فرهنگ و هنر

فرهنگ و هنر

مجید عمیق می‌گوید: ما به شکل لنگه کفش کتاب تولید می‌کنیم. اما کشورهای خارجی به صورت سلسله‌وار و مجموعه‌ای کار می‌کنند.

 

این مترجم ادبیات کودک و نوجوان در گفت‌وگو با ایسنا، با بیان این‌که ناشران ما مهندسی تولید ندارند گفت: مهندسی تولید با تولید فرق دارد. ناشران ما به صورت فله‌ای کار می‌کنند،  یعنی منطقی پشت تولیدات‌شان نیست. یکی از دلایل شکست ناشران ما در حوزه تألیف این است که به شکل مجموعه‌ای کار نمی‌کنند. ما تولید داریم اما علم تولید نداریم.او که درباره استقبال مخاطبان ایرانی از آثار ترجمه نسبت به آثار تألیفی گفت‌وگو می‌کرد همچنین اظهار کرد: یکی از دلایلی که کودکان و نوجوانان ما به سمت ترجمه گرایش پیدا می‌کنند این است که با وجود این‌که سوژه‌های‌مان خوب است پرداخت داستان‌ها ضعیف است و پایان‌بندی منطقی ندارند؛ مانند کدبانویی که نتواند برنج را دم‌ بیاورد و آن را شفته کند. درواقع نویسندگان ما به دلیل آشنا نبودن با اصول قصه‌نویسی و پراخت ضعیف و پایان غیرمنطقی و غلوآمیز باعث می‌شوند خواننده کودک و نوجوان ایرانی از فضای داستان ایرانی فاصله بگیرید، در حالی‌که مشکل سوژه نداریم؛ کشورهای شرقی به لحاظ عاطفی و احساسی غنی‌ترین سوژه‌ها را دارند.عمیق افزود: از طرف دیگر  ما به خاطر مسائلی مواردی را حذف می‌کنیم که از شیوایی متن کاسته می‌شود و یا باعث می‌شود داستان ما غیرمنطقی و غلوآمیز به‌نظر بیاید. خواننده با خود می‌گوید چرا نویسنده این‌گونه نوشته یا این‌که مجبور شده این‌گونه بنویسد. همچنین نویسندگان به دلیل محدودیت‌های موجود نمی‌توانند مسائل بسیاری را بیان کنند.

او دلیل دیگر استقبال از آثار ترجمه را این‌گونه بیان کرد: شاداب بودن کتاب‌های آن‌ها، رنگ و لعابی که دارند، صفحه‌آرایی و کاغذ خوب همه از مواردی است که مخاطبان به سمت کتاب‌های ترجمه می‌روند. ما در جنس کاغذ مشکل داریم. متأسفانه ما بهترین کتاب‌های‌مان را چون با کاغذ نازل چاپ می‌کنیم، تصویر پشت صفحه هم می‌افتد و جالب نمی‌شود. ما در انتخاب عنوان و تیتر مشکل داریم؛ عناوینی که انتخاب می‌کنیم خشک و سنتی است اما در کشورهای خارجی عناوین را طوری انتخاب می‌کنند که چشم‌نواز و خوشایند مخاطب باشد.این مترجم با تأکید بر این‌که پایان‌بندی داستان‌های ایرانی مشکل دارد، اظهار کرد: پایان داستان‌های‌مان غیرمنطقی یا غلوآمیز است. مخاطب با خود می‌گوید نویسنده ما را سر کار گذاشته است و داستان نمی‌تواند این‌طور باشد. به طور مثال ۳۰ سال پیش فیلمی اکران می‌شد که سه نفر با سه اسلحه ۵۰۰ نفر را می‌کشتند، آن را از اکران پایین آوردند و گفتند نمی‌شود این‌طور باشد. برخی اوقات به‌قدری غلوآمیز می‌نویسیم که برای مخاطب باورپذیری ندارد.
او با اشاره به تبلیغات گسترده کتاب در کشورهای‌ خارجی گفت: معمولا در خارج اگر کتابی‌ منتشر می‌شود  فیلم و انیمیشین آن ساخته می‌شود، همچنین آدامس و لیوان و تی‌شرت کتاب را در کنار کتاب دارند؛ پینوکیو و دیگر شخصیت‌ها همه انیمیشن هم دارند. اما ما در ایران تک‌محور کار می‌کنیم. چرا کتاب‌های مجموعه‌ای با انیمیشن و لیوان و تی‌شرت نداریم؟ چرا تولیدات ما برند نمی‌شود تا آن‌ها را به کشورهای خارجی صادر کنیم؟ چرا منحنی تولید ما ضعیف است؟ ما مقطعی فکر می‌کنیم و فکری برای آینده نداریم.

عمیق همچنین خاطرنشان کرد: پشت سیاست‌های تولید در خارج یک‌سری روان‌شناس و جامعه‌شناس وجود دارد اما در ایران این‌گونه نیست.  ناشری که فرهیخته‌ هم نیست مجوز نشر می‌گیرد، بعد هم  چند کتاب منتشر می‌کند. برخی از آن‌ها هم قدرت مالی فراوانی دارند و در نمایشگاه‌ها  غرفه‌های بزرگ می‌گیرند. از آن‌جایی هم که مردم ما ظاهربین هستند کتاب‌های‌ آن‌ها فروش می‌رود. در واقع ما براساس احساس رفتار می‌کنیم تا منطق. در خارج تولیدکننده میلیون‌ها دلار پول تبلیغات می‌دهد تا مثلا شامپویش فروش برود اما در ایران صرفا آقا یا خانمی بگوید شامپو دارد نایاب می‌شود، این حرف دهان به دهان می‌چرخد و شامپو نایاب می‌شود! به همین سادگی.
او افزود: یکی از کتاب‌های  کودک و نوجوان این روزها خوب فروش می‌رود، زیرا این به آن گفته و آن به این یکی که کتاب خوب است. این کتاب هیچ محتوایی ندارد اما چون مردم ظاهربین هستند آن را می‌خرند. در کشور ما کسی می‌تواند شب بخوابد و صبح بیدار شود، میلیونر باشد یا این‌که شب بخوابد و صبح بیدار شود، ورشکست شود؛ به همین سادگی، و منطقی پشتش نیست.این مترجم بیان کرد: ما ملت کتاب‌خوانی نیستیم. یکی از دلایل آن هم تنگناهای اقتصادی است. برخی می‌گویند معلم‌های ما به‌روز نیستند؛ من می‌گویم معلم با حقوقی که دارد ممکن است شیفت دوم هم کار کند، بنابراین به دلیل مشکلات اقتصادی نمی‌تواند به‌روز باشد.

