خبر صبح/ گروه گفتگو: حاج محمد پور نجف،  از زبده‌ترین نیروهای عملیات و رزمندگان هشت سال جبهه‌های نور علیه ظلمت و جانباز ۴۵ درصدی است که هم چنان از بی نصیب ماندن از قافله‌ی شهادت همرزمانش سخن می‌کند. وی  به مدت ۷۷ ماه در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشته و هنوز هم از موفقیت خود برای شناسایی منطقه و خوشحال کردن شهید مهدی باکری یاد می‌کند. وی برادر شهید والا مقام حسین پور نجف  و ولی پور نجف، جانباز ۳۰ درصدی است که جان خود را در دفاع از میهن خویش فدا کرده‌اند.

 در آستانه‌ی دفاع مقدس یاد رزمندگانی می‌افتیم که عاشقانه به ندای هل من ناصر ینصرنی مولایشان لبیک گفتند هشت سال دفاع مقدس مظهر ایثار، از خودگذشتگی و رشادت‌های جوانان بسیاری است که با خلوص نیت در صحنه‌های نبرد حق علیه باطل حضور یافتند. در این میان قرار مصاحبه را با رزمنده و جانبازی گذاشتیم که سادگی در کلام، خوش رویی  و بی ریایی در رفتارش موج می‌زند.

لطفاً خودتان را برای خوانندگان معرفی کنید.

محمد پور نجف،  در سال  ۱۳۴۴ در تبریز متولد شد  تحصیلات خود را تا دیپلم تجربی ادامه داده‌  و در سال ۱۳۶۹ ازدواج کرده  و صاحب دو فرزند پسر هستند.

روز اول جنگ چگونه باخبر شده و کجا بودید؟

اخبار مربوط به شروع  جنگ را وقتی شنیدم که در پایگاه محله‌ی خودمان مشغول فعالیت بودم. در محله‌مان، حاج علاء الدین نور محمد زاده  از اولین فرماندهانی بودند که در اولین اعزام‌ها به خرمشهر رفتند، ما نیزخود را آماده کردیم  تا به عنوان نیروهای داوطلب به جبهه اعزام شویم.

از اولین اعزام خود به جبهه بگویید.

در آن سالها به دلیل سن کمی که داشتم مانع از اعزام من به جبهه می‌شدند به همراه محمد علی حیدری به حوزه‌ی  ۹ سید الحمزه با فرماندهی شهید صمد قنبری رفتیم اما باز هم با اعزام ما به جبهه مخالفت شد. در آن روزها چند نفر از محله‌ی ما که سن آنها از من کوچکتر بود با جعل کردن شناسنامه خود عازم جبهه شده بودند . خلاصه با هر سختی که بود در سال ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شدم.

در کدام عملیات‌ها حضور داشته و چه مدت در صحنه‌های حق علیه باطل بوده‌اید؟

افتخار حضور در عملیات‌های والفجر مقدماتی، والفجر ۱، والفجر ۸، والفجر ۴ ، عملیات  خیبر و بدر را داشته‌ام.

برخورد خانواده در اعزام شما به جبهه چگونه بود ؟

به دلیل حضور برادر بزرگم در جبهه و مجروح بودن ایشان که  تقریباً از اولین  و حساس ترین مجروحان هشت سال دفاع مقدس بودند و زنده ماندن برادرم بیشتر شبیه به یک معجزه بود  چرا که گلوله به گوش ایشان اصابت کرده بود. پدر و مادرم به من سفارش  می‌کردند تا اجازه دهم حال برادرم بهبود یابد و بعداً عازم جبهه شوم  بعد از گذشت مدتی هنگامی که خانواده از مصمم بودن من برای رفتن به جبهه آگاه شدند  رضایت داده و من نیز راهی جبهه شدم. در جبهه به عنوان نیروی تخریب چی که بعد از مدتی به معاونت اطلاعات اعزام شدیم.

یک خاطره‌ی تلخ و یک خاطره‌ی شیرین از جنگ را بیان کنید.

