فرهنگ و هنر

فرهنگ و هنر

ماهنامه تجربه: روایات بسیار است؛ می گویند تعداد افرادی که دوره آواز را نزد او گذرانده اند به اندازه انگشتان یک دست هم نیست اما شمار مدعیان حضور در محضرش شاید از مرز صد نفر نیز عبور کند! صحبت از خسرو آواز ایران است، محمدرضا شجریان چندی است به دلیل بیماری دم فروبسته و نوایی تازه از او نه به صورت اثری صوتی و نه روی صحنه به سمع دوستدارانش نمی رسد.
 
 
یکی از خوانندگانی که نزد محمدرضا شجریان تلمذ کرده، حسام الدین سراج، آوازخوان نام آشناست. او که نوازنده سنتور و سه تار نیز به شمار می رود ابتدا قطعاتی را نزد محمدرضا شجریان می برد تا شاید با صدای خسرو آواز ایران ضبط و منتشر شود اما این خواننده پرآوازه به سراج جوان توصیه می کند خود در راه آواز گام بردارد.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
به بهانه هفتاد و ششمین سالروز تولد محمدرضا شجریان به سراغ حسام الدین سراج رفتیم و درخصوص ویژگی هایی که این هنرمند نامدار را از دیگران متمایز کرده، گفت و گو کردیم. ماحصل این گفت و گو را در ادامه می خوانید:

با وجود این که نام های متعدد و گاه عجیب و غریبی تحت عنوان شاگردان محمدرضا شجریان مطرح می شود در غالب مطالبی که دیده ایم نام شما به عنوان یکی از شاگردان استاد شجریان ذکر شده است. قصه شاگردی شما در محضر استاد شجریان از کجا آغاز شد؟
 
آقای شجریان پش از انقلاب کارهایی با آقای مرحوم فرامرز پایور انجام داده بودند. بعضی از کارهای ارکسترال ایشان که توسط آقای شهبازیان یا حسن و حسین یوسف زمانی انجام شده بود نظرم را جلب می کرد. حسن و حسین یوسف زمانی دو برادر بودند که هرکدام صاحب اثر محسوب می شدند ولی آن زمان حسن یوسف زمانی بیشتر فعال بود.

حسن یوسف زمانی بیشتر در دهه 70 با آقای شجریان همکاری می کرد. درست است؟
 
بله، انتخاب شعر آقای شجریان و سوز و گدازی که در صدای او بود را بسیار دوست داشتم. قبل از آقای شجریان بسیار به صدای آقای ایرج علاقه مند بودم. البته الان هم به هر دوی این عزیزان علاقه دارم.
 
صدای ایرج یک صدا بانشاط مردانه بود ولی فکر می کنم انتخاب شعر شجریان بجاتر و مناسب تر بود. به همین جهت گرایشم به استاد شجریان زیاد شد. من سنتور می نواختم و نزد مرحوم سیروس ساغری در اصفهان سنتور می زدم. بعد به تهران نزد استاد فرامرز پایور آمدم.
 
من اوایل انقلاب مجموعه ای را به نام «باغ ارغوان» کار کرده بودم که شاید شنیده باشید. یک بار استاد شجریان را در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی دیدم. قرار گذاشتیم و من به منزل ایشان رفتم. سازم را نیز با خودم برده بودم و در منزل ایشان ساز زدم. همچنین مقداری شعر برده بودم که آن شعرها را به استاد شجریان نشان دادم.

چرا می خواستید نظر محمدرضا شجریان را در مورد شعرها بدانید؟
 
گفتم «استاد، اگر امکان دارد و البته اگر دوست دارید این شعرها را بخوانید.» ایشان گفتند «من دوست دارم این قطعات را بخوانم ولی دوستانی دارم که ممکن است به من ایراد بگیرند چرا با جوان ترها کار می کنی. راهنمایی ات می کنم تا خودت بخوانی.»
 
استاد کلاسی در رادیو داشتند که من به آنجا رفتم و به صورت رسمی شاگرد ایشان شدم و از محضرشان بهره بردم. بعد من آن مجموعه که «باغ ارغوان» نام گرفت را کار کردم. مدتی بعد استاد با آقای مشکاتیان به استودیو بل آمدند.
 
هر دو وقت ضبط داشتیم. این تقارن باعث شد که من از راهنمایی های استاد بهره ببرم. در حال میکس کار بودیم که استاد کار را شنید و راهنمایی هایی انجام داد که در مورد آواز و تصنیف اول مجموع «باغ ارغوان» لحاظ شد.
 
فکر می کنید چرا محمدرضا شجریان چهره ای خاص در موسیقی ایران محسوب می شود؟
 
به هر حال استاد شجریان ویژگی هایی دارد که او را از دیگران متمایز می کند. ویژگی اول او محقق بودن است. یعنی وقتی می خواهد کاری انجام بدهد زمان زیادی برای کار می گذارد و با همت و پشتکار تمام می رود تا جزییات کار را دربیاورد.
 
خیلی از چیزهایی که ما از ایشان درس گرفتیم را استاد از نوارهای طاهرزاده، سید رحیم و قدما در آورده بود. خودش زحمت کشیده، نوارها را گوش کرده و کار می کرد و به ما تعلیم می داد. همین روحیه تحقق ایشان را بسیار متمایز می کند.
 
کلاس های ایشان به نحوی بود که ما بیش از آن که درس آواز بگیریم درس اخلاق می گرفتیم. ایشان به همه هنرجویان بدون استثناء احترام می گذاشت. با ادب کامل و رعایت حریم ها چیزهایی که بچه ها دوست داشتند را مراعات می کرد. استاد دروس مورد نظر خود را با مهربانی به بچه ها می آموخت.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
بنابراین ورود جدی شما به مقوله آواز و نه موسیقی ایرانی را باید از همان زمانی بدانیم که شما پس از حضور در مرکز حفظ و اشاعه با استاد شجریان قراری گذاشتید و ایشان به شما گفت که خودت این قطعات را اجرا کن...
 
بله ما به کلاس آواز ایشان رفتیم و بعد همان کار «باغ ارغوان» را ضبط کردیم. بعد هم کارهای دیگری مانند شمس الضحی و مجموعه نینوا را انجام دادیم.

اگر امکان دارد کمی از قالب حسام الدین سراج بیرون بیاییم و کلی تر به ماجرا نگاه کنیم. می خواهیم یک نگاه انطباقی و تحلیلی به موسیقی قبل و بعد از انقلاب داشته باشیم. استاد فرهاد فخرالدینی در کتابی که درباره همسر خود نوشته اند اشاره ای به همکاری با استاد شجریان در ارکستر ملی داشته اند. البته دیگران نیز بسیار به این موضوع اشاره کرده اند که محمدرضا شجریان روحیه تلاشگری داشته و برای خواستن تلاش می کرده است...
 
کلا همین طور است. ماجرای تحقیقی که به آن اشاره کردم کاملا در مورد ایشان صادق است. او فردی است که در خراسان زندگی می کرده و اتفاقاتی می افتد و تلاش هایی انجام می دهد.
 
مسافرت ها، آمد و رفت ها، رفتن به کلاس خوشنویسی و اخذ مدرک دوره ممتاز و اتفاقاتی از این دست نشان می دهد که ما با فردی رو به رو هستیم که بسیار خوانده و تلاشگر است. شجریان زحمت زیادی کشیده است و نمی توان این مسئله را انکار کرد.
 
به نظر شما فارغ از مسائل فنی و تخصصی آیا عوامل دیگری هم در فراموشی برخی از صداها یا به اوج رسیدن برخی از دوستان دخیل بودند یا این مسئله یک توهم است؟
 
برخی از آهنگسازان معتقدند استاد شجریان هنرمند بسیار توانمندی است و تلاش های زیادی هم انجام داده، ولی ما صداهای دیگری هم داشتیم که پس از انقلاب به دلایل مختلف اجازه حضور در عرصه هنر را پیدا نکرد.
 
این عده اعتقاد دارند که بنابراین طبیعی است نسل های پس از انقلاب اسلامی با نوع ارائه صداهای این دوستان و حضورشان در عرصه موسیقی آشنایی نداشته باشند تا بخواهند خاطره سازی کرده و این نوع از موسیقی را دنبال کنند.
 
به عنوان نمونه می توان از آقای شهیدی، آقای گلپا و آقای ایرج نام برد. ما در عرصه رسمی هنر پس از انقلاب حضور برخی از آنها را بسیار کمرنگ دیدیم و بعضی از آنها را اصلا دیگر ندیدیم. به عنوان کسی که هم در محضر استاد شجریان حضور داشته و هم با توجه به این که به نظر می رسد بسیار اهل مطالعه هستید چون با وسواس واژه ها را انتخاب می کنید، فکر می کنید چه عواملی دست به دست هم دادند تا ما استاد محمدرضا شجریان را به زعم برخی از دوستان، تمامِ موسیقی ایرانی بدانیم؟
 
من فکر می کنم استاد شجریان استاد بسیار بزرگی است اما اگر این جمله را بگوییم شاید خود استاد هم رضایت نداشته باشد، چون خیلی های دیگر هم بودند که شما تعدادی از آنها را هم است بردید مثل استاد ایرج، استاد خوانساری، استاد گلپایگانی و استاد گلچین که بسیاری از آنها رنگ صدای خیلی زیبایی دارند.
 
من فکر می کنم به دلیل اینکه استاد شجریان قاری قرآن و بعد خطاط بوده، انتخاب های خاصی هم داشته است. او در همه عرصه ها ورود نکرده و به همه فضاها وارد نشده است. یعنی حرکت هایی بسیار انتخاب شده و گلچین شده داشته است. به همین خاطر بعد از انقلاب هم خواهان زیادی داشته است.
 
به هر حال افرادی که در عرصه قرآن بودند آقای شجریان را دوست داشتند. کسانی که به ربنا علاقه مند بودند دوستدار آقای شجریان بودند و کسانی نیز که به خط علاقه نشان می دادند آقای شجریان را دوست داشتند.
 
آقای شجریان یک سلوک هنری داشته است و همین موضوع سبب شد بعد از انقلاب هم مشکلی برای فعالیت او ایجاد نکنند.
 
صداهای دیگری هم وجود داشت اما علت اینکه به  جایگاه شجریان ختم شد فکر می کنم دلایلی بود که ذکر کردم. ایشان به راحتی اجازه فعالیت پیدا کرد و کنسرت ها، نوارها و سی دی های خود را منتشر کرد اما دیگران نه. شاید این عده به جهت سابقه های قبلی که مورد قبول رژیم فعلی نبود نتوانستند اجازه فعالیت پیدا کنند.

اگر به کسانی که امروز فعالیت می کنند نگاه کنیم مثل سالار عقیلی، علیرضا قربانی و همایون شجریان، می بینیم که آنها معمولا هر دهه با یک گروه کار می کنند. این جا به جایی ها توسط محمدرضا شجریان به نظر شما به دلیل تغییر نگاه به هنر بود یا قصه دیگری دارد؟
 
قبل از انقلاب یک تغییر شکل دیگر در سراسر دنیا و نه تنها ایران اتفاق افتاده بود که موسیقی هم توانست در این میان بازار خود را داشته باشد. مردم هم طبیعتا به دنبال تنوع بودند ولی ما از آقای شجریان یک وسواس را سراغ داشتیم که همیشه در شعر باید خودش را نشان می داد.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
به نظر شما این جا به جایی ها و رفت و آمدها به دست آمدن یک صدای متفاوت بود یا دلایل دیگری داشت؟
 
ببینید، تغییر صرفا همیشه برای داشتن یک صدای متفاوت نیست. امکان دارد که افراد به دلایلی خودشان تصمیم بگیرند. دیگر با همدیگر کار نکنند. مثلا خواننده تصمیم گرفته با گروه دیگری کار کرند و نوازنده و آهنگساز هم تصمیم به همکاری با فرد دیگری گرفته اند. این تنوع کمک می کند که خواننده رپرتوارهای مختلف بخواند و رنگ های مختلف صدایی داشته باشد.
 
مثلا یک زمان استاد شجریان با مرحوم محمدرضا لطفی کار می کرد. این دو همکاری های زیادی در قالب گروه شیدا و عارف داشتند. بعد یک دوره با مرحوم مشکاتیان همکاری کرد، بعضی از کارهای ایشان هم با آقای علیزاده و کیهان کلهر است.
 
این مجموعه سبب می شود تنوع فکر در ملودی صورت بگیرد. و تنوع سونوریته هم باشد. همچنین تنوع ارکستراسیون داشته باشند و همه اینها کمک می کند که خواننده بیشتر و بهتر دیده شود.
 