او درباره تأثیر رسانه‌ها بر استقبال مخاطبان ایرانی از آثار ترجمه نیز گفت: رسانه‌های ما به فوتبال چسبیده‌اند و به مسائل فرهنگی نمی‌پردازند.  تلویزیون ما می‌تواند برنامه هفتگی داشته باشد تا درباره کتاب صحبت کند اما با یک دکور  و کارشناسان خوب، نه این‌که مجری بیاید در نیمکت بنشیند انگار می‌خواهد عکس شش در چهار بگیرد  و «بله قربان»  و «شما درست‌ می‌گویید» بگوید. برنامه‌های تلویزیونی چالشی نیست و بیشتر فرمایشی است. رسانه‌ها می‌توانند بیشتر درباره کتاب کار کنند اما این‌ کار را نمی‌کنند زیرا مسئولان‌شان به این موضوع فکر نمی‌کنند در حالی‌که چیزی که مملکت را حفظ می‌کند فرهنگ و دانش و آگاهی است.مجید عمیق با بیان این‌که تعداد فست‌فودهای ما بیشتر از کتاب‌فروشی‌هاست گفت: مشکل ما مدیریتی است که کتابخانه‌های ما تعطیل می‌شود.  مثلا در هفته کتاب به نهاد آموزش و پرورش می‌گویند به اندازه یک میلیون تومان برای مدرسه‌ها کتاب بخرید. آن‌ها هم به یکی از کارمندشان می‌گویند برای خالی نبودن عریضه کتاب بخرد. این کار بدون نیازسنجی مخاطب انجام می‌شود و آن‌ها فقط می‌خواهند بودجه‌شان خرج شود. گویی بقا در بی‌نظمی است.

گروه فرهنگی: دکتر میرجلال‌الدین کزازی،استاد برجسته ادب پارسی و شاهنامه پژوه شناخته شده به  سخنان اخیر بیان شده توسط کارگردان لاتاری علیه شاهنامه فردوسی در برنامه هفت واکنش نشان داد.وی گفت: شاهنامه، نامه فرهنگ و منش ایرانی است. اگر ما بخواهیم ایرانی را بدان‌گونه که می‌سزد، بشناسیم، باید چهره راستین و فرشتین او را در شاهنامه بجوییم.
 یکی از ویژگی‌های بنیادین در منش و فرهنگ ایرانیان، دیگردوستی است. این دیگردوستی یا گرامی‌داشت دیگران، بیگانگان، در شاهنامه بازتاب یافته است. 
در شاهنامه هرگز ایرانیان به نبرد آغاز نمی‌کنند. جنگ‌هایی که درمی‌گیرد، همواره از‌سوی دیگران آغاز شده است. ایرانیان به آهنگ نگاهبانی از مرزهای فرهنگی و جغرافیایی ناچار از پیکار شده‌اند.
 دیربازترین نبردهای شاهنامه، نبرد ایران است با توران. در نمادشناسی شاهنامه، توران سرزمین تیرگی، بیداد، نامردمی است؛ وارونه‌ ایران که سرزمین روشنایی، داد، ویژگی‌های والای انسانی است. ﷯ فردوسی ویژگی‌های مثبت دشمن را هم می‌ستاید 
این ناسازی و دوگانگی، بایسته جهان حماسه است. در جهان حماسه همواره با دو رنگ روبه‌روییم: سپید و سیاه. مرزی در میانه این دو نمی‌توان یافت که هم سپید باشد هم سیاه. یا به سخنی خاکستری. 
 شاهنامه برترین، پایه‌ورترین، سنجیده‌ترین شاهکار حماسی جهان است. با این همه جهان شاهنامه، یکسر سپید یا سیاه نیست. ما در توران که سرزمین سیاهی است با چهره‌هایی روبه‌رو هستیم که یکسره تیره و پلید و اهریمنی نیستند؛ چهره‌هایی مانند اغریرث برادر افراسیاب که افراسیاب او را به گناه یاری‌رسانیدن به بندیان ایرانی می‌کشد.یا پیران ویسه، وزیر و رایزن خردمند افراسیاب که او را با اندرزهای خویش از تباهی و سیاهی بازمی‌دارد. برای نمونه او را اندرز می‌گوید که بیژن را که به توران افتاده است، از پای درنیاورد.                                   از سوی دیگر در ایران هم که نماد روشنایی و ویژگی‌های ارزنده و برازنده انسانی است ما با چهره‌هایی روبه‌رو هستیم که یکسره سپید و پاک نیستند؛ چهره‌هایی مانند کیکاووس که شهریاری است سبکسر، کامکار، هوسران، که بارها ایرانیان به‌ویژه برترین چهره شاهنامه، رستم را در دشواری و تنگنا می‌افکند یا با چهره‎‌ای مانند گرگین‌میلاد که دوستی را فرو می‌نهد، پیمان می‌شکند، زمینه گرفتارشدن بیژن، پهلوان بزرگ ایرانی، را در توران فراهم می‌آورد.
شاهکاری چنین، چگونه می‌تواند خشک‌اندیشی، یکسونگری، سخت‌دلی، نژادپرستی را ارج بنهد و اندرز بگوید. کسی که چنین دیدگاهی درباره شاهنامه که نامه فرهنگ و منش ایرانی است دارد، آشکارا نشان می‌دهد که با این دفتر خرد و دانایی و روشن‌رایی یکسره بیگانه است.

سید عباس صالحی در حاشیه اجرای گروه موسیقی سورنای لرستان درباره علت انتخاب تماشای این اجرا از جشنواره موسیقی فجر،گفت: موسیقی نواحی ایران شبیه اقلیم جغرافیایی کشورمان متنوع است و همانطور که در اقلیم کشور تنوع بسیاری داریم موسیقی نواحی نیز تنوع ایران با همه هویت متکثرش نشان می دهد.وی افزود: به نظر می رسد همانطور که زبان ، خط و پاره ای چیزهای دیگر نمایانگر اجزای هویتی یک ملت هستند ، موسیقی هم هویت ملت ها را نشان می دهد.وزیر تاکید کرد: موسیقی ایرانی با تنوع اقلیمی توانسته به خوبی هویت ملت ایران را نشان دهد.صالحی خاطرنشان کرد: با این نوع نگاه به نظرم آمده که در جشنواره و در بخش موسیقی نواحی حضور یابم و این حضور می تواند نگاهی باشد به اینکه هویت را از دریچه موسیقی نیز می توان به تماشا نشست.

گروه موسیقی سورنای لرستان به سرپرستی احسان عبدی پور شامگاه شنبه اجرای خود را در برج آزادی با حضور وزیر فر هنگ و ارشاد اسلامی اجرا کرد.سی و سومین جشنواره بین المللی موسیقی فجر با 100 اجرا از سبک های مختلف موسیقی از گروه های داخلی و خارجی از 20 تا 30 دی ماه در تالارهای مختلف تهران در حال برگزاری است.

سرپرست و آهنگساز گروه موسیقی دالغا از برگزاری کنسرت این گروه با عنوان «ائل باغچاسی» در سالن آمفی تئاتر پتروشیمی تبریز خبر داد. 
  
به گزارش ایسنا،  «چنگیز مهدی‌پور» در نشست خبری با اشاره به برگزاری این کنسرت در 28 و 29 دی ماه، اظهار کرد: همواره به دنبال نوآوری و اجرای کارهای جدید هستیم و در اجرای تبریز نیز در کنار برخی کارهای مردم پسند، آثار جدید اجرا می‌شود. 
  
وی با بیان این‌که حدود 15 قطعه در کنسرت ائل باغچاسی اجرا می‌شود، خاطرنشان کرد: نوازنده‌های با تجربه و صاحب نام گروه دالغا و محبوب عبدی، علی نوروزی و بهنام ملکی به عنوان سه خواننده در این کنسرت هنرنمایی می‌کنند. 
  
