خبر صبح/ گروه جامعه:  در فضای مجازی با هم آشنا شدیم. شب‌ها تا دیروقت چت می‌کردیم و این عشق مجازی به یک احساس آتشین تبدیل شد. قرار ملاقات گذاشتیم و خیلی جدی تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم. روزی که به خواستگاری‌اش رفتم بچه‌گربه‌ای را بغل کرده بود. مادرش می‌گفت: «اگر گربه‌اش را از او دور کنید، می‌میرد.». خانواده‌ام مخالفت خودشان را اعلام کردند، ولی نظر‌شان برایم مهم نبود. چند هفته با آن‌ها جروبحث داشتم تا اینکه دربرابر تهدیدهایم کوتاه آمدند و حرفم را به‌کرسی نشاندم. دوران نامزدی من و الهام حدود یک سال طول کشید و با برگزاری مراسم عروسی زندگی مشترک خود را آغاز کردیم.

علاقه افراطی و بیش از حد همسرم به گربه‌اش کم‌کم مرا حساس کرد و از او خواستم بیشتر به فکر زندگی‌مان باشد. حتی وقتی اسم بچه را وسط می‌کشیدم گربه‌اش را بغل می‌کرد و می‌گفت: «این دختر کوچولویمان است. اسم بچه را وسط نکش.».

مانده بودم با این رفتارش چه‌کار کنم. هفته قبل یک شب برای خرید چند دقیقه‌ای از خانه بیرون آمدم. در آپارتمان باز مانده و گربه هم پشت‌سرم بیرون آمده بود. آن شب گربه گم شد و همسرم تا صبح گریه می‌کرد. صبح روز بعد خودش هم غیبش زد. خانواده‌اش اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند و نمی‌دانستند کجا رفته است. من در‌حالی‌که دنبال همسرم می‌گشتم گربه را بعد از چند روز پیدا کردم. بچه ی همسایه او را به خانه شان برده بود. مادر همسرم نیز زنگ زد و گفت الهام به خانه ی دوستش در مشهد رفته است.

 وقتی مرا دید به‌جای آنکه درباره فرارش پاسخ قانع‌کننده‌ای بدهد اول سراغ گربه‌اش را گرفت. این زن اهل زندگی نیست و دیگر حاضر نیستم لحظه‌ای با او زندگی کنم. به‌فکر زندگی و آیندۀمان نیست و هر ماه برای گربه‌اش کلی ولخرجی می‌کند. کاش به حرف پدر و مادرم گوش می‌دادم و با سرنوشت خودم این‌طوری بازی نمی‌کردم! متین نیشابوری