در عین حال تنوع سبب می شود که کارها بهتر به گوش مردم برسند. برای خواننده اصولا لازم است که هر چند وقت یک بار با گروه ها و آهنگسازها و نوازنده های مختلف کار کند.

بعد یک تغییراتی رخ داد که فکر می کنیم از دهه 80 بود. آنجا که دوباره یک همکاری شکل گرفت و با آقای لطفی مجددا همکاری هایی انجام شد. بعد از آن هم آقای درخشانی آمد که در دهه های 80 و 90 برخی از کارهای خود آقای شجریان را تنظیم می کرد، مانند کار «تفنگت را زمین بگذار» که سال 1388 منتشر شد.
 
بله، حقایق را باید گفت تا مردم مسائل را شفاف ببیند. فکر می کنم این گونه بهتر است.

سپس دوره ای فرا رسید که برخی دوستان معتقد بودند توانایی صوتی استاد شجریان مانند گذشته نیست. همان طور که لطفی هم دیگر لطفی گذشته نبود. نظر شما چیست؟
 
اگر فرض بگیری که استاد شجریان از 20 سالگی کار هنری را آغاز کرده باشد نزدیک به 50 سال در اوج بوده است. ما هیچ وقت نباید این اوج را فراموش کنیم چون نکته بسیار مهمی است. یک نفر هم تصانیف بسیار خوبی اجرا کرده و هم همه کارها را ژورست، دقیق و روی ریتم خوانده است.
 
آواز بسیار خوبی هم خوانده و همه را مناسب با دستگاه های ایرانی اجرا کرده است. یعنی شعر را متناسب با دستگاه خوانده است و ملودی کلام و تلفیق ها را نیز بسیار درست اجرا کرده است که هنر بسیار بزرگی است. همه آدم ها در طول زندگی بیمار می شوند، همه آدم ها سن شان بالا می رود و تغیر می کنند.
 
ما نباید این دو سال اخیر را به زعم دوستان با پنجاه سال دوران اوج او مقایسه کنیم. اصلا این طور نیست. ما باید آن 50 سال در اوج را در نظر بگیریم. بهتر هم این است که ما اسوطره های هنری خود را همیشه در اوج تصور کنیم تا از صدای آنها و از کارهایشان بیشتر لذت ببریم.
 
ما همیشه دوست داریم اسطوره ها در اوج باشند که شناخت مثبت از هنرمند و ارزش گذاشتن به او به حساب می آید و سبب می شود بیشتر از صدای او لذت ببریم.
 
به نظر من آقای شجریان به دو دلیل یک اسطوره است. اول به دلیل هنرش و دوم به دلیل هوشیاری اش در مبارزه هنری که این موضوع اهمیت زیادی دارد. یعنی اگر شما یک آمار از طرفداران آقای شجریان بگیرید، فکر می کنم نزدیک به 50 درصد یا حتی بیشتر طرفدارانی هستند که به خاطر مبارزه هنری آقای شجریان او را دوس دارند.
 
الان در تلویزیون ما ساز نشان داده نمی شود. سازی که متعلق به ایران است چرا نباید نشان داده شود؟ یعنی جوان ما اگر بخواهد موسیقی ایرانی کار کند باید از کجا منبع و مأخذ بگیرد؟ ما که الان داریم موسیقی ایرانی کار می کنیم ساز آقای شهناز را از تلویزیون دیده ایم، ساز آقای کسایی، ساز ورزنده و ساز پایور را هم دیده ایم. اینها در حقیقت الگوهای ما بودند. موزیسین هایی که کار موسیقی ایرانی انجام می دهند همه یک الگو داشتند. درواقع از آن الگوها این موسیقیدان ها تربیت شدند.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
وقتی چاووش شماره 2 منتشر شد آقای ناظری و آقای شجریان هر کدام به ترتیب یک طرف کاست را خواندند. آقای شجریان در آن زمان عنوان می کند که من سیاسی نبودم اما دوستانی داشتم که در این جریان بودند و فعالیت سیاسی داشتند. بعد هم کم کم از این قضیه کنار کشید و تا مدت ها از این فضا دور بود. شما گونه الان از یک مبارزه صحبت می کنید؟
 
من اسم این مبارزه را مبارزه سیاسی نمی گذارم بلکه در حقیقت یک نوع مبارزه هنری است. قبل از دوره ای که آقای پایور، گروه شیدا و گروه لطفی بیایند متاسفانه نگرشی در ایران رایج بود که موسیقیدانان را مثل مطرب می دیدند.
 
یعضی فضایی که در شأن موسیقی نبود را برای موسیقیدان قائل بودند اما آقای عبادی، شهناز، کسایی و دیگر بزرگان موسیقی ما آمدند. آرام آرام با رفتار خودشان به دیگران اثبات کردند که موسیقی شأن دارد.
 
حالا در این دوره چه اتفاقی افتاده است؟ ظاهرا در این دوره برای آقایان، خواننده، مداح، خواننده پاپ و خواننده راک هم در یک عرض قرار داشتند. من این برخوردها را گاهی اوقات دیده ام. یعنی هیچ تفاوتی بین خواننده ای که سال ها زحمت کشیده و ریاضت کشیده تا به این نقطه رسیده، با خواننده ای که دو ماه است خواننده شده قائل نیستند، چه بسا به خواننده ای که تنها دو ماه است خواننده شده و اصلا موسیقی ایرانی هم کار نمی کند و در پاپ یا راک فعالیت دارد بیشتر پر و بال می دهد.
 
این کار در نهایت موسیقی و فرهنگ ما را به کجا می برد؟ 10 مسیقیدان باید باشند که بگویند شأن ما خیلی فراتر از آن چیزی است که شما تصور می کنید و آقای شجریان این کار را انجام داد.

فکر نمی کنید مخاطب ما هم به این ماجرا دچار شده و برخوردی که با فلان خواننده پاپ می کند، با برخوردی که با حسام الدین سراج می کند یکی است؟
 
این موضوع تقصیر مخاطب نیست. ببینید جوان یا نوجوان آن چیزی را که می بیند، می شناسد. وقتی برود در یک فروشگاهی که همه برند هستند، تمام برندها را می شناسد.
 
گاهی اگر به بازار اصفهان برود و فضا و معماری قدیمی و مغازه هایی که هرکدام یک جنسی دارند و می شود راجع به هر کدام یک کتاب قطور نوشت را ببیند، آرام آرام آشنا می شود ولی جوان ما اصلا آشنایی ندارد چون مسئولان ما هنر را درست معرفی نمی کنند.
 
با توجه به این که شما در آن دوران مستمع کارهای ایشان بودید و بعد هم همان طور که اشاره کردید در اوایل انقلاب در مرکز حفظ و اشاعه دیداری داشتید و بعد هم قرار شد در کلاس ایشان شرکت کنید، فکر می کنید ویژگی اولین کاری که باعث شد ایشان خودش را در موسیقی ایران تثبیت کند، چه بود؟
 
من ترتیب کارها را نمی دانم ولی یکی از کارهای شاخصی که ایشان داشت «به یاد عارف بود که با مرحوم محمدرضا لطفی کار کردند. این اواخر هم کار «دیدار» بود که خیلی مورد استقبال واقع شد و تاثیرگذار بود. یکی کاری هم خود ایشان به نام «پیغام اهل راز» منتشر کرد که دو کاست با همدیگر در یک جلد بود.
 
ببینید، من یک تفاوتی را بین موسیقی الان و موسیقی قدیم می بینم. موسیقی قدیم طعم داشت. مثلا وقتی آن موقع نوار لطفی- شجریان در می آمد با اشتیاق می رفتیم و می خریدیم. وقتی جلوی دانشگاه تهران می رفتیم تمام کتاب فروشی ها آن جول پخش گذاشته بودند و اسپیکر داشتند و همه اثر جدید ایشان را پخش می کردند.
 
یک حس و حال عجیبی بود. حس می شد این کاری که بیرون آمده، رویش کار شده و برایش زحمت کشیده شده است. وقتی هم گوش می دادید چون از سابقه شجریان و لطفی هم خاطره خوبی در ذهن داشتی باز کار برایت طعم ویژه ای داشت و یا خودت می گفتی «حالا در این اثر چه کار جدید کرده اند؟ انتخاب شعرش ویژه است؟ تصنیفش خاص است؟ چهار مضرابش منحصر به فرد است؟ کارهای بی کلامش ناب است؟» در حقیقت این مجموعه شما را به دنبال خودش می کشاند.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
فارغ از آنچه که بیرون از تخصص، توانمندی صدا، تکنیک اجرایی، انتخاب شعر و... باشد، فکر می کنید تفاوت و تمایزی که می توانیم میان صدا و تکنیک در قیاس با دیگرانی که در آن دوره فعالیت می کردند، بیابیم در چه بود؟ چون ما جملات معروفی داریم که البته هیچ گاه منبع مشخصی نداشته اند. مثلا نقل می شود که آقای شجریان در جایی گفته بودند: «اگر من صدای ایرج را داشتم کاری می کردم مردم پرواز کنند» یا «فلانی بهترین خواننده است.»
 
خوانندگی فقط صدا نیست. یعنی مردم عادی فکر می کنند خواننده یعنی کسی که صدا دارد و فردی که شش دانگ می خواند. البته این اصطلاح هم اصطلاح اشتباهی است چون هر کسی در محدوده خاص صدای خودش، شش دانگ است. یک نفر باریتون است، یک نفر تنور است و یک نفر باس است.
 
مردم ما فکر می کنند آن کسی که تنور می خواند، شش دانگ است و کسی که پاریتون می خواند شش دانگ نیست. مثلا می گویند استاد بنان شش دانگ نیست، در صورتی که استاد بنان در محدوده صدای خودش شش دانگ است.
 
یعنی آن بندی را که استاد بنان می خواند آقای بسطامی یا آقای شجریان نمی توانند بخوانند، چون فقط جای صدای اوست. بعضی از اصطلاحات در میان مردم اشتباه است و تلقی اشتباهی صورت می گیرد.
 
همان طور که گفتم خوانندگی فقط صدا نیست بلکه یکی از ارکان خوانندگی، صداست و رکن های دیگری دارد. مثلا در شیوه اصفهان می گویند مناسب خوانی. این مناسب خوانی خیلی حرف بزرگی است. یک جایی به یک خواننده ای می گویند بخوان بعد تازه متوجه می شود چه اتفاقی افتاده است.
 
پدرم تعریف می کرد که استاد تاج یک روز به تکیه آمد و پدرش فوت شده بود. تکیه هم بسیار شلوغ بود. استاد پای منبر نشست که به او گفتند بخوان. این بیت را خواند که «یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشمش کور شد/ چو نگریم من که یک عالم پدر گم کرده ام» همین یک بیت را خواند و از منبر پایین آمد.
 
این یعنی مناسب خوانی. ببینید این شعر چقدر کار کرده است. حالا انتخاب شعر و سپس ملودی کلام در مراحل بعدی قرار می گیرند. شعر را اگر خواننده نفهمیده باشد، هیچ وقت نمی تواند اجرا و ارائه خوبی داشته باشد.
 
بارها باید شعر را خوانده روی معنی شعر فکر کرده باشد تا وقتی می خواند و دهن باز می کند، ملودی کلام را درست بخواند.
 
به همین جهت است که بعضی از خوانندگان جوان وقتی می خوانند، حس می کنید اصلا شما را درگیر نمی کند و متوجه نمی شوید که چه می گوید. البته نباید فراموش شود که تلفیق هم نکته مهمی است. اگر آکسان ها عوض شود، معنی شعر تغییر می کند.
 
یک بار من راجع به زیبایی شناسی آواز در جایی صحبت کردم و در مورد کلمه «بیا» حرف زدم. مثلا شما به دوست تان می گویید «فردا بارون میاد.» و فردا باران می بارد و به دوست تان می گویید «بیا».
 
این «بیا» به معنای «دیدی گفتم باران می بارد» است. «بیا» گاهی به نحوه ادایش معنای «دید گفتم» می گیرد اما گاهی مثلا می گویید «بیا» یعنی یک نت کشیده بالا و یک نت کشیده پایین، یعنی «ناز نکن، بیا».
 
در واقع یک کلمه است اما وقتی آکسان ها تغییر می کند دچار تغییر معنایی می شود. یک بار هم می گویید «بیا ساقی.» یا «بیایید» یعنی یک بیان حماسی از «بیا». این «بیا» یعنی بیا تا کار مهمی انجام دهیم.
 
آقای شجریان در جایی می گوید «بیا بنشین بگو بشنو» که منظورش این است «کوتاه بیا»...
 