سرپرست و آهنگساز گروه موسیقی دالغا با گلایه از مشکلات اخذ مجوز برای کنسرت تبریز، گفت: باتوجه به 30 سال تجربه، به خوبی با باید و نبایدهای کنسرت‌ها آشنا بوده و همواره چارچوب و قوانین را رعایت کردم. انتظار داشتم به گروه دالغا اعتماد کنند؛ ولی پروسه و زمان اخذ مجوز برگزاری کنسرت برای گروه ما نسبت به سایر کنسرت‌ها طولانی‌تر است. 
  
وی ادامه داد: گروه دالغا پیش از این در کشورهای مختلفی نظیر سوئد، ژاپن، ترکیه، جمهوری آذربایجان و ... و همچنین در اکثر تالارهای بزرگ کشور کنسرت برگزار کرده و این آمادگی را داریم در صورت صدور مجوز، در تمامی شهرستان‌های آذربایجان شرقی کنسرت برگزار کنیم. 
  
 وی در رابطه با این‌که توانسته موسیقی عاشیقی را به نت موسیقی تبدیل کند، گفت: تبدیل موسیقی عاشیقی به نت سبب حفظ، ماندگاری و انتقال موسیقی عاشیقی به کشورهای دیگر می‌شود؛  البته این کار بنده با واکنش‌ برخی‌ها همراه شد، معتقدم هیچ‌گاه به موسیقی عاشیقی خیانت نکردم و تبدیل این موسیقی به نت، نوعی خدمت در حق آن است. 
  
مهدی‌پور، موسیقی عاشیقی را حاوی فرهنگ و تاریخ مردم آذربایجان دانست و خاطرنشان کرد: بسیاری از افراد در درک و هضم عظمت موسیقی عاشیقی مشکل دارند؛ از این رو طرفدار این سبک موسیقی خواص بوده و حفظ و ماندگاری آن منوط به حمایت دولت است. بنده نیز برای معرفی موسیقی عاشیقی در فراسوی مرزها، تلاش کرده و می‌خواهم مردم دنیا این سبک را دوست داشته باشند. 
  
وی افزود: در اکثر کنسرت‌های گروه دالغا مردمانی با زبان‌های مختلف حضور یافته و از موسیقی عاشیقی لذت می‌برند، با این حال هنوز در شناساندن عظمت این موسیقی مشکل داریم، حتی خود مردم آذربایجان نیز به طور کامل آن را نشناخته‌اند، این در حالیست که کشورهای دیگر در تبلیغ فرهنگ و هنرشان موفق بودند و امروزه جوانان ما با گیتار و سایر آلات موسیقی خارجی آشنا هستند. 
  
وی با تأکید بر این‌که موسیقی عاشیقی ریشه در زندگی مردم دارد، گفت: اگر کسی به این موسیقی عادت کند، نمی‌تواند از آن دست بردارد و این موسیقی گاه با باورهای اعتقادی ما نیز ارتباط برقرار کرده و مفاهیم دینی را با زبان هنر و به بهترین شکل ممکن به مردم بازگو می‌کند. 
  
مهدی‌پور، «قوپوز» را مهم‌ترین آلت موسیقی عاشیقی اعلام کرد و افزود: این آلت می‌‌تواند در ارکستر سمفونی نیز جای داشته باشد. برخی از آلات موسیقی برگرفته از قوپوز بوده که متأسفانه در شناساندن آن کم کاری شده است.

 

مهمترین بخشهای اظهارات پرستویی به شرح زیر است :

+ در دیدار با بهرام بیضایی از او پرسیدیم چرا نمی‌آیید؟ جواب داد چه تضمینی وجود دارد که کار کنم؟ این‌ها حالم را بد می‌کند.

+خیلی سینمای ما حقیر شده است. دیگر رغبتی برای بازیگری ندارم.

+من بلدم با فیش حقوقی‌ام زندگی کنم.

+بازیگر خوب بودن فقط بازی خوب نیست.

+من در بازیگری آمده‌ام خودم را پیدا کنم. بازیگری برای من وظیفه است.

+داریم تماشاچی را به ساده‌نگری سوق می‌دهیم.

+هر وزارت‌خانه‌ای برای خودش اختیاری دارد. تنها وزارت‌خانه‌ای که مستقل نیست و به همه جا باید جواب پس بدهد وزارت ارشاد است.

+الان رقابتی وجود دارد که چه کسی پر فروش است؟ آیا قبلا وضعیت کمدی ما این بود؟

+چه دلیلی دارد سالی ۱۰۰ تا فیلم بسازیم؟چه کمکی به سینمای ما می‌کند؟

+به روحانی نقد دارم اما می گویم توپ را نباید همیشه به زمین دولت بیندازیم

+مردم ایران نشان داده‌اند هر جا به آنها توجه نشان دادید و احترام گذاشتید به میدان آمده‌اند.

+به خاطر اتفاقات این روزها دل من به درد می‌آید. باید ببینیم مردم به کجا رسیده‌اند که این اتفاقات افتاده است.

+فیلم "خانه کاغذی” به خاطر همین اتفاقات قربانی شد. اینها حال من را بد می‌کند.

+همیشه یاد گرفته‌ایم خودمان را سانسور کنیم. اما این تکیه کلام من است که می‌گویم همیشه توپ را توی زمین دولت نیندازیم.هر چند این سوال را دارم که اصلا آقای روحانی خانه سینما و اهالی سینما را می‌شناسد؟

+داریم تماشاچی را به سمت و سویی هدایت می‌کنیم که انگار قرار نیست دیگر فیلم جدی ببیند.

+من پرکارترین و پرپیشنهادترین هنرپیشه‌ام اما کار نمی‌کنم. مخاطب برای من مهم است. و نمی‌گویم مخاطب کیلویی چند و پولم را بگیرم و بروم؟

مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی آذربایجان‌شرقی خبر فوت "اسماعیل حیدری" طنزپرداز مراغه‌ای را تایید کرد.
 
محمد محمدپور در گفت‌وگو با ایسنا، منطقه آذربایجان‌شرقی، ضمن تایید خبر فوت "اسماعیل حیدری" اظهار کرد: ساعاتی پیش با بنده تماس گرفته شد و مطلع شدیم که این هنرمند محبوب دعوت حق را لبیک گفته است.
 
گفتنی است، اسماعیل حیدری مراغه‌ای در سال ۱۳۲۸ در مراغه چشم به جهان گشوده بود؛ مردم آذربایجان این طنزپرداز مراغه‌ای را با اجرای خاطره‌گویی و استندآپ‌های کمدی‌اش که غالبا به زبان ترکی‌ است، می‌شناسند.

 

کنگره‌ی بین‌المللی "نظامی گنجوی"، هفتم اسفندماه سال جاری در تالار تربیت معلم تبریز برگزار می‌شود.

