روی مبل نشسته ام وتلویزیون هم روشن است. گوینده برای خودش یا شاید بقیه آدمها حرف می زند. مطمئنا برای من نیست، چون درحالی به او خیره شده ام که نه چشمانم اورا می بیند و نه گوش هایم صدایش را می شنود. جسمم درهال است اما خودم درحال نیستم. البته شاید از نظربعضی ها این مساله امری غریب باشد که چگونه چنین چیزی ممکن است؟! چراکه جسم من «من» است و یک انسان غیراز مرکّب جسم وروح نیست.
خبر صبح، گروه اجتماعی؛ اما واقعیت چیز دیگری است. ذهن من هم جزئی ازمن است. می تواند روح و جسم را جا گذاشته و به تنهایی سفرکند. سفری که روح وجسم مرا خسته کند.
من همانگونه که روی مبل لمیده ام سر از جلسه ی آزمون کارشناسی ارشد در آورده ام که قرار است هفته ی آینده برگزار شود . آزمونی که سرنوشت مرا دگرگون می کند.اگر در این آزمون موفق نشوم و مدرکم را ارتقا ندهم … وای …وای …در همان گیر ودار سری به اداره محل کارم می زنم همکارم را که مدرک کارشناسی ارشد دارد به جای من گذاشته اند و من درجا زده ام . تازه کارمند جدیدی هم که قرار است به بخش ما اضافه شود پارتی دارد و در نتیجه جای مرا خواهد گرفت . من نه تنها ترقّی نخواهم کرد بلکه پس رفت هم خواهم داشت و دیگر هیچ امیدی نیست. حتی برای اجاره خانه هم درمانده می شوم .از اینها گذشته سری به مطب پزشک می زنم و می بینم که درد شکم من مربوط به معده است و این هم قوز بالای قوز می شود. چگونه باید یک عمر دارو بخورم و تحت درمان باشم؛ با این سن وسال کم و ابتدای راه زندگی چگونه ممکن است …؟ البته چگونه اش که خیلی هم مهم نیست. یعنی از این جهت اهمیت ندارد که می دانم از کجا آب می خورد . به گذشته ام می روم . آن زمانی که نوشابه ها ی گازدار را وقت وبی وقت سر می کشیدم . بدخوری ها واسترس هایی که نتوانستم مدیریت کنم و… اصلا وقتی فکرش را می کنم اگر امروز باید بیم آینده ی شغلی ام را داشته باشم به خاطر همان گذشته ی تاریکم است. همان فرصت هایی که سوخته ام.
صدایی مرا دوباره به حال برمی گرداند و روی مبل وسط هال ولو می کند. صدای پسر کوچکم است که به همراه همسرم از بازار برگشته و با شوق و ذوق به سمت من می آید. خود را در آغوشم می اندازد تا لباس های قشنگی را که همسرم برایش خریده است نشانم دهد . اما من دیگر حوصله ی این یکی را ندارم تحمل فریادهای کودکانه اش نیست. چراکه ذهنم خسته است. ذهن من به مکان های مختلفی رفته و بازگشته است. جلسه ی آزمون؛ اداره ؛ مطب پزشک؛ گذشته؛ مدرسه و دانشگاه و… شاید کمی خنده دار باشد، چرا که «ذهن» جسم نیست و کار فیزیکی نکرده است پس خستگی اش کمی غیر قابل باوراست.
اصلا خستگی ذهن خنده دار است؟ باشد؛ قبول؛ حوصله ندارم. همانطور که حوصله ی بازار رفتن به همراه همسر و پسرم را نداشتم. در ذهن من دیگر جایی برای این مسخره بازی ها نیست . پسرم را عقب می زنم و رو از نگاه همسرم می گردانم نگاهی که منتظر است تا از او بپرسم کجا رفته و چه کرده است! یاخریدهایش را ببینم و نظر بدهم. حس و حالش نیست.

سال ها از این جریان می گذرد. من هم در آزمون پذیرفته نشدم و مدرک کارشناسی ارشد را عاقبت نتوانستم بگیرم اما در کارم خیلی پیشرفت کردم. آن همکارم که مدرکش بالاتر از من بود به اداره ی دیگری رفت و جای او نیروی تازه واردی آمد که اصلا تجربه و مهارت کاری مرا نداشت. کارمند پارتی دار هم نیامد چون جای بهتر و پست مهم تری برایش دیده بودند. من هم گل سرسبد شده و ارتقائ شغلی گرفته ام. درد شکم من هم ناراحتی خفیف معده با منشا عصبی بود. الان مشکلی هم از این بابت ندارم.