البته آن «بیا» هم نحوه ادایش فرق دارد. یعنی اگر نت اول پایین باشد، نت بعدی بالا باشد، نت اول چنگ باشد، نت دوم کشیده باشد، حالت حماسی دارد.
 
اگر هر دو مثل هم باشند، می شود «دیدی گفتم». تمام شعر ایران آمیخته با این تلفیق هاست. یعنی اگر خواننده آکسان ها را عوض کند معنی عوض می شود و خیلی ها این کار را انجام داده اند و شما لذت نمی برد. تنها خواننده ای که تسلط دارد می تواند چنین کاری را انجام دهد.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
فورتو پیانو کجا نمود پیدا می کند؟
 
فورتو پیانو از نظر شدت است. ما الان در مورد فرکانس صحبت می کنیم. یعنی کلمات با فرکانس پایین یا بالا ادا می شود. از سوی دیگر جامعه شناسی یکی از عناصری است که به خواننده مرتبط است.
 
برخلاف برخی که می گویند اصلا این طور نیست، اگر شما به داخل جامعه بروید و مناسب طبقه اجتماعی یک شعر را انتخاب کنی و بخوانی، مطمئنا مورد استقبال می گیرد و مردم تحت تاثیر قرار خواهندگرفت اما اگر جامعه در یک خط دیگر حرکت کند و شما به سوی دیگری بروی شکست می خوری.
 
مثلا وقتی مردم در حال کشته شدن هستند و بعد شما «بالابلند عشوه گر نقش‌باز من» بخوانی، قشنگ است ولی چه ربطی به جامعه دارد؟ بچه های مردم در حال کشته شدن هستند و شما می گویید «بالابلند عشوه‌گر»؟!
 
همچنین کار شما باید با دتسگاه تناسب داشته باشد. یعنی شما مضمونی که انتخاب می کنید باید با دستگاهی که می خواهی بخوانی تناسب داشته باشد. این پارامترها زیاد است که یکی دیگر از آنها سونوریته است. یعنی جنس صدای خواننده نیز اهمیت زیادی دارد.
 
بعضی از خوانندگان مثل ایرج و گلچین جنس صدایشان زیباست و اصلا دهان باز کنند آدم لذت می برد.
 
گلپا در این دسته قرار نمی گیرد؟
 
چرا، صدای ایشان هم زیباست. من برای مثال گفتم. محمودی خوانساری هم همین طور است. مجموعه مواردی که گفتم جمع شده و طرف خواننده می شود. کسی که این پارامترها را رعایت کند، خواننده لقب می گیرد.
 
اسم نمی برم ولی شعری را از خواننده ای خیلی خوش صدا شنیده ام که کاملا متوجه شده ام این بیت را متوجه نبوده و خوانده است. خوانده چون فقط گفته اند بخوان ولی آکسان ها و ملودی کلام درست نیست.
 
این که می گویید آقای شجریان چه ویژگی خاصی دارد، باور کنید هنگام گوش دادن به بعضی از چیزهایی که ایشان خوانده، بدنم لرزیده است. یک بار به آرامگاه حافظ رفته بودم و سی دی صدای آقای شجریان در حال پخش بود. شعری از حافظ «شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد/ دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود» یعنی حافظ می گوید من از آن عالم خبر داشتم.
 
شجریان می خواند و زانوهای من سست شده بود. یک خواننده می تواند به بعضی از اشعار جان بدهد و شجریان این کار را انجام داده است. واقعا من خارج از هرگونه حب و بغض می گویم. هرچند ایشان را بسیار دوست دارم.

اما این که بعد از اقبال السلطان و طاهرزاده و تاج اصفهانی باشد طبیعتا از هر گلستانی، شاخه گلی برچید و این موضوع هم موثر بود. با این ماجرا موافقید؟
 
 
اگر آقای شجریان صد سال پیش هم به دنیا می آمد با آن ماجرای تحقیق و تفحص قطعا به همین اندازه مورد توجه قرار می گرفت و ماندگار می شد. آقای شجریان باهوش و اهل تحقیق بوده و بعد هم در برهه زمانی خاصی ظاهر شده است.
 
در آن دوره هم او را به عنوان خواننده می شناختند و در این دوره هم او را به عنوان خواننده می شناسند. این وضعیت با شرایط ما فرق دارد. ما در این دوره به عنوان خواننده شناخته شدیم ولی ایشان چون در دو دوره به عنوان خواننده شناخته شده، مطرح بوده و قاعدتا قابلیت استادی او بالاتر می رود.
هفته نامه صدا - زینب مرتضایی فر: شرایط سخت، آدم ها را یا ضعیف می کند یا قوی. آنها هم که قوی می شوند باز در برابر یک دوراهی سخت دیگر قرار دارند. یا دیو می شوند یا فرشته. لوریس چکناواریان کودکی اش با خاطرات تلخ اطرافیانش گره خورده و تا همیشه تلخی های روزگار ارامنه گریخته از چنگال مرگ را به خاطر دارد، سرنوشت آنها را که به تلخی مرده اند و فرصت شیرین زندگی کردن را نیافته اند، اما این تلخی او را تلخ نکرده و از این مرد یک فرشته ساخته است.

لوریس چکناواریان که به تازگی هشتاد سالگی اش را پشت سر گذاشته در مهربانی، گذشت، بخشش و زلالی میان اهالی موسیقی زبانزد است و البته در کنار همه این موارد، آهنگساز و رهبر ارکستری تکرارنشدنی است. این گفت و گو گوشه ای از مواجهه ام با جهان شخصی این هنرمند بزرگ است و مطمئن هستم از خواندنش لذت خواهید برد. مواجهه ای که البته او در ابتدا چندان دوست نداشت رخ دهد اما در خلال مصاحبه پیش آمد و ما را با خود به مسیر دیگری برد.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

هشتاد ساله شدید. گذر روزها با آدم ها چه می کند؟ آیا شما هم مثل اغلب افراد پیری را دوست ندارید؟

مگر من پیر شده ام؟!

اگر به روایت شناسنامه های مان نگاه کنیم، مدام پیرتر می شویم. اما می توانیم دلمان را به جوانی بسپاریم و هرگز گذر زمان را احساس نکنیم.

می توانم بگویم با گذر زمان و سال ها یاد گرفتم بهتر و درست تر فکر کنم، دنیا را روشن تر ببینم و درک بهتری از همه چیز داشته باشم. هر چقدر سن آدم بالا برود دنیا را بهتر می بیند. روزها همه شان مثل هم هستند، سال ها هم همینطور. فقط با واریاسیون ها و رنگ های مختلف برایمان می گذرند.

رنگ آمیزی پیر شدن چگونه است؟

من نمی دانم.

یادم نبود شما هنوز پیر نشده اید.

به نظرم پیری باید چیز جالبی باشد. حتما پیر نشده ام که نمی توانم درباره اش حرف بزنم. من فکر می کنم آدمیزاد تا موقعی که کار می کند، پیر نمی شود. پیری برای کسانی است که کار اداری می کنند و بازنشسته می شوند. شاید پیری برای آنهاست که با زمان زندگی می کنند. کسانی که زندگی شان تقسیم بندی شده به این حس می رسند، زندگی من تقسیم بندی ندارد. مثل آب رودخانه می رود و نمی توانم بگویم دیروز اینطور بود و فردا آنطور می شود. زندگی را باید زندگی کرد و درباره اش هیچ نپرسید.

نمی شود آدم از خودش و زندگی سوال نپرسد. انگار سوال ها محاصره مان کرده اند.

می خواهید چه بپرسید و به چه جوابی برسید؟ هیچ کس جواب ندارد. هیچ احدی در این دنیا به پاسخ نرسیده. از همه خبر ندارم اما می دانم هنرمندان دنیا را می سازند و سیاستمداران خراب می کنند.

شما هنرمند هستید اما آنطور که شنیده ام شما بر سیاست کشور ارمنستان بسیار تاثیر گذاشته اید و تا آنجایی که می دانم در جریان استقلال ارمنستان از شوروی نقش پررنگی داشته اید. و البته در کنار اینها باید گفت خیلی شجاع بوده اید.

بله، همینطور است اما باید بگویم شجاع نبودم، دیوانه بودم. خدا دوستم داشت که زنده ماندم وگرنه شوروی ها با هیچ کس شوخی نداشتند و خیلی ها را کشتند. ولی نظر واقعی ام است که بعضی کارها را انگار خدا در نظر دارد که ما انجام بدهیم و در انجام دادنش هم خودش از ما حمایت می کند. یعنی برای آنها کشتن من آسان تر از کشتن حتی یک مگس بود. یک کارهایی در زندگی انجام می دهیم که انگار مامور شده ایم، سربازیم و حمایت الهی هم داریم.

هر کسی در این دنیا در طول زندگی اش برنامه های الهی دارد که ممکن است هر کسی هم نتواند تمام کارش را انجام بدهد. من برای کمک به مردم زلزله زده در ارمنستان رفته بودم اما اتفاقات جور دیگری رقم خورد و در مسائلی چون استقلال ارمنستان هم دخیل شدم. اینکه می گویم دخیل شدم به هیچ وجه سیاسی نیست. من آنجا هم با زبان موسیقی با مردم حرف زدم و در اجرایم از آنها خواستم این تصمیم را بگیرند و به استقلال ارمنستان رای بدهند. اوایل بعضی فکر می کردند عضو حزب خاصی هستم که بعد متوجه شدند اینطور نیست.

خلاصه که طی یک ماه چون مامور خدا بودم به اوج محبوبیت رسیدم و همه مردم دوستم داشتند. این اتفاق درحالی افتاد که فرهنگ ما با هم خیلی فرق داشت، من بخواهم و نخواهم فرهنگم ایرانی است. مردم ارمنستان هم هر چند در اصل ایرانی اند خب فرهنگشان با ما فرق هایی دارد و تا حدی روسی شده اند. اما نکته مهم اینکه هر اتفاقی هم افتاد موسیقی در آن دخیل بود. به شوخی می گفتند این تنها انقلابی بوده که با موسیقی انجام شده و از بینی حتی یک نفر هم خونی نیامده است.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

اجازه بدهید از موسیقی حرف بزنیم. نگاه شما به موسیقی چیست؟

موسیقی زبان خداست، یک پدیده الهی است و به خاطر همین هم در موسیقی کلاسیک شما نمی توانی نوازنده خوبی شوی مگر اینکه پانزده تا بیست سال آن ساز را خوب تمرین کرده باشی. موسیقی راه طولانی و کم درآمدی است. یعنی همان وقت را بگذاری کاسبی کنی یا دکتر و مهندس شوی درآمد خیلی بیشتری دارد.

این قاعده فقط در ایران وجود دارد یا در همه دنیا همینطور است؟

همه جای دنیا همینطور است. داستان این است که وقتی جنگ بین المللی دوم تمام شد آمریکایی ها به آلمان و اتریش کمک مالی دادند تا کشورشان را بازسازی کنند و کارخانه ها را راه بیندازند. بعد متوجه شدند که اتریشی ها و آلمانی ها سالن های موسیقی و اپرا را بازسازی کرده اند و ارکسترها را سرپا کرده اند. از آنجایی که آمریکایی ها آن موقع فرهنگ خاصی نداشتند، ناراحت شدند و گفتند ما کمک کردیم تا شما کارخانه هایتان را بسازید و مردم بروند سر کار، آن وقت شما دارید سالن های موسیقی را راه می اندازید.

جواب آلمانی ها و اتریشی ها این بود که اگر فرهنگ رشد نکند و کارگر قرار باشد، کنسرت نرود بهتر است که هیچ چیز رشد نکند چون بدون فرهنگ نمی توانیم هیچ چیزی را بسازیم. اول فرهنگ بعد هر چیز دیگری. در اتریش و آلمان هنوز مالیات فرهنگ وجود دارد. در حالی که اپرا و باله درآمد ندارد و مثل اینجا نیست که مدام می گویند ارکستر باید درآمد داشته باشد. درآمد اپرا در همه کشورها صفر و درآمد ارکسترها ده تا بیست درصد است. بقیه اش را دولت می پردازد. هیچ کس هم اعتراض نمی کند که چرا مالیات خرج فرهنگ می شود. چون می دانند مملکت با فرهنگش زنده است.

برای نابودی یک مملکت بمب زدن و جنگ راه انداختن فایده ای ندارد، شهرها بازسازی می شوند، ولی اگر فرهنگ از دست برود دیگر هیچ چیز باقی نمی ماند. ما در ایران اشتباه بزرگ دیگری هم داریم، می گوییم فرهنگ و هنر که اشتباه است. در کشورهای پیشرفته می گویند فرهنگ، هنر و موسیقی. ما موسیقی را جا گذاشته ایم، موسیقی دنیای دیگری است متفاوت از همه دنیاها.