 
"مسلم اورنگی"، رئیس سازمان بسیج فرهنگیان آذربایجان شرقی در گفت‌وگو با ایسنا، منطقه آذربایجان شرقی در این خصوص اظهار کرد: این همایش با هدف پاسداشت بزرگان علمی و فرهنگی کشور برگزار می‌شود که "حکیم نظامی گنجوی" نیز یکی از آن‌ها به شمار می‌آید. این شاعر که اصالتا آذری زبان بوده، تمامی اشعارش به زبان فارسی سروده شده است که این نیز نشانگر عشق و علاقه‌ی او به زبان فارسی و ایران است.
 
وی با اشاره به محورهای این کنگره گفت: نقش زبان فارسی در منظومه فکری ادبی نظامی، فرهنگ شناسی اشعار نظامی، مروری بر زندگی نامه و دیدگاه‌های وی، نقش نظامی در ادبیات جهان، مروری بر عرفان، نگاه‌های فلسفی و جامعه شناختی نظامی و فرهنگ شناسی اشعار وی از جمله محورهای این کنگره به شمار می‌آیند.
 
وی با اشاره به ارسال مقالات به صورت آنلاین به این کنگره بیان کرد: ارسال مقالات به صورت آنلاین و از طریق سایت کنگره امکان پذیر است. پس از دریافت آنلاین، مقالات به داوران ارسال می‌شود.
 
اورنگی افزود: انجمن‌های ادبی و دانشگاه‌های مختلف نیز استقبال خوبی از این کنگره کرده‌اند و تعداد مقالات ارسالی روز به روز در حال افزایش است. متقاضیان می‌توانند آثار خود را تا ۳۰ دی ماه سال جاری به آدرس اینترنتی www.nezamiganjavi.com ارسال کنند.
 

 

فیلم کوتاه «حیوان» به کارگردانی بهمن و بهرام ارک - برادران فیلم ساز تبریزی - جایزه خلاقیت بیست و سومین جشنواره مِد فیلم ایتالیا را دریافت کرد. 
  
به گزارش خبر صبح، «حیوان» محصول مدرسه ملی سینمای ایران در ادامه موفقیت های بین المللی خود، جایزه خلاقیت جشنواره مِد فیلم موسوم به جایزه سروانتس را از آن خود کرد. 
  
در بیانیه هیات داوران این جشنواره در مورد فیلم کوتاه «حیوان» آمده است: «با پیروی از یک ایده باستانی و اسطوره ای که روی پرده سینما با زمان حال پیوند خورده است وضعیت ناامیدکننده انسان را برای تغییر و بازگشت به طبیعت حیوانی خود را به نمایش می گذارد. حیوان روایت گر تلاش برای تغییر امری تغییرناپذیر است.» 
  
جشنواره مِد فیلم به عنوان یکی از مهم ترین رویدادهای سینمایی در ایتالیا از سال ۱۹۹۵ فعالیت خود را با تمرکز بر اهمیت دادن به فیلم های مستقل آغاز کرده است. این جشنواره همچنین تمرکز ویژه ای بر فیلم های کشورهای منطقه مدیترانه ای دارد که سهم به سزایی در ارتقای اشتراکات فرهنگی بین کشورهای منطقه داشته است. 
  
جشنواره مد فیلم از تاریخ ۱۰ تا ۱۸ نوامبر برابر با ١٩ تا ٢٧ آبان با شعار «یک رویداد فرهنگی بزرگ» در شهر رم برگزار شد.

 

ماهنامه تجربه: روایات بسیار است؛ می گویند تعداد افرادی که دوره آواز را نزد او گذرانده اند به اندازه انگشتان یک دست هم نیست اما شمار مدعیان حضور در محضرش شاید از مرز صد نفر نیز عبور کند! صحبت از خسرو آواز ایران است، محمدرضا شجریان چندی است به دلیل بیماری دم فروبسته و نوایی تازه از او نه به صورت اثری صوتی و نه روی صحنه به سمع دوستدارانش نمی رسد.
 
 
یکی از خوانندگانی که نزد محمدرضا شجریان تلمذ کرده، حسام الدین سراج، آوازخوان نام آشناست. او که نوازنده سنتور و سه تار نیز به شمار می رود ابتدا قطعاتی را نزد محمدرضا شجریان می برد تا شاید با صدای خسرو آواز ایران ضبط و منتشر شود اما این خواننده پرآوازه به سراج جوان توصیه می کند خود در راه آواز گام بردارد.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
به بهانه هفتاد و ششمین سالروز تولد محمدرضا شجریان به سراغ حسام الدین سراج رفتیم و درخصوص ویژگی هایی که این هنرمند نامدار را از دیگران متمایز کرده، گفت و گو کردیم. ماحصل این گفت و گو را در ادامه می خوانید:

با وجود این که نام های متعدد و گاه عجیب و غریبی تحت عنوان شاگردان محمدرضا شجریان مطرح می شود در غالب مطالبی که دیده ایم نام شما به عنوان یکی از شاگردان استاد شجریان ذکر شده است. قصه شاگردی شما در محضر استاد شجریان از کجا آغاز شد؟
 
آقای شجریان پش از انقلاب کارهایی با آقای مرحوم فرامرز پایور انجام داده بودند. بعضی از کارهای ارکسترال ایشان که توسط آقای شهبازیان یا حسن و حسین یوسف زمانی انجام شده بود نظرم را جلب می کرد. حسن و حسین یوسف زمانی دو برادر بودند که هرکدام صاحب اثر محسوب می شدند ولی آن زمان حسن یوسف زمانی بیشتر فعال بود.

حسن یوسف زمانی بیشتر در دهه 70 با آقای شجریان همکاری می کرد. درست است؟
 
بله، انتخاب شعر آقای شجریان و سوز و گدازی که در صدای او بود را بسیار دوست داشتم. قبل از آقای شجریان بسیار به صدای آقای ایرج علاقه مند بودم. البته الان هم به هر دوی این عزیزان علاقه دارم.
 
صدای ایرج یک صدا بانشاط مردانه بود ولی فکر می کنم انتخاب شعر شجریان بجاتر و مناسب تر بود. به همین جهت گرایشم به استاد شجریان زیاد شد. من سنتور می نواختم و نزد مرحوم سیروس ساغری در اصفهان سنتور می زدم. بعد به تهران نزد استاد فرامرز پایور آمدم.
 
من اوایل انقلاب مجموعه ای را به نام «باغ ارغوان» کار کرده بودم که شاید شنیده باشید. یک بار استاد شجریان را در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی دیدم. قرار گذاشتیم و من به منزل ایشان رفتم. سازم را نیز با خودم برده بودم و در منزل ایشان ساز زدم. همچنین مقداری شعر برده بودم که آن شعرها را به استاد شجریان نشان دادم.

چرا می خواستید نظر محمدرضا شجریان را در مورد شعرها بدانید؟
 
گفتم «استاد، اگر امکان دارد و البته اگر دوست دارید این شعرها را بخوانید.» ایشان گفتند «من دوست دارم این قطعات را بخوانم ولی دوستانی دارم که ممکن است به من ایراد بگیرند چرا با جوان ترها کار می کنی. راهنمایی ات می کنم تا خودت بخوانی.»
 
استاد کلاسی در رادیو داشتند که من به آنجا رفتم و به صورت رسمی شاگرد ایشان شدم و از محضرشان بهره بردم. بعد من آن مجموعه که «باغ ارغوان» نام گرفت را کار کردم. مدتی بعد استاد با آقای مشکاتیان به استودیو بل آمدند.
 