با انتقال ۱۳ نفر از نیروهای تخریبچی  به اطلاعات، عملیات شناسایی و مین گذاری منطقه‌ی بمو به ما داده شد با غروب خورشید در مکانی به نام باغ منصور تا  آن قسمت حرکت می‌کردیم تا هوا تاریک‌تر شود تا بتوانیم  به سمت شمال منطقه‌ی بمو حرکت کنیم تقریباً به مدت ۱۵ روز در ساعات مشخصی، کار شناسایی و مین‌گذاری را انجام می‌دادیم در مکانی به نام گردان امام حسین (ع) مستقر بودیم که از جمله پایگاه‌های آن، پایگاه شهید فکوری بود هر کدام حدود ۱۵ مین والمری که خیلی سنگین بود با خود حمل می‌کردیم . درست روز پانزدهم که شهید حمید باکری، محمد گروسی و محمدرضا انصاری همراه ما بودند. شهید حمید باکری دستور دادند  کم کم نیروها را ببرید ما درمسیر مین گذاری شده با احتیاط در راه بازگشت بودیم. کم کم هوا روشن شده بود و صدای اذان از پایگاه‌ها شنیده می‌شد فرمانده جلوتر از همه حرکت می‌کرد وسط راه، نیروها مکثی کردند و گفتند راه را گم کردیم نزد محمد رضا انصاری رفتم در حال صحبت با ایشان و پیدا کردن راه بودم که ناگهان مین، زیر پای محمد رضا انصاری منفجر شد و بر اثر این حادثه هر دو پای ایشان قطع شد من نیز از ناحیه چشم و زبان مجروح شدم و دندان‌هایم شکسته بود در همین لحظه محمد گروسی پیش ما آمد ایشان فردی با صلابت و پخته‌ای بودند و چون قبلاً در اطلاعات شهید چمران خدمت ‌می‌کرد فرد با صلابت و شجاعی بود چفیه‌ها  را  چند تکه کرد و پاهای انصاری را بست . این تمام داستان آن شب نبود چند قدم آن طرف، مرتضی قصاب عبداللهی و جاوید اسدیان  بر زمین افتاده و فریاد می‌زدند که تا رسیدن به پایگاه شهید شدند.

در آن لحظه ۸ نفر از نیروها شهید شدند هر طوری بود خودم را با سر و رویی پر از خون شهداء و جراحات خودم به پایگاه فکوری  رسانیدم با زبانی زخمی و دندان‌هایی شکسته که قادر به صحبت کردن نبودم به سختی توانستم به حبیب آذرنیا بگویم که چه اتفاقی افتاده است ‌. آخر سر با قاطرهایی به سراغ شهیدان رفتیم که تا موقع رسیدن ما محمدرضا انصاری نیز شهید شده بودند با روشن شدن هوا خون شهداء مثل یک جویبار جاری شده بود.  در آن شب، نیروها مظلومانه و غریبانه به درجه‌ی رفیع شهادت نایل شدند این تلخ ترین خاطره‌‌ی من از حضور در جبهه‌های نبرد بود.

شوق موفقیت در شناسایی منطقه، هنوز در چشمان حاج محمد موج می‌زند

به دلیل تجربیات کافی هم چنان در واحد اطلاعات مستقر بودیم درعملیات بدر که قدری شناسایی آنجا به دلیل اینکه تازه وارد عملیات آب و خاکی شده بودیم پیچیده بود نیروهایی از جمله الاماره‌های عراقی و اهوازی‌ها که بدان جا پناهنده شده و ما را با هم ادغام کرده بودند تا کار کنیم‌. در این اوضاع  از برخی دستورات شهید مهدی باکری سرپیچی می‌کردند روزی شهید مهدی باکری با چند تن از اینان در خصوص شناسایی منطقه در حال صحبت بود شهید یعقوب شکاری از این اوضاع پیش آمده ناراحت شدند  و به شهید مهدی باکری گفتند ما که نمرده‌ایم خودمان کار شناسایی منطقه را انجام می‌دهیم با برگزاری جلساتی برای تیم‌ها، دستور دادند کار شناسایی منطقه را هر چه زودتر تمام کنیم.