چرا در ایران موسیقی آنطور که باید رشد نکرده است؟

درست می گویید، متاسفانه در ایران فرهنگ موسیقی مان آنطور که باید رشد نکرده و پیشرفت نداشته. از یک لحاظ باید به این نکته دقت کرد که در ایران ادبیات بسیار قوی بوده و شاعرهای خیلی قوی ای داشته ایم. مردم هم بیش از هر چیز به ادبیات وابسته شده اند. ولی چون موسیقی هم خیلی رواج پیدا نکرده ارتباط مردم با ادبیات پررنگ تر شده است.

از طرف دیگر باد گفت ما متاسفانه از موسیقی حمایت نکردیم و بیشتر رفتیم دنبال شعر. بعد دیدیم شعر خیلی زیباست ولی شعر هم بخواهد در قلب آدمی بنشیند با موسیقی باید بنشیند. ولی موسیقی خیلی ضعیف تر از شعری است که می خوانیم. هر آهنگی برای شعر می سازند باز شعر قوی تر از موسیقی است. اگر شعر را از موسیقی بردارند، موسیقی لخت می شود و نمی تواند به تنهایی قوت خود را حفظ کند.

شعرمان بین المللی شده اما شعر هم برای معرفی خودش از موسیقی بی نیاز نیست و وقتی کنار یک موسیقی خوب قرار بگیرد تاثیرش دوچندان می شود. با این حساب شعرمان هم لباس خوبی ندارد. می گویند دو دسته آدم در دنیا خیلی مهم هستند که می توانند آدم عاقل و دیوانه و آدمکش را یکسان نشان دهند. یکی وکلای دادگستری، یکی هم خیاط ها که همیشه می توانند با دوختن یک کت و شلوار خوب چهره یک آدم را عوض کنند. ما متاسفانه نتوانسته ایم برای شعرهایمان که این همه خاص و خوب هستند، لباس خوب بدوزیم و این اتفاق خوبی نیست.

ادبیات به تنهایی نمی تواند معرف ما باشد؟

برای معرفی ادبیات، باید ترجمه اش کنی و موقعی که ترجمه اش می کنی، ممکن است بسیاری از مفاهیم خاص درون فرهنگی اش بی معنی شود، چرا که در زبان همه چیز قابل ترجمه نیست. ولی موسیقی ترجمه نمی خواهد. اگر بخواهیم حافظ و فردوسی را به همه دنیا نشان دهیم با موسیقی قوی این اتفاق می افتد و خودش را نشان می دهد.

مثل اپرای رستم و سهراب از آثار خیلی ارزشمند شما.

این کار که متاسفانه اجرا نمی شود. 25 سال از عمرم را گذاشتم و نوشتمش. خیلی سخت بود نوشتن اپرا در یک سنتی که موسیقی محدود بود. من نشستم و سبکی را به وجود آوردم که بتوانم این اپرا را پیاده کنم روی شعر فردوسی. چه از نظر هارمونی و چه رنگ آمیزی خیلی کار سختی بود، ولی هر جای دنیا که اجرا شد با استقبال خوبی مواجه شد و به این امیدوارم کرد که کار خوبی شده است.
 
اگر مملکت ما اپرا داشت و از این کار حمایت می کرد می توانست فردوسی را از طریق همین اپرا به دنیا نشان دهد. ار مسئولان ده هزار نسخه از داستان رستم و سهراب را در دنیا پخش کنند تاثیری را که اجرای اپرا دارد، نخواهدداشت. چون شعر تنهایی لخت است و درک زیبایی های شعری برای ما ایرانی ها که زیبایی های زبان فارسی را می شناسیم قابل درک است. درک ما از شعر فارسی را یک انگلیسی ندارد، چون ظرافت زبان را نمی شود ترجمه کرد، اما می توان با موسیقی نشانش داد.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

پس ما حسابی کمبود موسیقی داریم. این موضوع چه لطماتی می تواند داشته باشد؟

کمبود موسیقی در جامعه ما تاثیرات مخربی دارد که یک قرن آینده خودش را نشان می دهد. البته شاید هم این اتفاق به مرور زمان شکل دیگری بگیرد، چون میبینم موسیقی برای خانواده ها مهم شده و فرزندانشان را به کلاس های موسیقی می برند و برایشان ساز می خرند. این اتفاق خوبی است اما موسیقی باید به مدرسه ها برود و روی نسل های بعد تاثیر بگذارد. کسی که با موسیقی سر و کار داشته باشد، نمی تواند آدم جنایتکاری باشد. جنایت در موسیقی نیست.

موسیقی چگونه مردم یک جامعه را عوض می کند؟

مردم آلمان خشن بودند، نمی شد با آنها حرف زد، جوان که بودم به این کشور رفتم و دیدم که وقتی با همدیگر هم حرف می زدند دعوایشان می شد، این برخوردها در اخلاقشان بود. اما رواشناسانشان راه چاره را پیدا کردند و موسیقی را به مدارس بردند و روحیه ملتشان را عوض کردند. هنر همیشه به تغییر جامعه کمک می کند، چون پر از ظرافت است.

امروزه مردم آلمان خشونتی که در جوانی ام دیده بودم را ندارند، آن وقت ها انگلیسی بلد بودند اما جوابت را نمی دادند. دنیا را فقط آلمان می دیدند، اما الان دنیا را می بینند. چه چیزی کمک کرد که اینطور شد؟ چه چیزی کمک کرد ارمنستان بدون خونریزی از شوری جداش ود؟ موسیقی. یادتان باشد حرف می تواند دشمنی به وجود بیاورد اما موسیقی نه.

موسیقی زبان خداوند و علم است. 99 درصد علم و یک درصد هنر که یا الهی است یا زمینی. همیشه فکر می کنم شعر، موسیقی، نقاشی و همه هنرها را خدا یک جایی قایم کرده و هر وقت کسی را دوست داشته باشد، از این گنجینه اش کمی به او می دهد.

و شما را هم دوست داشته و بخشی از گنجینه اش را در اختیارتان گذاشته است.

ما آنقدر کوچکیم که نمی توانیم خلق کنیم. قطره ای در اقیانوسیم. موسیقی، هنر و فرهنگی هدیه الهی است به مردم. من هم یک سربازی هستم، خدا من را آفریده تا این کار را انجام دهم و از خودم کاری کنم.

گفتید شعر ایرانی بین المللی است. شعرای ایرانی چه حرفی داشته اند که بین المللی شان کرده است؟

بزرگی شعرای ما این است که هرگز از من نگفته اند و همیشه از ما حرف زده اند. درست است که در ایران متولد شده اند اما مال همه دنیا هستند. «من» خطرناک ترین چیز در دنیاست. من بدی های زیادی را رقم زده است. کاش «ما» شود و سراغ خوبی ها برود.

خوبی چیست؟

خوبی خداست. چطور می شود خدا را توضیح داد!

هرچند قبل از مصاحبه به من گفتید دوست ندارید خیلی از جهان درونی تان حرف بزنیم»، راستش برایم سخت است با شما و درباره تولدتان حرف بزنم و به زیبایی جهان درونتان سرک نکشم. حالا در هشتاد سالگی اوج زندگی انسان را در چه می دانید؟

به اوج رسیدن زندگی روزی است که عریان شوی، نه به معنی بی لباس شدن، بلکه به این معنی که خودت شوی و آنقدر از خودت پر باشی که هیچ چیز را نبینی. می دانید، زندگی باید به نقطه سادگی برسد و وقتی به این نقطه رسید تازه شروع می شود. من هم هشتاد ساله شدم و در راه سادگی هستم. هنوز هم در راهم که به سادگی برسم. ماشین، تلویزیون و خیلی چیزهای دیگر را حذف کرده ام تا در مسیر سادگی باشم. انگار اوج وجود آدمی در یک اتم است، اتمی که باید به پختگی برسد و منفجر شود. وقتی این اتفاق بیفتد تازه دنیای واقعی را می بینی، در سادگی می شود در این دنیا سفر کرد، شاد بود، عشق ورزید و مهربانی کرد، فارغ از هر اسم و عنوان و اتفاقی خوش بود و مدام به خود یادآوری کرد که مهم ترین چیز در دنیا سادگی است.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

شما سعی کرده اید از اسم ها و عنوان ها فارغ شوید؟

من استاد دانشگاه هستم. دکتر و پرفسور هم هستم اما اجازه نمی دهم کسی در خطاب کردنم از این عنوان ها استفاده کند، این تیترها خیلی بد است و من را زا همسایه ام جدا می کند. دیگر مثل او نیستم. دیگر تنها شده ام، دورم دیواری کشیده شده که نمی گذارد با بقیه باشم. ما به آدم ها که نمی گوییم دکتر. با چند سال درس خواندن کسی دکتر نمی شود، به کاغذ آدم ها می گوییم دکتر نه سوادشان!

حافظ و فردوسی و بتهوون پروفسور نبودند. دکتر نبودند، دانشگاه هم نرفته بودند. ما مدام داریم فرمول پیدا می کنیم و خودمان را از دیگران جدا می کنیم. خانه و ماشین و مدرکمان را بالاتر می بریم و هی بیشتر و بیشتر در خودمان غرق می شویم. این اتفاق به همه افراد یک جامعه ضرر می زند و اغلب ما به جای اینکه جزئی از اقیانوس باشیم جزیره ای شده ایم. پولدارترین آدم عصر حافظ کی بوده؟ شاهزاده های نازپرورده آن دوران که بودند؟ کسی نمی داند اما همه می دانند حافظ که بوده. کسی که قطره ای از اقیانوس مانده، به هیچ جزیره ای پناه نبرده و خودش را از هیچ کس جدا نکرده است.

خیلی از اهالی موسیقی به خصوص نسل جوان مدام می گویند در ایران کسی درکشان نمی کند. برخی از آنها هم مهاجرت می کنند و به دیگر کشورها می روند. شما سال هاست در جایگاه و موقعیتی هستید که می توانید به هر کشوری که بخواهید مهاجرت کنید، اما در ایران مانده اید و حتی محله ای که در آن زندگی می کنید را تغییر نداده اید. چرا؟

با شنیدن سوال شما بلافاصله مثالی به ذهنم رسید. می گویند بعد از یک جنگ پسر پادشاه خسرو به روم فرار کرد. انسان توانایی بود و آنجا کارهای عجیب و غریبی انجام داد. امپراتور روم به او گفت چه کاری می خواهی برایت انجام دهم؟ گفت از هر کشوری که داری یک خاک بیاور و یک کبوتر. خلاصه خاک ها را می آورند و می گذارند.

پرنده ها را که هوا می کنند هر کدام می روند روی خاک خودشان می نشیند. امپراتور متوجه می شود شاهزاده ایرانی می خواهد به خاک خودش برگردد.

حالا حکایت پاسخ پرسش شما همین است، هر کسی خاک خودش را باید داشته باشد، این خاک آدم است و آدم بدون وطن بی هویت می شود. می دانید شهر بروجرد زادگاه من است. وقتی بعد از سال ها برای اولین بار رفتم بروجرد حس عجیبی داشتم و احساس می کردم در قلب وطنم هستم. آدم های معمولی هم وقتی مهاجرت می کنند، شاید زندگی شان از خیلی جهات بهتر شود، اما اگر پای حرفشان بنشینی می بینی دلشان می خواهد در وطنشان باشند. حالا به هنرمندان که برسیم بحث خیلی بیشتر فرق می کند.

سخت معتقدم اهالی فرهنگ و هنر باید کنار مردم خودشان باشند تا بتوانند اثر خلق کنند. هنرمند یک گل خوب است و این دست های مردم است که به آن فرم و شکل می دهد. خودت به تنهایی نمی توانی خودت را درست کنی. این است که اگر بخواهم در رشته خودم کار کنم و از خودم چیزی باقی بگذارم باید با مردم خودم و در خاک خودم باشم. زیاد سفر می روم و می آیم، اما نمی توانم جایی جز اینجا زندگی کنم.

جالب است دوست ندارید مهاجرت کنید. خانواده شما در کشتار ارامنه از ارمنستان به ایران مهاجرت کرده اند، اما شما با مهاجرت موافق نیستید.