هر دو وقت ضبط داشتیم. این تقارن باعث شد که من از راهنمایی های استاد بهره ببرم. در حال میکس کار بودیم که استاد کار را شنید و راهنمایی هایی انجام داد که در مورد آواز و تصنیف اول مجموع «باغ ارغوان» لحاظ شد.
 
فکر می کنید چرا محمدرضا شجریان چهره ای خاص در موسیقی ایران محسوب می شود؟
 
به هر حال استاد شجریان ویژگی هایی دارد که او را از دیگران متمایز می کند. ویژگی اول او محقق بودن است. یعنی وقتی می خواهد کاری انجام بدهد زمان زیادی برای کار می گذارد و با همت و پشتکار تمام می رود تا جزییات کار را دربیاورد.
 
خیلی از چیزهایی که ما از ایشان درس گرفتیم را استاد از نوارهای طاهرزاده، سید رحیم و قدما در آورده بود. خودش زحمت کشیده، نوارها را گوش کرده و کار می کرد و به ما تعلیم می داد. همین روحیه تحقق ایشان را بسیار متمایز می کند.
 
کلاس های ایشان به نحوی بود که ما بیش از آن که درس آواز بگیریم درس اخلاق می گرفتیم. ایشان به همه هنرجویان بدون استثناء احترام می گذاشت. با ادب کامل و رعایت حریم ها چیزهایی که بچه ها دوست داشتند را مراعات می کرد. استاد دروس مورد نظر خود را با مهربانی به بچه ها می آموخت.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
بنابراین ورود جدی شما به مقوله آواز و نه موسیقی ایرانی را باید از همان زمانی بدانیم که شما پس از حضور در مرکز حفظ و اشاعه با استاد شجریان قراری گذاشتید و ایشان به شما گفت که خودت این قطعات را اجرا کن...
 
بله ما به کلاس آواز ایشان رفتیم و بعد همان کار «باغ ارغوان» را ضبط کردیم. بعد هم کارهای دیگری مانند شمس الضحی و مجموعه نینوا را انجام دادیم.

اگر امکان دارد کمی از قالب حسام الدین سراج بیرون بیاییم و کلی تر به ماجرا نگاه کنیم. می خواهیم یک نگاه انطباقی و تحلیلی به موسیقی قبل و بعد از انقلاب داشته باشیم. استاد فرهاد فخرالدینی در کتابی که درباره همسر خود نوشته اند اشاره ای به همکاری با استاد شجریان در ارکستر ملی داشته اند. البته دیگران نیز بسیار به این موضوع اشاره کرده اند که محمدرضا شجریان روحیه تلاشگری داشته و برای خواستن تلاش می کرده است...
 
کلا همین طور است. ماجرای تحقیقی که به آن اشاره کردم کاملا در مورد ایشان صادق است. او فردی است که در خراسان زندگی می کرده و اتفاقاتی می افتد و تلاش هایی انجام می دهد.
 
مسافرت ها، آمد و رفت ها، رفتن به کلاس خوشنویسی و اخذ مدرک دوره ممتاز و اتفاقاتی از این دست نشان می دهد که ما با فردی رو به رو هستیم که بسیار خوانده و تلاشگر است. شجریان زحمت زیادی کشیده است و نمی توان این مسئله را انکار کرد.
 
به نظر شما فارغ از مسائل فنی و تخصصی آیا عوامل دیگری هم در فراموشی برخی از صداها یا به اوج رسیدن برخی از دوستان دخیل بودند یا این مسئله یک توهم است؟
 
برخی از آهنگسازان معتقدند استاد شجریان هنرمند بسیار توانمندی است و تلاش های زیادی هم انجام داده، ولی ما صداهای دیگری هم داشتیم که پس از انقلاب به دلایل مختلف اجازه حضور در عرصه هنر را پیدا نکرد.
 
این عده اعتقاد دارند که بنابراین طبیعی است نسل های پس از انقلاب اسلامی با نوع ارائه صداهای این دوستان و حضورشان در عرصه موسیقی آشنایی نداشته باشند تا بخواهند خاطره سازی کرده و این نوع از موسیقی را دنبال کنند.
 
به عنوان نمونه می توان از آقای شهیدی، آقای گلپا و آقای ایرج نام برد. ما در عرصه رسمی هنر پس از انقلاب حضور برخی از آنها را بسیار کمرنگ دیدیم و بعضی از آنها را اصلا دیگر ندیدیم. به عنوان کسی که هم در محضر استاد شجریان حضور داشته و هم با توجه به این که به نظر می رسد بسیار اهل مطالعه هستید چون با وسواس واژه ها را انتخاب می کنید، فکر می کنید چه عواملی دست به دست هم دادند تا ما استاد محمدرضا شجریان را به زعم برخی از دوستان، تمامِ موسیقی ایرانی بدانیم؟
 
من فکر می کنم استاد شجریان استاد بسیار بزرگی است اما اگر این جمله را بگوییم شاید خود استاد هم رضایت نداشته باشد، چون خیلی های دیگر هم بودند که شما تعدادی از آنها را هم است بردید مثل استاد ایرج، استاد خوانساری، استاد گلپایگانی و استاد گلچین که بسیاری از آنها رنگ صدای خیلی زیبایی دارند.
 
من فکر می کنم به دلیل اینکه استاد شجریان قاری قرآن و بعد خطاط بوده، انتخاب های خاصی هم داشته است. او در همه عرصه ها ورود نکرده و به همه فضاها وارد نشده است. یعنی حرکت هایی بسیار انتخاب شده و گلچین شده داشته است. به همین خاطر بعد از انقلاب هم خواهان زیادی داشته است.
 
به هر حال افرادی که در عرصه قرآن بودند آقای شجریان را دوست داشتند. کسانی که به ربنا علاقه مند بودند دوستدار آقای شجریان بودند و کسانی نیز که به خط علاقه نشان می دادند آقای شجریان را دوست داشتند.
 
آقای شجریان یک سلوک هنری داشته است و همین موضوع سبب شد بعد از انقلاب هم مشکلی برای فعالیت او ایجاد نکنند.
 
صداهای دیگری هم وجود داشت اما علت اینکه به  جایگاه شجریان ختم شد فکر می کنم دلایلی بود که ذکر کردم. ایشان به راحتی اجازه فعالیت پیدا کرد و کنسرت ها، نوارها و سی دی های خود را منتشر کرد اما دیگران نه. شاید این عده به جهت سابقه های قبلی که مورد قبول رژیم فعلی نبود نتوانستند اجازه فعالیت پیدا کنند.

