِدستی وَرهم تِ سِرِت یه ساعته هَمطو مثل یه کِرپوئی ورو دیوار حیرونی آخِرِشَم نِتونستی بگریزی؟ مگر مجبوری تحفه … بعد هم با یک اشاره ی حمید شلوارم از اسارت خرده شیشه ها در اومد و به راحتی از روی دیوار پریدم .
روز بعد هم با یه تعهدکتبی و کلی اشک و التماس و البته دوتا کف دستی از همون تسمه پروانه ی افسانه ای به کلاس درس و وضعیت عادی برگشتم. بعدها فهمیدم که تمام ماجرای بند کفش و زانو درد و شلاق خیس بهانه تراشی های آقای نجفی بوده برای فرصت دادن به فرار من. حتی حمید هم به سفارش چشم و ابروی ناظم مدرسه به کمک من اومده بود.
امیدوارم با گفتن این خاطره متهم به ترویج نابابی نشم ، چون این ماجرا جنبه بد آموزی هم نداشت و اگر کسی حال و روز منو ببینه می فهمه عاقبت فرار از مدرسه چیه؛ عبرت می گیره و هیچ وقت همچین کارهایی نمی کنه. هدف من هم از بازگو کردن این ماجرا صرفا جهت سرگرمی یا درس عبرت نبود بلکه با این اتفاقاتی که این روزها افتاده و فرصت های فراری که به این و اون داده شده یاد اون روزها و حکایت فرار از مدرسه افتادم و خواستم شما رو تو تجربه ی خودم شریک کنم .
هرچند که عاقبت من نفهمیدم آقای ناظم ترس خرده شیشه ها و زخمی شدن منو داشت یا به دلیل نشکستن قبح کار بود که به من فرصت فرار داد ولی آنچه که مطمئنم اینه که از همدستی با من مبرّا بود.
این روزها همه ی ما قصه های زیادی از فرار و فرصت را شاهد هستیم هیچکدام مان هم ازاین بابت مطمئن نیستیم که فرصت ها با چه نیّتی و چرا داده میشه ولی آنچه که مسلّم است ؛ هنوز هم مساله همان وجود خرده شیشه هاست حالا داخلی و خارجی یا این طرف دیوار و اون طرفش هم زیاد فرق نمی کنه.

مهدی ایرانمنش پور