نه، خانواده من به ایران مهاجرت نکرده اند. آنها به وطن خودشان برگشتند. چون ایرانی بودند. همه ارامنه ایرانی هستند و در پایه گذاری کشور ایران سهم داشته اند. زمان کورش 28 کشور با هم جمع شدند و ایران را تشکیل دادند. درواقع ایران اسم ملت نیست، اسم سرزمین است. یک جغرافیای بزرگ فرهنگی است. هزاران سال در این جغرافیای غنی ملت های مختلف با دین های گوناگون کنار یکدیگر زندگی کردند و هر کس دین خودش را داشته است. هر چند بعد از ورود اسلام به ایران اغلب مردم مسلمان شدند، مسلمان بودن دلیل ایرانی بودن نیست.

همان طور که می بینیم در دنیا مسلمان های زیادی هستند که ایرانی نیستند. در ضمن هر چند اکنون مرزهای جغرافیایی دچار تغییرات زیادی شده، ارامنه در قلبشان ایرانی هستند و بسیاری از آنها در حال یادگیری زبان فارسی هستند. شاه عباس و فتحعلی شاه اشتباه کردند که ارمنستان غربی را دادند به ترکیه و ارمنستان شرقی را به روسیه و با این سیاست اشتباهشان باعث کشته شدن میلیون ها ارمنی شدند.

ارامنه هیچ وقت نخواسته بودند از ایران جدا شوند و جزوی از خاک کشور ترکیه شوند. بنابراین وقتی به ایران آمدند دوباره به وطنشان برگشته بودند. اصلا چرا به ایران برگشتند؟ چون حس وطن را به آن دارند. مادر من در ماجرای قتل عام ارامنه در یک گاری مخفی و به ایران آورده شده بود. در چنین شرایطی پدربزرگ به ایران می آید و می شود پزشک آیت الله بروجردی. یعنی به رغم تفاوت دین، این احساس امنیت را داشته اند. پدرم هم در شرایطی که عموهایش را در زندان های شوروی کشته بودند فرار می کند و به ایران می آید. می رود به بروجرد و عاشق مادرم می شود. تازه بماند که ازدواجشان هم ماجرا دارد.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

چه ماجرایی؟

پدربزرگم با ازدواجشان مخالفت می کند و هر دو فرار می کنند به تهران. خلاصه پدربزرگم مجبور می شود رضایت دهد.

با این همه فرار پیش آمده، تلخ و شیرین، شما از هیچ جا فرار نکردید. این اتفاقات تاثیری بر شما نداشته است؟

مگر می شود تاثیری نداشته باشد! من در خانواده های گریخته از آن روزگار سخت بزرگ شدم. ارامنه به ایران که آمدند هرچه از اروپا یادگرفته بودند را هم با خودشان آوردند. اولین سینما، تئاتر، ارکستر و اروپا را در ایران راه انداختند، اما همه داستان های تلخی داشتند. یکی شوهرش را از دست داده بود، یکی فرزند و دیگری زنش را.

داستان های تلخی که هرگز نمی توانستند فراموش کنند و مدام برای یکدیگر تعریف می کردند. کودک ام گره خورد با واگویی خاطره های تلخی که گه آرام و گاه با صدای بلند بزرگ ترها برای هم زمزمه می کردند. اگر الان هم بعد از آن همه سال بخواهم آن وقایع را تعریف کنم گریه ام می گیرد. این همه سرنوشت تلخ پیش آمد به خاطر حماقت و خیانت شاه عباس و فتحعلی شاه. می توانستند مقاومت و مبارزه کنند.

انگار بخش عظیم تاریخ دراختیار آدم های وحشتناک است.

همیشه دنیا از این اتفاق ها دارد. از هیتلر و استالین گرفته تا بسیاری دیگر. شوروی در جنگ جهانی دوم 50 میلیون کشته داد که 25 میلیون نفر در جنگ کشته شدند و 25 میلیون را استالین خودش کشت، اما هیچ کس درباره این  جنایت حرف نمی زند. چرا؟ چون او برنده جنگ بوده. اگر هیتلر هم برنده شده بود هیچ کس درباره هلوکاست حرف نمی زد. الان بسیاری از کشورها از قتل عام ارامنه حرف نمی زنند چون عامل آن کشوری بانفوذ است و فقط کشورهایی که قدرت دارند می توانند جلویش بایستند و این واقعه را قبول کنند. کشورهای وابسته نمی توانند حرف بزنند.

شما از کودکی سرنوشت تلخی داشتید و خبر مرگ های زیادی را شنیده اید. خدا را شکر به هیچ وجه تلخ نشده اید. به مرگ چه نگاهی دارید؟

(سکوت طولانی می کند)... نمی دانم... هر شب فکر می کنم می میرم، اما صبح بیدار می شوم و صبح بخیر می گویم. می دانید به دنیا می آییم که بمیریم، می میریم که باز هم به دنیا بیاییم. کاری نمی شود کرد. فقط دعا می کنم وقت داشته باشم کارهایم را تمام کنم. ما نمی دانیم برای چه به دنیا آمدیم. مثلا فکر می کنیم من آمده ام آهنگساز باشم، دیگری مهندس باشد و یکی دیگر هم سیاستمدار. شاید این نیست. شاید من به دنیا آمدم یک نابینا را از سر خیابانی ببرم آن طرف و همه کارم همین باشد و بقیه اش را در این دنیا مفت خوری کنم.

معمای زندگی را هیچ کس نمی فهمد. مرگ هم چیز بدی نیست و بخشی از این معماست، اما مثل همه پدر و مادرها تنها دعایم این است خودم قبل بچه هایم بمیرم، اما چه می شود کرد با مرگ؟ هیچ... در روایت های اسلام هم درباره شباهت خواب و مرگ گفته شده است. ما هر شب می میریم و صبح زنده می شویم.  اگر بخواهیم از مردن بترسیم بناید بخوابیم. مرگ سوالی است که هیچ کس جوابش را ندارد. جوابش را فقط خداوند  دارد.

حالا اگر به آن دنیا بروید و ببینید ماموریت تان رد کردن همان نابنیا از خیابان بوده چه می کنید؟

(با خنده) خیلی خوشحال می شوم. چون نابیناهای زیادی را از بچگی تا امروز از خیابان رد کرده ام. هنوز هم اگر جایی نابینایی را ببینم که می خواهد از خیابان رد شود، همه تلاشم را می کنم که خودم را به او برسانم و از خیابان ردش کنم.

تا به حال سوالی بزرگ داشته اید که جوابش را پیدا نکرده باشید؟

وقتی زندگی یک معمای بزرگ است، ما در احاطه سوال های فراوان هستیم، که گفتم از آنها گذشته ام. اما من بیشتر درگیر این هستم که کارهای بزرگ و ماندگار برای فردا بنویسم و روی پایه درست و علمی کار کنم. من برای امروز تلاش نمی کنم. امروز می آید و می گذرد. آدم باید برای فردا زندگی کند. آدم هایی هستند که کارهای یکبار مصرف انجام می دهند و زندگی می کنند. اتفاقات زندگی خوبی هم دارند، اما هر انتخابی بهای خودش را دارد. نان امروز را بخوری خوب زندگی می کنی، کار مردم پسند می کنی و روزگارت می گذرد، اما آنها که برای فردا زندگی می کنند، امروزشان سخت می گذرد به امید فردا.

الان شاعرهای خیلی خوبی هستند که کسی شعر آنها را نمی خواند، اما 50 سال آینده شاید در مقامی بالاتر از حفاظ هم قرار بگیرند. من تصمیم گرفتم نان فردا را بخورم، شما هم همین کار را بکنید. معماها را رها کنید، سوال ها را به روزگار بسپارید و به فکر نان فردا باشید.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

ماجرای عشق شیرین و فرهاد که شیرین یک شاهزاده ارمنی است و فرهاد و خسروپرویز را عاشق خود می کند، یکی از موضوعاتی است که به نظرم آمد می تواند مورد توجه شما باشد. چرا تا به حال اثری درباره آن ننوشته اید؟

خیلی دوست دارم بنویسم، اما یکی باید اسپانسر شود تا مخارج زندگی برسد، خیلی دمل می خواهد بنویسم شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین... بی نظیر می شود.

به نظر شما از این عشق های پرسوز و گداز حالا هم هست؟

نه نیست به نظرم، اما آدم برای عشق های بچگی اش جان می دهد. بعد که بزرگ می شود...

شما هم در بچگی عاشق شدید؟

چرا نشدم. 14 ساله بودم که عاشق شدم. عشق اول یک چیز آسمانی است. هیچ وقت از یاد آدم نمی رود. من می رفتم آن طرف خیابان می ایستادم نیم ساعت یک بار از پشت پنجره رد شود و نگاهی به بیرون بیندازد تا او را ببینم. برود مدرسه 30 متر دورتر راه بروم و از این دست خاطره هایی که اغلب ما داریم. عشق های بعدی را ممکن است یادت برود، اما عشق اول نه. عشقی که اصولا هم به آن نمی رسی... البته من هنوز هم عاشق می شوم. عاشق نشوم نمی توانم کار کنم.

66 سال از 14 سالگی شما می گذرد. یعنی 65 سال است همیشه عاشق بوده اید؟

همیشه عاشق بوده ام. حالا مگر من چند ساله هستم که این طوری حساب می کنید. (با خنده)

و مثل همان وقت ها عاشق می شوید؟

نه... عاشق بودنم مثل آن زمان بی نهایت عمیق نیست. الان که من عاشق می شوم سخت است، دیگر سنم رفته بالا و در شرایطی هستم که می توان عاشق شد بدون آن که طرف مقابل بداند. لزومی ندارد بداند... عشق به قلب آدم تعلق دارد، اما کسی هنوز راز عاشق شدن را فهمیده؟ نه! اما...

اما چه؟

همین که خدا عاشق است و انسان هم می تواند عاشق شود، همین که خدا معشوق است و انسان هم می تواند معشوق باشد، آن قدر زیباست که می تواند تسلای بزرگی برای تمام معماهای مرگ و زندگی و مصائب این جهان باشد.

به گزارش ایلنا، اشرف بروجردی با اعلام این خبر افزود: جامع التواریخ پنجره‌ای است به گذشته نه تنها ایرانیان بلکه کلیه بشر چراکه این اثر دریچه‌ای را به سوی ایران فرهنگی می‌گشاید و ایران فرهنگی فراتر و گسترده‌تر از آن چیزی است که امروز در چهارچوب مرزهای سیاسی به عنوان ایران می‌شناسیم.

وی افزود: این هم افتخاری برای ایران است و هم برای کمیته حافظه جهانی که توانسته است این اثر بزرگ ایرانی را به عنوان میراث جهانی برای کل بشریت به ثبت برساند.

خبر صبح؛ سرویس شهری

اولین قضاوت گردشگر پس از ورود به شهر مقصد بر مبنای معماری شهری است که قدم بر کوچه پس کوچه های آن می گذارد. از همین رو معماری شهر باید معرف فرهنگ و همچنین پیشینه بزرگ و تاریخی آن شهر باشد، در غیر این صورت بناهایی به دور از معماری ممتاز، به منزله خوابگاهی بیش نیست. در همین راستا است که متخصصین حوزه گردشگری اعتقاد راسخ دارند که تبریز را به عنوان پایتخت گردشگری جهان اسلام، باید از طریق معماری بناهای فاخر به شیوه و اسلوب معماری اسلامی و ایرانی، به جهان شناساند.

 

دقت سازندگان، علت ماندگاری بناهای قدیمی

از میان 202 کشور جهان، ایران جزو معدود کشورهایی است که به لحاظ علم، معماری و تمدن بشری جایگاه ممتازی دارد. وجود بناهایی با قدمت بیش از یک هزار سال در این مرز و بوم نشانگر این واقعیت است. هنوز هم پس از گذشت قرن‌ها از خلق شاهکارهای بی‌بدیل معماری ایرانی، جهانیان نتوانسته‌اند راز استحکام، مقاومت و منحصر به فرد بودن این آثار را دریابند. اما واقعیت این است که علت این ماندگاری را باید در دقت سازندگان آن بناها در مراحل ساخت دانست. در گذشته به هنر، استحکام و مقاومت بنا بیش از هر چیزی بها داده می‌شد و یک بنا به فرض استحکام آن تا 600 سال مقاوم بود، اما امروزه فقط بر سرعت در اجرای طرح‌های معماری توجه مي‌شود.

متاسفانه شاهدیم همزمان با پیشرفت علم، نوعی عقبگرد نیز در معماری به وجود آمده که لازم است برای جلوگیری از این مسئله، به معماری اصیل ایرانی و بومی در قرن‌های گذشته و تلفیق آن با علم جدید توجه بیشتری شود. همان‌گونه که امروزه از بناهای ساخته شده گذشتگان در قرن‌ها پیش به عنوان آثار باستانی و گردشگری استفاده می‌کنیم، ضروری است ما نیز آثاری را بنا کنیم که معرف تمدن، فرهنگ و آیینمان باشد و میراثی درخور برای آیندگان به شمار آيد.