اگر به کسانی که امروز فعالیت می کنند نگاه کنیم مثل سالار عقیلی، علیرضا قربانی و همایون شجریان، می بینیم که آنها معمولا هر دهه با یک گروه کار می کنند. این جا به جایی ها توسط محمدرضا شجریان به نظر شما به دلیل تغییر نگاه به هنر بود یا قصه دیگری دارد؟
 
قبل از انقلاب یک تغییر شکل دیگر در سراسر دنیا و نه تنها ایران اتفاق افتاده بود که موسیقی هم توانست در این میان بازار خود را داشته باشد. مردم هم طبیعتا به دنبال تنوع بودند ولی ما از آقای شجریان یک وسواس را سراغ داشتیم که همیشه در شعر باید خودش را نشان می داد.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
به نظر شما این جا به جایی ها و رفت و آمدها به دست آمدن یک صدای متفاوت بود یا دلایل دیگری داشت؟
 
ببینید، تغییر صرفا همیشه برای داشتن یک صدای متفاوت نیست. امکان دارد که افراد به دلایلی خودشان تصمیم بگیرند. دیگر با همدیگر کار نکنند. مثلا خواننده تصمیم گرفته با گروه دیگری کار کرند و نوازنده و آهنگساز هم تصمیم به همکاری با فرد دیگری گرفته اند. این تنوع کمک می کند که خواننده رپرتوارهای مختلف بخواند و رنگ های مختلف صدایی داشته باشد.
 
مثلا یک زمان استاد شجریان با مرحوم محمدرضا لطفی کار می کرد. این دو همکاری های زیادی در قالب گروه شیدا و عارف داشتند. بعد یک دوره با مرحوم مشکاتیان همکاری کرد، بعضی از کارهای ایشان هم با آقای علیزاده و کیهان کلهر است.
 
این مجموعه سبب می شود تنوع فکر در ملودی صورت بگیرد. و تنوع سونوریته هم باشد. همچنین تنوع ارکستراسیون داشته باشند و همه اینها کمک می کند که خواننده بیشتر و بهتر دیده شود.
 
در عین حال تنوع سبب می شود که کارها بهتر به گوش مردم برسند. برای خواننده اصولا لازم است که هر چند وقت یک بار با گروه ها و آهنگسازها و نوازنده های مختلف کار کند.

بعد یک تغییراتی رخ داد که فکر می کنیم از دهه 80 بود. آنجا که دوباره یک همکاری شکل گرفت و با آقای لطفی مجددا همکاری هایی انجام شد. بعد از آن هم آقای درخشانی آمد که در دهه های 80 و 90 برخی از کارهای خود آقای شجریان را تنظیم می کرد، مانند کار «تفنگت را زمین بگذار» که سال 1388 منتشر شد.
 
بله، حقایق را باید گفت تا مردم مسائل را شفاف ببیند. فکر می کنم این گونه بهتر است.

سپس دوره ای فرا رسید که برخی دوستان معتقد بودند توانایی صوتی استاد شجریان مانند گذشته نیست. همان طور که لطفی هم دیگر لطفی گذشته نبود. نظر شما چیست؟
 
اگر فرض بگیری که استاد شجریان از 20 سالگی کار هنری را آغاز کرده باشد نزدیک به 50 سال در اوج بوده است. ما هیچ وقت نباید این اوج را فراموش کنیم چون نکته بسیار مهمی است. یک نفر هم تصانیف بسیار خوبی اجرا کرده و هم همه کارها را ژورست، دقیق و روی ریتم خوانده است.
 
آواز بسیار خوبی هم خوانده و همه را مناسب با دستگاه های ایرانی اجرا کرده است. یعنی شعر را متناسب با دستگاه خوانده است و ملودی کلام و تلفیق ها را نیز بسیار درست اجرا کرده است که هنر بسیار بزرگی است. همه آدم ها در طول زندگی بیمار می شوند، همه آدم ها سن شان بالا می رود و تغیر می کنند.
 
ما نباید این دو سال اخیر را به زعم دوستان با پنجاه سال دوران اوج او مقایسه کنیم. اصلا این طور نیست. ما باید آن 50 سال در اوج را در نظر بگیریم. بهتر هم این است که ما اسوطره های هنری خود را همیشه در اوج تصور کنیم تا از صدای آنها و از کارهایشان بیشتر لذت ببریم.
 
ما همیشه دوست داریم اسطوره ها در اوج باشند که شناخت مثبت از هنرمند و ارزش گذاشتن به او به حساب می آید و سبب می شود بیشتر از صدای او لذت ببریم.
 
به نظر من آقای شجریان به دو دلیل یک اسطوره است. اول به دلیل هنرش و دوم به دلیل هوشیاری اش در مبارزه هنری که این موضوع اهمیت زیادی دارد. یعنی اگر شما یک آمار از طرفداران آقای شجریان بگیرید، فکر می کنم نزدیک به 50 درصد یا حتی بیشتر طرفدارانی هستند که به خاطر مبارزه هنری آقای شجریان او را دوس دارند.
 
الان در تلویزیون ما ساز نشان داده نمی شود. سازی که متعلق به ایران است چرا نباید نشان داده شود؟ یعنی جوان ما اگر بخواهد موسیقی ایرانی کار کند باید از کجا منبع و مأخذ بگیرد؟ ما که الان داریم موسیقی ایرانی کار می کنیم ساز آقای شهناز را از تلویزیون دیده ایم، ساز آقای کسایی، ساز ورزنده و ساز پایور را هم دیده ایم. اینها در حقیقت الگوهای ما بودند. موزیسین هایی که کار موسیقی ایرانی انجام می دهند همه یک الگو داشتند. درواقع از آن الگوها این موسیقیدان ها تربیت شدند.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
وقتی چاووش شماره 2 منتشر شد آقای ناظری و آقای شجریان هر کدام به ترتیب یک طرف کاست را خواندند. آقای شجریان در آن زمان عنوان می کند که من سیاسی نبودم اما دوستانی داشتم که در این جریان بودند و فعالیت سیاسی داشتند. بعد هم کم کم از این قضیه کنار کشید و تا مدت ها از این فضا دور بود. شما گونه الان از یک مبارزه صحبت می کنید؟
 
من اسم این مبارزه را مبارزه سیاسی نمی گذارم بلکه در حقیقت یک نوع مبارزه هنری است. قبل از دوره ای که آقای پایور، گروه شیدا و گروه لطفی بیایند متاسفانه نگرشی در ایران رایج بود که موسیقیدانان را مثل مطرب می دیدند.
 
یعضی فضایی که در شأن موسیقی نبود را برای موسیقیدان قائل بودند اما آقای عبادی، شهناز، کسایی و دیگر بزرگان موسیقی ما آمدند. آرام آرام با رفتار خودشان به دیگران اثبات کردند که موسیقی شأن دارد.
 
حالا در این دوره چه اتفاقی افتاده است؟ ظاهرا در این دوره برای آقایان، خواننده، مداح، خواننده پاپ و خواننده راک هم در یک عرض قرار داشتند. من این برخوردها را گاهی اوقات دیده ام. یعنی هیچ تفاوتی بین خواننده ای که سال ها زحمت کشیده و ریاضت کشیده تا به این نقطه رسیده، با خواننده ای که دو ماه است خواننده شده قائل نیستند، چه بسا به خواننده ای که تنها دو ماه است خواننده شده و اصلا موسیقی ایرانی هم کار نمی کند و در پاپ یا راک فعالیت دارد بیشتر پر و بال می دهد.
 
این کار در نهایت موسیقی و فرهنگ ما را به کجا می برد؟ 10 مسیقیدان باید باشند که بگویند شأن ما خیلی فراتر از آن چیزی است که شما تصور می کنید و آقای شجریان این کار را انجام داد.