در آمدم هم بیشتر شده و خانه ای خریده ام. نسبتا لوکس است و هالش بزرگ است اما همچنان حالی نیست. من هم روی مبل شیک تری وسط هال لمیده ام؛ تلویزیون روشن است و باز هم گوینده برای خودش یا شاید بقیه آدمها حرف می زند اما مطمئنا برای من نسیت چون خیره به او شده ام در حالی که نه چشمانم او را می بیند و نه گوش هایم صدایش را می شنود. جسمم در هال است اما خودم درحال نیستم.
دغدغه ی پیشرفت را همچنان دارم . در حال حاضر من به عنوان با تجربه ترین کارمند ،رئیس اداره هستم اما عاقبت چی؟ بچه هایم بزرگ شده اند و مخارج آنها هم بیشتر از خودشان …
باید به فکر شغل دوم و سوم باشم. اینطوری نمی شود. همانطوری که لمیده ام به آینده رفته ام . زمانی که بازنشسته شده ام و حقوق و مزایای آن کفاف هزینه های گزافم را نمی دهد .نه حرفه ای می دانم و نه سرمایه ای کلان دارم تا به جریان اندازم. تمام وجودم می لرزد؛ اضطراب دارم و در برابر آینده ای تاریک تر از دیروز…وای …وای …
با صدای در به خود می آیم. همسرم آمده و یک راست به اتاق می رود. نمی دانم با خواهرش بوده یا دختر عمو و دختر خاله. مهم هم نیست که بدانم. من دغدغه های مهم تری دارم. او هم دیگر علاقه ای به نشان دادن و تایید گرفتن از من برای خریدهایش ندارد. برایش عادی شده. بار دیگر صدای در می آید این بار پسرم است. مکثی کوتاه می کند و یک سلام و احوالپرسی سرد و بی روح. برای لحظه ای به چشمانش خیره می شوم و او یک راست به اتاقش می رود. از چشمانش می خوانم که چقدر به من علاقه دارد و حسرت یک پارک رفتن با من و نشستن و یک فنجان قهوه داغ خوردن در کنار من سالهاست که روی سینه اش سنگینی می کند.
اما به طرف من هم نمی آید چون می داند حوصله ندارم و دغدغه های مهم تری دارم. ذهن من از سفر به روزهای بازنشستگی و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات آن زمان برگشته و خسته است. البته برای من و پسرم هر دو عادی شده است همانطوری که تنهایی هریک از ما سر میز صبحانه و ناهار و شام عادی شده است.
با دیدن پسرم نگرانش می شوم. آیا آینده ی او چه خواهد شد؟ آیا چه کسی را به جای من به دوستی می گیرد؟ آیا در این جامعه هزاررنگ می تواند رنگ هایی غیر از سفید و سیاه به خود ببیند یانه؟ این هم اضطرابی دیگر. دغدغه ای تازه. نگرانی جدید و …
با همه ی خستگی و بی حوصلگی ام به گذشته برمی گردم. به اول همین قصه. همان روزی که دغدغه آزمون کارشناسی ارشد داشتم و مضطرب از بیماری بودم . همان روزی که تنها وسط هال و دور از حال لمیده بودم و با سفر به آینده و گذشته ام خود را آنقدر خسته کرده بودم که دیگر حوصله ای باقی نمانده بود . شاید اگر آن روز به سالن آزمون کارشناسی ارشد و مطب پزشک نرفته بودم و خود را خسته نمی کردم؛ اگر در آتش فرصت های سوخته نمی سوختم حوصله ی در آغوش گرفتن و فریادهای کودکانه پسرم را داشتم، اگر آن روز با گرمی و علاقه از همسرم استقبال کرده بودم …اگر به جای نشستن در هال و سفر به اینجا و آنجا حال را دریافته بودم امروز دیگر حالِ آن روزم گذشته ی دردآوری نبود و فرصت سوخته ای نداشتم . اگر…
آنچه که گفتم قصه ی حال و هوای همه ی ماست. اگر کمی دقیق شویم تمام وقتِ ما صرف گذشته و آینده است. تمام اضطراب ها و نگرانی های ما هم یا حاصل همین ماندن در گذشته ای است که به خاطره ها پیوسته و یا رفتن به آینده ای مجهول و مبهم که شاید هیچگاه نباشد و نیاید. یا اینکه حداقل به هزاران علت غیر قابل پیش بینی، متفاوت از همانی باشد که فکرش را می کنیم .همانی که حال مارا از ما گرفت و فرصت های امروز مارا هم سوخت . فرصت هایی که خودش دوباره حسرت گذشته ی فردایمان شد.
این حکایت همه ی ماست. همه ی ما «حال»را تنها به بهای یک خاطره ی از دست رفته یا یک خیال مبهم در آینده از دست می دهیم ؛ اما چه ارزان و چه مفت .
گاهی یادمان می رودکه؛ موفقیت و شادمانی حالمان تنها در «حال» است وبس .
گاهی یادمان می رودکه؛ حال مان را دریابیم.

مهدی ایران منش پور