 

افتخار معماری‌مان نباید به آثار گذشتگان خلاصه شود

امروز باید باور کنیم که هر گردشگری که از کنار ارک تبریز، مسجد کبود و بازار قدیمی این کلانشهر عبور می کند، عظمت و بزرگی این بناها وی را محسور می کند! اما همین گردشگر وقتی از کنار ساختمان های بلند مرتبه و نوساز تبریز گذر می کند، با به خاطر آوردن برج ها و ساختمان های معروف دنیا، به راحتی می توان حس تحقیر و ضعف نسبت به این شهر قدیمی را در وجناتش احساس کرد. متاسفانه افتخار امروز ما فقط محدود به آثار گذشتگان و شاهکارهای برجامانده از آنان شده است و تا به امروز نتوانسته ایم کارهای جذاب و بی‌بدیل برای نسل کنونی و آینده ارائه کنیم!! کلانشهر دومیلیونی تبریز با این همه پیشرفت در حوزه شهرسازی و معماری، در یکصد سال گذشته نتوانسته اثری جاودان و ماندگار خلق کند؛ اثری که در عین صلابت و استحکام، معرف فرهنگ و هنر آذربایجان و ایران اسلامی باشد.

مهمترین و شاید یکی از عمده ترین دلایل این ضعف، رعایت نکردن حریم تخصصی این حوزه است. اين موضوع باعث شده که افراد غیرمتخصص و بی هنر و نا آشنا با فرهنگ منطقه تحت عناوین دهن پرکنی چون «بساز و بفروش» وارد این حوزه شوند، تصمیم‌گیری كنند و به مرحله اجرا راه يابند. در عین حال معماران هم آن‌گونه که شایسته است در ساخت بناها حوصله به خرج نمي‌دهند و انتظاراتی را که وجود دارد محقق نمی‌کنند.

کارهای هنری و شاهکارهای بی‌بدیل معماری زمانی که با ذوق و قریحه درونی انسان‌ها همراه می‌شوند، جذابیت‌های خاصی را به وجود می‌آورند که بر چشم و دل هر بیننده‌ای می‌نشیند. آثار و مصنوعات بشری که امروز از گذشتگان به یادگار مانده، ملاک استفاده از عقلانیت، ذوق و سلیقه سالم و سرشار الهی است که خداوند به انسان ارزانی داشته است.

شهرهایی که از خصیصه معماری بهره ‌برده‌اند، امروز موفقیت‌های چشمگیری در زمینه جذب گردشگر داشته‌اند و این امر نشان‌دهنده همان پیوند و ارتباط نزدیک مخاطب با اثر هنری و معماری است. فلذا با بهره‌گیری از فرصت‌های موجود، باید بناهایی جذاب و بااصالت خلق کرد که مایه مباهات و فخر آیندگان باشد.

شتابزدگی، بی‌دقتی و بهره نگرفتن از معماری اسلامی و ایرانی و توجه نکردن به فرهنگ محلی از نقاط ضعف معماری امروز تبریز است. معماران باید از استفاده از سبک‌های خارجی و پرداختن به تجملات بی اساس و زودگذر بپرهیزند و این نقیصه را برطرف کنند.

روزنامه اطلاعات، سروده حجت‌الاسلام‌والمسلمین غلامحسین محمدی‌گلپایگانی متخلص به علوی را در باره خلیج فارس منتشر کرد.

 

در این سروده آمده است:

خلیج‌فارس به دامان مامش ایران است
چو مادری که سرِ کودکش به دامان است

وِرا چون کانِ بدخشان، به پرنیانِ صدف
به سینه، لوء‌لوءِ لالا و دُرِّ غلطان است

به مکر و خدعه کجا می‌شود، ز مام جدا
که پارس، پهنه دریادلان و شیران است

خلیج‌فارس چگونه شود خلیج‌‌ عرب
که هر که گفت چنین، مبتلا به هذیان است

بگو به سِفلهِ نادان، که عِرضِ خویش مَبَر
که شیرِ شرزه، کجا بیمش از شغالان است

چگونه منکر نام بلند فارس شود
بر این خجسته لقب، صد دلیل و برهان است

مگر نمی‌شنود بانگ فارس از موجش
به بخت دولت ایرانی‌اش، خروشان است

تلاطمی که به پهنای خود برانگیزد
نشانِ خشم وی از مکر بد سگالان است

کسی که خانه و خوانش، طفیل بیگانه است
خیال خام وی از فکرت پریشان است

به پاسداری از او، ارتش و سپاه و بسیج
به مرز پرگهرش، جملگی به فرمان است

به یک اشارت رهبر، امیر لشگر عشق
بنای کاخ ستم از اساس ویران است

اگر که سخت بود عبرت از قرون سلف
مرور قصّة صدامیان که آسان است
نبوده است ز نسل عجم ابوسفیان
مسلم است که فرزند آل قحطان است

نبوده است ز ایرانیان یکی بوجهل
شناسنامه ما بوعلی و سلمان است

مباد خالی از این نام «علویا» هرگز
خلیج‌فارس که فرزند مام ایران است

آرزو حکیمی که در المپیک لندن حاضر بود در رقابت‌های قهرمانی آسیا به یک مدال طلا، یک نقره و دو برنز رسید و به خوبی درخشید. او در پایان این مسابقات و پس از بازگشت به کشور تمام مدال‌هایش را به استاد محمدرضا شجریان، خسرو آواز ایران تقدیم کرد. حکیمی درباره این موضوع گفت: همه ایرانی‌ها موسیقی سنتی را با نام استاد شجریان می‌شناسند. صدای دلنشین ایشان روزها و شب‌های بسیاری از ما را پر کرده و من نیز به شخصه قبل و بعد از هر مسابقه‌ام با صدای آقای شجریان به آرامش می‌رسم. در جریان رقابت‌های قهرمانی آسیا در چین نیز که به هر حال فشار زیادی روی من بود با صدای بی‌نظیر استاد به آرامش رسیدم و توانستم نتایج خوبی بگیرم.

او افزود: خبر بیماری استاد شجریان همه ما را آزرده خاطر کرد و قطعا همه نگران سلامت ایشان بودیم و هستیم. امیدوارم که عمر با برکتشان ادامه دار شود و ما سال‌های سال صدای خسرو آواز ایران را بشنویم. من قبل از مسابقات این تصمیم را گرفتم که تمام مدال‌هایم در قهرمانی آسیا را به استاد شجریان تقدیم کنم تا با این پیام به ایشان بگویم حتی نسل جوانان ایران هم ارادت زیادی به ایشان دارند و خودشان را در کنارشان می‌بینند. آرزوی سلامت کامل برای استاد دارم و امیدوارم که این پیشکش کوچک را از من قبول کنند. آرزو حکیمی در مسابقات آبهای آرام قهرمانی آسیا ۲۰۱۷ موفق به کسب ۱ مدال طلا، ۱ مدال نقره و ۲ مدال برنز شد.

هجدهمین نشست تخصصی از سلسله نشست‌های «۲۰ نشست ۳۴» در ۲۹ مهرماه، آخرین روز از سی‌وچهارمین جشنواره بین‌المللی فیلم کوتاه تهران با حضور رخشان بنی اعتماد و با موضوعیت «انتقال یک تجربه؛ ایده‌یابی و پرورش ایده» در پردیس سینمایی ملت برگزار شد. رخشان بنی اعتماد در بخشی از سخنانش گفت: اگر شرایط دیده شدن، اکران و ساز کار هنر-صنعت بر فیلم کوتاه و مستند حاکم شود، فیلمسازان کوتاه برای ماندن در این حرفه احساس رضایت می‌کنند. زمانی که این توجه وجود ندارد فیلمسازان به ساخت فیلم بلند تمایل پیدا می‌کنند. او ادامه داد: مشکل اساسی ما این است که بنیه بودجه ما مختص سینمای داستانی است و چون دیگر سبک‌ها مثل بچه‌های ناخواسته سینما هستند، در نتیجه شرایطی که وجود دارد سازندگان فیلم کوتاه را به ساخت فیلم بلند بیشتر ترغیب می‌کند.

این کارگردان با تاکید بر اینکه "ایده، وحی یک شبه نیست"، اظهار کرد: ایده ارتباط مستقیم با دغدغه‌های صاحب اثر دارد و به لایه‌های عمیقی در گذشته، شناخت اجتماعی ، سواد و آگاهی نسبت به پیرامون بر می‌گردد. رفتن به درون در زمان‌هایی چنگک‌هایی به ذهن می‌زند که در آینده به شکل ایده خود را نشان می‌دهد و این ارتباط از دغدغه‌های پنهان ما ریشه می‌گیرد. بنی اعتماد ادامه داد: فیلم‌نامه، طرح و ایده آن زمانی نیست که دست شما روی کاغذ قرار می‌گیرد بلکه به لایه‌های قدیمی‌تر برمی‌گردد. او تاکید کرد: فیلمسازی که ارتباط مداوم با جامعه نداشته باشد، به یک تکنسین مجری ساخت تبدیل می‌شود.

وی در این مورد که ۳ کار اولش اجتماعی هستند ولی درونمایه طنز و کمدی دارد، گفت: موضوع و مضمون، ساختار را شکل می‌دهند و در واقع آن ساختار مناسب را خودمضمون تعریف می‌کند.  کارگردان «پول خارجی» به تفاوت اساسی بین سینمای مستند و فیلم کوتاه اشاره کرد و گفت: نیاز به قدرتمندی ایده و ساختار در فیلم کوتاه بسیار سخت‌تر است. ایده در فیلم کوتاه بسیار مهم است زیرا زمان بسیار کنترل شده‌تر از سینمای بلند است. زمانی که ایده پیدا می‌شود و در واقع او شما را پیدا می‌کند، مرحله کنکاش و پرورش ایده آغاز می‌شود.

بنی‌اعتماد اضافه کرد: باید حول محور آن ایده خودتان را مسلح کنید و نسبت به ابعاد مختلف آن شناخت پیدا کنید. اساس و ملاتی که قصه را شکل می‌دهد دانشی است که فیلمساز نسبت به آن موضوع و ایده دارد. کند و کاو کردن بسیار مهم است. فیلمنامه‌نویس باید برای هر سئوالی جواب داشته باشد که فیلم و قصه قوام بگیرد. ممکن است بسیاری از اطلاعات پژوهش در فیلم نباشد اما بالاخره تاثیر خود را می‌گذارد و به شکل گرفتن موقعیت کمک می‌کند و باعث ارتقاء فیلم و موضوع می‌شود.

این کارگردان ادامه داد: پرورش ایده مانند شخصیت است زمانی که فضا را درست می‌شناسید این رسوب تجربه‌های شما و درمعرض واقعیت قرار گرفتن ایده را قوام می‌دهد. هیچ کدام از فیلمها و فیلمنامه‌های من مبنای واقعی ندارد ضمن اینکه همه آن‌ها پرتویی از واقعیت هستند که برآمده از رسوب شناخت، پژوهش و نزدیکی با موقعیت‌هاست. من برای ساخت فیلم‌هایم پژوهش میدانی می‌کنم و در فضا قرار می‌گیرم، نوشتن فیلمنامه برای من از زمان پژوهش شروع می‌شود و تا پایان کار این پژوهش ادامه دارد.

این فیلمساز در ادامه درباره تجربه کارکردن فیلمسازان جوان با بازیگران حرفه‌ای سینما، گفت: فیلمساز باید بتواند اعتماد طرف را جلب و تسلطش را به او ثابت کند. مشکل زمانی است که فیلمساز نتواند توان مدیریت و تسلطش را به گروه از جمله بازیگران اثبات کند. او درباره نقش زمان و ایده فیلم‌هایش بیان کرد: شاید دلیل اینکه سوژه‌هایی که راجع به آنها فیلم ساختم همزمان با اتفاقات روزمان بود این است که با جامعه ارتباط مداوم دارم، زمانی که «خون بازی» را ساختم، اعتیاد در دختران در بالاترین حد خودش بود.

در ادامه این نشست جلسه پرسش و پاسخی نیز انجام شد. بنی اعتماد با اشاره به اینکه "تکراری بودن مضامین هیچ گاه برای من بازدارنده نبوده است"، بیان کرد: جوهر موضوعات مطرح شده در ادبیات و سینما را اگر جمع بندی کنیم همه شان محدود و تکرار شونده هستند اما این تکرار به معنای کسالت تکرار نیست. این اصلا مانع نمی‌باشد و مهم زاویه نگاه است. من هرگز به این فکر نکردم که مبادا راجع به یک موضوعی که می‌خواهم کار کنم، فرد دیگری هم کار کرده باشد.