فکر نمی کنید مخاطب ما هم به این ماجرا دچار شده و برخوردی که با فلان خواننده پاپ می کند، با برخوردی که با حسام الدین سراج می کند یکی است؟
 
این موضوع تقصیر مخاطب نیست. ببینید جوان یا نوجوان آن چیزی را که می بیند، می شناسد. وقتی برود در یک فروشگاهی که همه برند هستند، تمام برندها را می شناسد.
 
گاهی اگر به بازار اصفهان برود و فضا و معماری قدیمی و مغازه هایی که هرکدام یک جنسی دارند و می شود راجع به هر کدام یک کتاب قطور نوشت را ببیند، آرام آرام آشنا می شود ولی جوان ما اصلا آشنایی ندارد چون مسئولان ما هنر را درست معرفی نمی کنند.
 
با توجه به این که شما در آن دوران مستمع کارهای ایشان بودید و بعد هم همان طور که اشاره کردید در اوایل انقلاب در مرکز حفظ و اشاعه دیداری داشتید و بعد هم قرار شد در کلاس ایشان شرکت کنید، فکر می کنید ویژگی اولین کاری که باعث شد ایشان خودش را در موسیقی ایران تثبیت کند، چه بود؟
 
من ترتیب کارها را نمی دانم ولی یکی از کارهای شاخصی که ایشان داشت «به یاد عارف بود که با مرحوم محمدرضا لطفی کار کردند. این اواخر هم کار «دیدار» بود که خیلی مورد استقبال واقع شد و تاثیرگذار بود. یکی کاری هم خود ایشان به نام «پیغام اهل راز» منتشر کرد که دو کاست با همدیگر در یک جلد بود.
 
ببینید، من یک تفاوتی را بین موسیقی الان و موسیقی قدیم می بینم. موسیقی قدیم طعم داشت. مثلا وقتی آن موقع نوار لطفی- شجریان در می آمد با اشتیاق می رفتیم و می خریدیم. وقتی جلوی دانشگاه تهران می رفتیم تمام کتاب فروشی ها آن جول پخش گذاشته بودند و اسپیکر داشتند و همه اثر جدید ایشان را پخش می کردند.
 
یک حس و حال عجیبی بود. حس می شد این کاری که بیرون آمده، رویش کار شده و برایش زحمت کشیده شده است. وقتی هم گوش می دادید چون از سابقه شجریان و لطفی هم خاطره خوبی در ذهن داشتی باز کار برایت طعم ویژه ای داشت و یا خودت می گفتی «حالا در این اثر چه کار جدید کرده اند؟ انتخاب شعرش ویژه است؟ تصنیفش خاص است؟ چهار مضرابش منحصر به فرد است؟ کارهای بی کلامش ناب است؟» در حقیقت این مجموعه شما را به دنبال خودش می کشاند.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
فارغ از آنچه که بیرون از تخصص، توانمندی صدا، تکنیک اجرایی، انتخاب شعر و... باشد، فکر می کنید تفاوت و تمایزی که می توانیم میان صدا و تکنیک در قیاس با دیگرانی که در آن دوره فعالیت می کردند، بیابیم در چه بود؟ چون ما جملات معروفی داریم که البته هیچ گاه منبع مشخصی نداشته اند. مثلا نقل می شود که آقای شجریان در جایی گفته بودند: «اگر من صدای ایرج را داشتم کاری می کردم مردم پرواز کنند» یا «فلانی بهترین خواننده است.»
 
خوانندگی فقط صدا نیست. یعنی مردم عادی فکر می کنند خواننده یعنی کسی که صدا دارد و فردی که شش دانگ می خواند. البته این اصطلاح هم اصطلاح اشتباهی است چون هر کسی در محدوده خاص صدای خودش، شش دانگ است. یک نفر باریتون است، یک نفر تنور است و یک نفر باس است.
 
مردم ما فکر می کنند آن کسی که تنور می خواند، شش دانگ است و کسی که پاریتون می خواند شش دانگ نیست. مثلا می گویند استاد بنان شش دانگ نیست، در صورتی که استاد بنان در محدوده صدای خودش شش دانگ است.
 
یعنی آن بندی را که استاد بنان می خواند آقای بسطامی یا آقای شجریان نمی توانند بخوانند، چون فقط جای صدای اوست. بعضی از اصطلاحات در میان مردم اشتباه است و تلقی اشتباهی صورت می گیرد.
 
همان طور که گفتم خوانندگی فقط صدا نیست بلکه یکی از ارکان خوانندگی، صداست و رکن های دیگری دارد. مثلا در شیوه اصفهان می گویند مناسب خوانی. این مناسب خوانی خیلی حرف بزرگی است. یک جایی به یک خواننده ای می گویند بخوان بعد تازه متوجه می شود چه اتفاقی افتاده است.
 
پدرم تعریف می کرد که استاد تاج یک روز به تکیه آمد و پدرش فوت شده بود. تکیه هم بسیار شلوغ بود. استاد پای منبر نشست که به او گفتند بخوان. این بیت را خواند که «یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشمش کور شد/ چو نگریم من که یک عالم پدر گم کرده ام» همین یک بیت را خواند و از منبر پایین آمد.
 
این یعنی مناسب خوانی. ببینید این شعر چقدر کار کرده است. حالا انتخاب شعر و سپس ملودی کلام در مراحل بعدی قرار می گیرند. شعر را اگر خواننده نفهمیده باشد، هیچ وقت نمی تواند اجرا و ارائه خوبی داشته باشد.
 
بارها باید شعر را خوانده روی معنی شعر فکر کرده باشد تا وقتی می خواند و دهن باز می کند، ملودی کلام را درست بخواند.
 
به همین جهت است که بعضی از خوانندگان جوان وقتی می خوانند، حس می کنید اصلا شما را درگیر نمی کند و متوجه نمی شوید که چه می گوید. البته نباید فراموش شود که تلفیق هم نکته مهمی است. اگر آکسان ها عوض شود، معنی شعر تغییر می کند.
 
یک بار من راجع به زیبایی شناسی آواز در جایی صحبت کردم و در مورد کلمه «بیا» حرف زدم. مثلا شما به دوست تان می گویید «فردا بارون میاد.» و فردا باران می بارد و به دوست تان می گویید «بیا».
 
این «بیا» به معنای «دیدی گفتم باران می بارد» است. «بیا» گاهی به نحوه ادایش معنای «دید گفتم» می گیرد اما گاهی مثلا می گویید «بیا» یعنی یک نت کشیده بالا و یک نت کشیده پایین، یعنی «ناز نکن، بیا».
 
در واقع یک کلمه است اما وقتی آکسان ها تغییر می کند دچار تغییر معنایی می شود. یک بار هم می گویید «بیا ساقی.» یا «بیایید» یعنی یک بیان حماسی از «بیا». این «بیا» یعنی بیا تا کار مهمی انجام دهیم.
 
آقای شجریان در جایی می گوید «بیا بنشین بگو بشنو» که منظورش این است «کوتاه بیا»...
 