هر روز برای شناسایی منطقه می‌رفتیم طوری بود  که باید اطلاعات دقیقی کسب می‌کردیم تا در عملیات تلفات زیادی نداشته باشیم در نهایت با انجام فیلم‌برداری توسط محمد اشتری توانستیم منطقه را هر چه بهتر شناسایی کنیم آن روز خیلی خوشحال بودیم و با گفتن اینکه توانستم منطقه را شناسایی کنیم شهید مهدی باکری نیز بسیار خوشحال شدند.

تأثیر گذارترین فرد در زندگی‌تان ؟

تأثیر گذارترین فرد در زندگی من، برادرم بود که در روحیه دادن به من و نشان دادن راه نقش بسزایی دارد  همچنین برادر کوچک‌ترم شهید حسین پور نجف که همراه من در واحد اطلاعات عملیات حضور داشتند ایشان با اینکه از من کوچک‌تر بودند ولی همواره  مرا راهنمایی می‌کردند .

پیروزی در عملیات را مرهون چه چیزهایی می‌دانید؟

دعاهای مردم ، حضور مجتهدان در روزهای نزدیک به عملیات و از طرفی اهدائی دانش‌آموزان از طرف مدارس و کمک‌های مردمی، بیشتر به ما روحیه می‌داد .

آیا مدت زمانی که در جبهه‌ها حضور داشتید امداد الهی را هم مشاهده کردید ؟

بله صد در صد. بدون امدادهای الهی توانایی مقابله با دشمن را نداشتیم  در برخی عملیات‌ها با قدری غرور شکست می‌خوردیم‌ به یاد دارم امیر شریفی که بعد از شهید مهدی باکری فرمانده ما بود همواره سفارش می‌کرد تا مواظب لباس‌های غواصی باشیم به دلیل تعداد کم، لباس‌های غواصی به همه نمی‌رسید و باید نوبتی از آنها استفاده می‌کردیم.

روزی در عملیات والفجر ۸ ( منطقه فاو ) که بزرگ‌ترین پیروزی ما بود، آن رودخانه‌ی وحشی و منطقه‌ی حساسی که حضور غواصان در آب زود به چشم می‌خورد با بارش باران و مشخص نشدن وجود غواصان در داخل آب  توانستیم  با موفقیت عملیات را انجام دهیم.

از روز قبول قطعنامه و پایان جنگ در آن روزها چه حال و هوایی داشتید ؟

در دزفول بودم که  خبر قبول قطعنامه و پایان جنگ را شنیدم به دلیل فاصله گرفتن از شهداء و از دست دادن دوستانم، ناراحت بودم اما با شنیدن سخنرانی آیت الله خامنه‌ای به خود دلگرمی دادیم.

چرا وقتی سخن از جبهه به میان می‌آید نسل شما اول از معنویت جبهه می‌گویند؟

همواره باید بگوییم که آن جوانان چه کسانی بودند آنان دشمنان خود را به خاک و خون نکشیدند بلکه با انسانیت، ادب ، کمال و شهات خود افتخار آفریدند. شهید حسن نصیری فردی بود که کوچکترین مکروهی انجام نمی‌داد و تمام مستحبات را به جای می‌آورد خرج و مخارج خانواده را تأمین می‌کرد و خود راهی جبهه می‌شد. واقعا ملائکه ازوجود چنین جوانانی در حیرت مانده است.

اگر امکان بازگویی هست بگویید چند درصد جانبازی دارید؟

۴۵ درصد جانبازی و از ناحیه گوش، پا، انگشت دست و نخاع آسیب دیده‌ام.

از اینکه وقت‌تان را در اختیار ما گذاشتید سپاسگزارم اگر حرف پایانی باقی مانده بفرمایید.

انتظارم از ملت این است که همواره رهبر انقلاب اسلامی را از دعای خود مستفیض کنند. از خداوند متعال، ظهور امام زمان  ( عج )  و ادامه دادن راه شهداء را خواستارام  و اینکه در مقابل شهداء شرمنده نباشیم/گفتگو از احمد رضایی