او در پاسخ به این نقطه نظر که امروزه مشکل فیلم‌نامه نویسی در سینمای ایران وجود دارد، گفت: نگارش کامل فیلمنامه پیش از شروع ساخت باید اتفاق بی افتد. بر روی دغدغه هایتان تمرکز کنید و راجع به موضوع‌هایی که می‌خواهید، فکر کنید. تکنیک‌ها را می توان در کتاب‌ها آموخت، این حیرت آور است که اکنون ساخت فیلم را شروع می‌کنند و در حین کار تازه نگارش فیلمنامه تمام می‌شود. این فیلمساز ادامه داد: فیلمنامه مانند یک موجود زنده است و باید بارها دیالوگ‌هایش را بلند بلند برای خودتان تکرار کنید. در یک فیلم در لابلای واژه‌ها و دیالوگ‌ها اطلاعات را در پنهان‌ترین شکل ممکن انتقال می‌دهد. باید کنش شخصیت‌ها در دیالوگ و عملکرد خود را نشان دهد. اگر نتوانید گذشته شخصیتی که ساخته‌اید را برای خود روشن کنید، آن کاراکتر و موقعیت قابل درک و باورپذیر نخواهند بود بنابراین برای شخصیت هایتان بیوگرافی بسازید و برای آن منطق پیدا کنید.

وی با تاکید بر لحن دیالوگ‌ها و تاثیر آن در روند فیلم افزود: دیالوگ‌های فیلمنامه در جریان تمرینها تغییر نمی‌کند اما در تمرینها ممکن است روتوش شود، در هم تنیده شوند و واقعی‌تر شوند. شما فیلم نامه تخیلی و فانتزی هم بنویسی باید بر اساس منطق باشد حتی پرواز خیال هم منطق خاص خودش را دارد. رخشان بنی‌اعتماد در پایان درباره ایده متفاوتی که در فیلمنامه «قصه‌ها» وجود دارد گفت: همان طور که در ابتدا گفتم ایده‌ها وحی نمی‌شوند و بر اساس نیازها و دغدغه‌های فیلمساز سراغ او می‌آیند. "قصه ها" نیز فیلم زمان خودش است. من زمانی که این فیلم را ساختم برای گرفتن مجوز ساخت فیلم مشکل داشتم و به شدت دلم برای سینمای اجتماعی و شخصیت‌های فیلم هایم که کار سینمایی را با آنها آغاز کرده بودم تنگ شده بود. ایده ساخت « قصه‌ها» نتیجه همه این فشارها بود که ۷ فیلم کوتاه بسازم و آن‌ها را کنار هم تدوین کنم، در آن زمان، این ساختار راه حل من برای ساخت فیلم است. در این نشست قسمت‌هایی از فیلم‌های رخشان بنی اعتماد همچون «خارج از محدوده»، «زرد قناری»، «پول خارجی»، «نرگس»، «روسری آبی»، «بانوی اردیبهشت»، «زیرپوست شهر»، «گیلانه»، «خون بازی» و «قصه ها» به نمایش درآمد.

این جمله‌ها از یک کارشناس موسیقی است درباره‌ی چرایی گسترش بازخوانی آثار موسیقایی قدیمی.
شنیدن ترانه‌های خاطره‌انگیز قدیمی با صدای خوانندگان جدید چیز تازه‌ای به حساب نمی‌آید و تقریبا می‌توان گفت، تقریبا بیشتر خواننده‌های امروزی گریزی به آثار قدیمی زده‌اند که گاهی با استقبال مخاطبان روبه‌رو شدند و گاهی هم انتقادهایی به آن‌ها شده است.یک نمونه نزدیک این قبیل بازخوانی‌ها که از اوایل دهه‌ی هشتاد گسترش یافت، به خواندن ترانه «سوغاتی» با شعری از اردلان سرفراز توسط رضا صادقی و علی لهراسبی بازمی‌گردد که به شکایت این ترانه‌سرا از این دو خواننده منجر شد.

بازخوانی یک اثر خاطره‌انگیز در نفس خود، موضوع بدی نیست اما باید دید چرا این‌کار تا این اندازه درایران باب شده است؛ در پاسخ به این پرسش، دو فرضیه پیش رویمان قرار می‌گیرد. اول اینکه به دلیل ایجاد نوستالژی در مخاطبان، آثار قدیمی بازخوانی می شود یا در حالت دوم اینکه  به دلیل خلق نشدن اثری که بتواند در اذهان عمومی جا خوش کند، خواننده‌ها دست به چنین کاری می‌زنند.رضا مهدوی ـ کارشناس و منتقد حوزه موسیقی ـ در این زمینه به ایسنا می‌گوید: بعد از انقلاب مانند بسیاری از حوزه‌های دیگر تولیدات موسیقایی افزایش پیدا کرد، دانش بالا رفت و مراکز آموزش موسیقی زیاد شد و مردم به فراگیری موسیقی در سطوح مختلف روی آوردند. حتی خانم‌ها هم به این حوزه وارد شدند و سازهایی را نواختند که پیش از این نمی‌نواختند؛ اما بعد از دهه شصت اتفاقاتی افتاد و امروز ما به نوعی شاهد «قحطی ملودی» هستیم.

او ادامه می‌دهد: اما این دانش بیشتر تکنیکی است تا محتوایی؛ یعنی اینکه هر روز آثار با کیفیت‌های عالی تولید می‌شود اما به دل نمی‌نشیند. چه در صدا و سیما، چه در بخش خصوصی یا جشنواره‌های دولتی وقتی یک ملودی را می‌شنویمT  نمی‌توانیم همزمان با آن سوت بزنیم یا آن را در حافظه‌مان نگه داریم و بیرون از سالن کنسرت دنبالش کنیم.مهدوی با اشاره به نوازندگان خیابانی که جلوی درب سالن‌های کنسرت، می‌نوازند، اضافه می‌کند: برعکس وقتی از تالار  بیرون می‌آیی، این نوازنده‌های خیابانی هستند که با آهنگ‌های قدیمی و خاطره‌انگیز گوش را نوازش می‌دهند و مردم با رغبت هرچه را در جیبشان است به آن‌ها تقدیم می‌کنند و فکر می‌کنند کاش نوازندگان خیابانی در تالار اجرا می‌کردند؛  زیرا آن‌ها را روان و مردمی می‌دانند.این نوازنده سنتور بیان می‌کند: موسیقی‌ای که امروز تولید می‌شود تکنیکال، برای به رخ کشیدن دانش و عاری از هرگونه ملودی است. این موضوع باعث می‌شود این موسیقی‌ها «مردمی» نباشد؛ در اینجا «مردمی» به معنای پاپ نیست؛ بلکه موسیقی مردمی معادل «همه‌پسند» یا به قول استاد صالح‌اعلا «مردم‌وار» است؛ مانند آنچه بنان می‌خواند.

او تاکید می‌کند: آهنگسازهایی مانند همایون خرم، علی تجویدی و مرتضی محجوبی ملودی‌هایی را آفریدند که ماندگار شد؛ جوان‌های امروز هم از آنجایی که می‌بینند موسیقیشان با وجود داشتن علم و سواد، کاربردی برای مردم ندارد و مورد استقبال نیست، آثار قدیمی را کاور یا بازآفرینی می‌کنند. مهدوی در ادامه می‌گوید: این موضوع تا جایی پیش می‌رود که خواننده‌های معروف نسل جوان ما بعد از دو یا سه آلبوم به سراغ خواندن آثار قدیمی می‌روند تا خودشان را تثبیت کنند. اگر ما این کارها را از آن‌ها بگیریم بی‌رحمانه ِمی‌توان گفت از خود چیزی برای عرضه ندارند؛ آن‌ها وقتی این کارها را می‌خوانند،  ثابت می‌کنند نیازمند گذشته هستند تا جا پای صدای خوانندگان قدیمی که بسیار مردمی بودند بگذارند، اما مانند آن‌ها نمی‌شوند. متاسفانه برخی از موزیسین‌ها تصور می‌کنند ایران سرزمین شعر است در صورتیکه شعر هم نوعی دیگر از بیان موسیقی است و اتفاقا همیشه موسیقی به کمک شعر آمده است و اینجاست که می‌گوییم اگر ملودی روان و پویا باشد اشعار و ترانه‌ها نیز بر جان و دل می‌نشینند.

این کارشناس موسیقی اظهار می‌کند: همه این‌ها برمی‌گردد به بخشی از فضای اجتماعی و امنیت شغلی هنرمندان و این‌که نهادها و سازمان‌ها برنامه و سیاست‌گذاری برای رشد موسیقی کشور ندارند. جشنواره‌های ما جشنواره‌های «باری به هر جهت» است و برای آن‌ها برنامه‌ریزی و ریل‌گذاری وجود ندارد و یا اگر هم هست نخ‌نما و پوسیده است. اینگونه یک اثر شاخص از رویدادها بیرون نمی‌آید تا برای سیاست‌گذاری‌های سال بعد موسیقی، تبدیل به منبع شود.او بیان می‌کند: در جشنواره موسیقی جوان که خیلی پرطمطراق است و می‌گویند استاتید بزرگ موسیقی آن را داوری می‌کنند به این فکر نمی‌کنند که از آن ملودی بیرون بکشند. به طور کلی متولیان امر چه دولتی و چه خصوصی و حتی خود موسیقیدانان سعی ندارند در جامعه ایجاد نیاز بکنند. البته بیشتر در قشر موزیسین‌های کلاسیک مغرب‌زمین و کلاسیک ایرانی اینگونه است. در سال‌های پیش از انقلاب آزمون موسیقی «باربد» برگزار می‌شد، به واسطه شخصیت‌های برجسته موسیقایی که درآن حضور داشتند، خیلی معتبر بود؛ تا جایی که نوازندگان و خوانندگانی که معرفی می‌شدند از درجه اعتبار بالایی در جامعه برخوردار بودند مانند درجه‌های هنری که بعد از انقلاب به برخی هنرمندان داده می‌شود.

مهدوی با اعتقاد به اینکه در کنار تولید، الگوسازی نیز باید انجام شود، اضافه می‌کند: این الگوها در حال حاضر از بین رفته و خود جوان‌ها نمی‌توانند الگوسازی کنند بنابراین مجبور می‌شوند به آثار قدیمی رجوع کنند.او اظهار می‌کند: موسیقی‌ای فیلمی که آن زمان تولید می‌شد به دلیل اینکه ملودی محور بود، با فیلم نیز عجین می‌شد؛ «سلطان قلب‌ها» یک‌شبه به جهان راه پیدا کرد و همچنان در محافل رسمی و غیر رسمی مردم درخواست نواختن و خواندن آن را دارند. مانند واروژان یا اسفندیار منفردزاده که آثار خوبی را در این زمینه داشتند.این نوازنده درباره ماندگاری آثار قدیمی می‌گوید: این، به دلیل ماهیت وجودی در این آثار بوده است؛ هنرمندان به معنای واقعی برخاسته از بطن مردم کوچه و بازار بودند و با آن‌ها زندگی می‌کردند. ترانه‌سرا، خواننده و آهنگساز با یکدیگر عجین بودند در دوره گل‌ها مرحوم (داود) پیرنیا کار بزرگی کرد و باید از او به عنوان سیاستمدار بزرگ رادیو و موسیقی ایران یاد کرد.

او اضافه می‌کند: همه امروز می‌گویند کاش ارکستر ملی جا پای «ارکستر گل‌ها» بگذارد. گاهی مطرح می‌شود که قصد متولیان امر ادامه این راه را ندارند چرا که توانایی چنین کاری را ندارند؛ زیرا رپرتوار و نحوه کار ارکستر گل‌ها خط مشی و مفهومی را دنبال می‌کرد.این مدرس دانشگاه در ادامه اظهار می‌کند: آثار تولیدی امروز فاقد خط مشی و روند ملودی است، در حالیکه پر از المان‌ها و فرمول‌های موسیقایی است که مردم آن‌ها را دوست ندارند و فقط به درد کلاس‌ها و دانشکده‌ها می‌خورند. این تازه وضع افرادی است که در حوزه موسیقی ایرانی تحصیل کردند! آن‌هایی که موسیقی کلاسیک تحصیل کردند و به خارج می‌روند و برمی‌گردند، کارشان اصلا در آموزشگاه‌ها کاربرد ندارند و چه بسا ذهن جوانان ایرانی را از موسیقی معیار ایرانی به سمت موسیقی فرنگی می‌کشاند.

این کارشناس موسیقی با بیان اینکه موسیقی‌های مدرن و شبه‌مدرن امروز کاربردی نیستند، ادامه می‌دهد: جامعه امروز ایران که از نظر اقتصادی خیلی خسته شده، دنبال موسیقی‌ای است که در زندگیش کاربرد داشته باشد. به نظر من نهادهای سیاست‌گذار و بخش‌های ممیزی به جای سختگیری‌های بی‌مورد باید اتاق فکری تشکیل داده و از خرد جمعی طیف‌های مختلف بهره‌برداری کنند تا بتوانند موسیقی کاربردی را در جامعه اشاعه بدهند.

او اضافه می‌کند: همانگونه که در قبل از انقلاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان از جوانان نخبه موسیقی کشور بهره‌برداری درست در جهت توسعه موسیقی سالم سرمایه‌گذاری می‌کرد که خود من نیز سال‌ها در حوزه هنری همین مشی را الگو قرار دادم.مهدوی تاکید می‌کند: البته این به این معنا نیست که آهنگ‌های قدیمی بازخوانی نشود، اما ما می‌توانیم در این دوره نقطه عطفی ایجاد کنیم تا نسل‌های بعدی کار ما را تکرار کنند.

او درباره نوستالژی در آثار بازخوانی شده اظهار می کند: «گذشته‌گرایی» یا نوستالژی در همه جوامع بوده و خواهد بود اما چرا در دهه ۹۰ کارهای دهه شصت مانند «اندک اندک» یا «بیداد» در کنار آثار پیش از انقلاب تکرار نمی‌شود؟ در اوایل دهه ۷۰ آلبوم «نیلوفرانه» به بازار آمد؛ علیرضا افتخاری خواننده و عباس خوشدل آهنگساز این آلبوم بودند. پیش از انقلاب این قطعات توسط خواننده‌های دیگری با همین تنظیم خوانده شده بود؛ برای مردم «گذشته‌گرایی» شد اما صدای مخملی آقای افتخاری باعث شد مردم اقبال بیشتری نشان بدهد و الگو سازی شود. البته این اثر در دهه ۶۰ و بعد از جنگ به بازار آمد؛ شاید اگر امروز منتشر می‌شد، اقبال گذشته را نداشت؛ شرایط زمانی خیلی مهم است.

این نوازنده در ادامه می‌گوید: حس نوستالژی همیشه با انسان است اما بازآفرینی آثار گذشته توسط خواننده‌های امروز،  به دلیل این موضوع نیست. در واقع اثری خلق نمی‌شود که در دل مردم بنشیند. آرشیو صدا و سیما بیش از چند هزار ساعت اثر دارد که شاید تهیه‌کننده‌ها یکبار هم رغبت به پخش برخی از آن‌ها ندارند، اما برای تولید و نگهداریشان میلیاردی هزینه می‌شود. مهدوی درباره ترانه‌هایی که امروز مورد استفاده قرار می‌گیرند بیان می‌کند: ما الان ترانه‌سراهای جوان خوبی داریم؛ پیش از انقلاب نیز شخصیت‌هایی مانند بیژن ترقی، معینی کرمانشاهی یا نواب صفا و... را داشتیم. پس از انقلاب ترانه به نوعی ممنوعیت پیدا کرد؛ به عنوان مثال در شعر از ضمیر اول شخص نمی‌توانستند استفاده کنند. بعد از دهه ۸۰ فضا  باز و بازتر شد. متاسفانه این فضای باز کم کم به جایی رسید که ترانه‌ها از نظر وزنی مشکل ندارند و اصول شعری رعایت می‌شود اما در محتوا اشکال دارند.

او اظهار می‌کند: یکی از دلایل اینکه ترانه‌های امروزی به دل نمی‌نشیند برای این است که اهنگ قوی ندارند؛ اگر یک ترانه با موسیقی و خواننده خوب همراه شود مردم نیز از کتاب و ترانه‌های آن ترانه‌سرا استقبال می‌کنند.  مهدوی همچنین با اعتقاد به اینکه «ممیزی موسیقی باید محترمانه کنار بکشد»، اظهار می‌کند: هرچند که در زمینه موسیقی می‌گویند ما کارشناسی می‌کنیم اما ممیزی انجام می‌شود. در زمینه شعر هم ممیزی باید با نگاه اصلاح‌گرایانه وجود داشته باشد. یعنی ساختار نظام‌مند شعر فارسی رعایت شود و فضای بازی برای اشعار سپید و ترانه‌ها ایجاد شود . از طرفی ضمن رایت چارچوب، اثر شعارگونه نباشد. یادم نمی‌رود مرحوم افشین یدالهی شکوه‌ها داشت از رد شدن اشعارش در این‌گونه ممیزی‌های ناروا.او اضافه می‌کند: صدا و سیما نیز باید سختگیری‌هایش را کم کند یا از بین ببرد وگرنه مخاطب خود را از دست می‌دهد. این‌گونه تولید موسیقایی در صدا و سیما مناسبتی و شعار زده می‌ماند و همچنان حیف و میل سرمایه می‌شوند و آثار خوب را بی‌رحمانه به دلایل واهی رد می‌کنند. شوراهای صدا و سیما نباید مانع ورود پدیده‌ها و شخصیت‌های برجسته موسیقی شوند.

به گزارش خبر صبخ  به نقل از میزان، این منطقه فقیرنشین که 450 کیلومتر وسعت داشته و در شرق جاکارتا پایتخت اندونزی واقع است، ماهانه 300 میلیون روپیه (500/22 دلار) درآمد دارد که این مبلغ به طور کامل نصیب دولت محلی می‌شود.

بازدیدکنندگان بیشتر برای عکسبرداری و گرفتن سلفی با خانه‌های رنگارنگ به این روستا سفر می‌کنند.

 

روزنامه شهروند نوشت: نایب‌رئیس اول کمیسیون فرهنگی: با پرداخت پول نمی‌توان هزینه‌های تولید فیلم را جبران کرد.«تلاش‌ می‌شود آمار فیلم‌های اکران‌نشده به صفر برسد»! همین جمله که به نقل از وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده، کافی بود تا موافقان و مخالفان این بحث در مواجهه با یکدیگر صف‌آرایی کنند. صحبت‌های مختلف دو طرف چه در فضای رسمی و چه در شبکه‌های مجازی (که معمولا در واکنش به صحبت‌های منتشرشده، ایراد می‌شود) زخم دوباره فیلم‌های توقیفی را نمایان کرد؛ زخمی که بر پیکره سینمای ایران از سال‌ها پیش بوده و هنوز هم هست.
 

دوباره سینما
همین چندی پیش بود که وقتی سیدعباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی صحبت از تلاش برای رفع توقیف فیلم‌هایی که با سد توقیف روی پرده نرفته‌اند به میان آورد، یکی از اعضای کمیسیون فرهنگی در گفت‌وگویی رسانه‌ای از پاسخ به سوالاتی حرف زد که وزیر ارشاد باید بدهد. او گفته بود سوال ما از وزیر فرهنگ و ارشاد این است که به‌هرحال این فیلم‌ها به دلایلی توقیف شده‌اند و اگر امروز هم قرار باشد دوباره اکران شوند، باید دلیلی داشته باشد. احسان قاضی‌زاده می‌گفت: باید توضیح داده شود که چرا این فیلم‌ها باید اکران شوند.
در همین حال اما پروانه سلحشوری در گفت‌وگو با «شهروند» دلیل مشخصی را برای رفع توقیف فیلم‌ها بیان کرد: ما چند نقطه نظارت در زمینه فیلم داریم. اگر این نظارت‌ها درست انجام شود، دیگر نیازی نیست یک فیلم با آن همه هزینه‌ای که برایش می‌شود، پس از اکران متوقف شود. این دلیل که عضو کمیسیون فرهنگی آورده به احتمال زیاد، مهمترین دلیل برای جلوگیری از توقیف نشدن فیلم‌هاست. فیلم‌هایی که برای تدارک ساخت خود کلی نیرو استخدام و هزینه‌های زیادی هم صرف بکارگیری نیروها می‌کنند و وقتی اکران نشوند در حقیقت عملا از چرخه اقتصادی کنار گذاشته شده‌اند.

انصاف نیست
همین موضوع را اصغر مسعودی، نایب‌رئیس اول کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی به «شهروند» گفت: یک فیلم و اثر وقتی تولید می‌شود، صرفا نباید به هزینه‌ای که شده توجه کنیم چون هزینه مالی‌اش که البته مهم است، مثلا چند‌میلیارد تومان خواهد بود، اما مهمتر از این هزینه مالی، فشارهای روحی و روانی است که بر تیم تولید‌کننده اثر وارد می‌شود. حتی ممکن است این تیم دچار تبعاتی مانند افسردگی شوند، بنابراین نباید فقط از هزینه‌های مالی صحبت کرد.

مسعودی در ادامه بر این موضوع هم تأکید داشت: برای جلوگیری از این تبعات باید نظارت‌هایمان را تقویت کنیم. اگر این نظارت‌ها به‌طور کامل انجام شود، دیگر شاهد ضررهایی که به افراد و حتی بیت‌المال وارد می‌شود، نخواهیم بود. به گفته این عضو کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی، وقتی در برخی از این فیلم‌ها دقیق می‌شوید، متوجه خواهید شد در بسیاری از موارد با اصلاحات جزیی فیلم قابل پخش می‌شود و موضوع قابل حل است.
او این را هم گفت: اگر می‌خواهیم این مشکلات به وجود نیاید و کلی متضرر در بدنه سینما و کلا بدنه فرهنگ به‌جا نگذاریم باید نظارت‌ها را قوی کنیم. نظارت‌ها هم به‌طور طبیعی حول چند محور است؛ یا قانون است که همه ما باید به آن پایبند باشیم یا منویات رهبر معظم انقلاب است که در موضوعات فرهنگی ایراد فرموده‌اند. اگر بتوانیم همین موضوعات را رعایت کنیم، کفایت دارد و وزارت ارشاد هم بعد از لحاظ کردن این موضوعات باید محکم پشت تصمیماتی که سازمان‌های زیرمجموعه‌اش می‌گیرد، بایستد.نایب‌رئیس اول کمیسیون فرهنگی درباره وضع فیلم‌های توقیفی گفت: نمی‌شود درباره همه این فیلم‌ها به یک شیوه عمل کرد. باید به‌صورت مصداقی درباره هر کدام از آنها حرف بزنیم و اقدام کنیم. آنجایی که فرد خاطی بود و همه مرزهای قانونی و... را درنوردیده بود باید با او برخورد شود و در مواردی هم با اصلاحاتی باید اکران شود. او به توضیح نگاه کمیسیون فرهنگی پرداخت و گفت: نگاه کمیسیون فرهنگی این است که اگر اشکالی وجود دارد، اصلاح شود.

او ادامه داد: در کمیسیون فرهنگی با توجه به شناختی که من از دوستان دارم چه دوستان اصولگرا و چه دوستان اصلاح‌طلب هر دو به اصولی پایبند هستند و نگاهشان اصلاحی است.مسعودی معتقد است که با پرداخت پول نمی‌توان هزینه‌های تولید فیلم را جبران کرد. او گفت: وقتی اثری تولید شد و بعد از اکرانش جلوگیری کردیم حتی با پرداخت ما به ازای آن هم نمی‌توان موضوع را جبران کرد.او فیلم رستاخیر را مثال زد و افزود: الان از اکران فیلم رستاخیز جلوگیری شده و ١٣‌میلیارد تومان هم بابت جبران به آنها پرداخت شده است، اما باید توجه داشته باشیم که فیلمنامه مصوب یک چیز است و نتیجه تولید چیز دیگری است و گاهی بین فیلمنامه مصوب و نتیجه اثر تولیدی، زمین تا آسمان فاصله است. این انصاف نیست به دلیل سهل‌انگاری‌ای که ممکن است ما انجام دهیم، این امکان را از فیلم‌های تولیدشده بگیریم.برخی از اهالی سینما هم مانند این عضو کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی، از توقیف فیلم به‌عنوان اجحاف به عوامل فیلم تعبیر می‌کنند. آنها بر این اعتقادند که اگر دعوا درباره توقیف فیلم، دعوای جناحی شود، متضرر اصلی در این میان اهالی سینما خواهند بود. 
Top
We use cookies to improve our website. By continuing to use this website, you are giving consent to cookies being used. More details…