البته آن «بیا» هم نحوه ادایش فرق دارد. یعنی اگر نت اول پایین باشد، نت بعدی بالا باشد، نت اول چنگ باشد، نت دوم کشیده باشد، حالت حماسی دارد.
 
اگر هر دو مثل هم باشند، می شود «دیدی گفتم». تمام شعر ایران آمیخته با این تلفیق هاست. یعنی اگر خواننده آکسان ها را عوض کند معنی عوض می شود و خیلی ها این کار را انجام داده اند و شما لذت نمی برد. تنها خواننده ای که تسلط دارد می تواند چنین کاری را انجام دهد.
 
حسام الدین سراج: شجریان به اشعار جان می دهد 
 
 
فورتو پیانو کجا نمود پیدا می کند؟
 
فورتو پیانو از نظر شدت است. ما الان در مورد فرکانس صحبت می کنیم. یعنی کلمات با فرکانس پایین یا بالا ادا می شود. از سوی دیگر جامعه شناسی یکی از عناصری است که به خواننده مرتبط است.
 
برخلاف برخی که می گویند اصلا این طور نیست، اگر شما به داخل جامعه بروید و مناسب طبقه اجتماعی یک شعر را انتخاب کنی و بخوانی، مطمئنا مورد استقبال می گیرد و مردم تحت تاثیر قرار خواهندگرفت اما اگر جامعه در یک خط دیگر حرکت کند و شما به سوی دیگری بروی شکست می خوری.
 
مثلا وقتی مردم در حال کشته شدن هستند و بعد شما «بالابلند عشوه گر نقش‌باز من» بخوانی، قشنگ است ولی چه ربطی به جامعه دارد؟ بچه های مردم در حال کشته شدن هستند و شما می گویید «بالابلند عشوه‌گر»؟!
 
همچنین کار شما باید با دتسگاه تناسب داشته باشد. یعنی شما مضمونی که انتخاب می کنید باید با دستگاهی که می خواهی بخوانی تناسب داشته باشد. این پارامترها زیاد است که یکی دیگر از آنها سونوریته است. یعنی جنس صدای خواننده نیز اهمیت زیادی دارد.
 
بعضی از خوانندگان مثل ایرج و گلچین جنس صدایشان زیباست و اصلا دهان باز کنند آدم لذت می برد.
 
گلپا در این دسته قرار نمی گیرد؟
 
چرا، صدای ایشان هم زیباست. من برای مثال گفتم. محمودی خوانساری هم همین طور است. مجموعه مواردی که گفتم جمع شده و طرف خواننده می شود. کسی که این پارامترها را رعایت کند، خواننده لقب می گیرد.
 
اسم نمی برم ولی شعری را از خواننده ای خیلی خوش صدا شنیده ام که کاملا متوجه شده ام این بیت را متوجه نبوده و خوانده است. خوانده چون فقط گفته اند بخوان ولی آکسان ها و ملودی کلام درست نیست.
 
این که می گویید آقای شجریان چه ویژگی خاصی دارد، باور کنید هنگام گوش دادن به بعضی از چیزهایی که ایشان خوانده، بدنم لرزیده است. یک بار به آرامگاه حافظ رفته بودم و سی دی صدای آقای شجریان در حال پخش بود. شعری از حافظ «شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد/ دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود» یعنی حافظ می گوید من از آن عالم خبر داشتم.
 
شجریان می خواند و زانوهای من سست شده بود. یک خواننده می تواند به بعضی از اشعار جان بدهد و شجریان این کار را انجام داده است. واقعا من خارج از هرگونه حب و بغض می گویم. هرچند ایشان را بسیار دوست دارم.

اما این که بعد از اقبال السلطان و طاهرزاده و تاج اصفهانی باشد طبیعتا از هر گلستانی، شاخه گلی برچید و این موضوع هم موثر بود. با این ماجرا موافقید؟
 
 
اگر آقای شجریان صد سال پیش هم به دنیا می آمد با آن ماجرای تحقیق و تفحص قطعا به همین اندازه مورد توجه قرار می گرفت و ماندگار می شد. آقای شجریان باهوش و اهل تحقیق بوده و بعد هم در برهه زمانی خاصی ظاهر شده است.
 
در آن دوره هم او را به عنوان خواننده می شناختند و در این دوره هم او را به عنوان خواننده می شناسند. این وضعیت با شرایط ما فرق دارد. ما در این دوره به عنوان خواننده شناخته شدیم ولی ایشان چون در دو دوره به عنوان خواننده شناخته شده، مطرح بوده و قاعدتا قابلیت استادی او بالاتر می رود.
هفته نامه صدا - زینب مرتضایی فر: شرایط سخت، آدم ها را یا ضعیف می کند یا قوی. آنها هم که قوی می شوند باز در برابر یک دوراهی سخت دیگر قرار دارند. یا دیو می شوند یا فرشته. لوریس چکناواریان کودکی اش با خاطرات تلخ اطرافیانش گره خورده و تا همیشه تلخی های روزگار ارامنه گریخته از چنگال مرگ را به خاطر دارد، سرنوشت آنها را که به تلخی مرده اند و فرصت شیرین زندگی کردن را نیافته اند، اما این تلخی او را تلخ نکرده و از این مرد یک فرشته ساخته است.

لوریس چکناواریان که به تازگی هشتاد سالگی اش را پشت سر گذاشته در مهربانی، گذشت، بخشش و زلالی میان اهالی موسیقی زبانزد است و البته در کنار همه این موارد، آهنگساز و رهبر ارکستری تکرارنشدنی است. این گفت و گو گوشه ای از مواجهه ام با جهان شخصی این هنرمند بزرگ است و مطمئن هستم از خواندنش لذت خواهید برد. مواجهه ای که البته او در ابتدا چندان دوست نداشت رخ دهد اما در خلال مصاحبه پیش آمد و ما را با خود به مسیر دیگری برد.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

هشتاد ساله شدید. گذر روزها با آدم ها چه می کند؟ آیا شما هم مثل اغلب افراد پیری را دوست ندارید؟

مگر من پیر شده ام؟!

اگر به روایت شناسنامه های مان نگاه کنیم، مدام پیرتر می شویم. اما می توانیم دلمان را به جوانی بسپاریم و هرگز گذر زمان را احساس نکنیم.

می توانم بگویم با گذر زمان و سال ها یاد گرفتم بهتر و درست تر فکر کنم، دنیا را روشن تر ببینم و درک بهتری از همه چیز داشته باشم. هر چقدر سن آدم بالا برود دنیا را بهتر می بیند. روزها همه شان مثل هم هستند، سال ها هم همینطور. فقط با واریاسیون ها و رنگ های مختلف برایمان می گذرند.

رنگ آمیزی پیر شدن چگونه است؟

من نمی دانم.

یادم نبود شما هنوز پیر نشده اید.

به نظرم پیری باید چیز جالبی باشد. حتما پیر نشده ام که نمی توانم درباره اش حرف بزنم. من فکر می کنم آدمیزاد تا موقعی که کار می کند، پیر نمی شود. پیری برای کسانی است که کار اداری می کنند و بازنشسته می شوند. شاید پیری برای آنهاست که با زمان زندگی می کنند. کسانی که زندگی شان تقسیم بندی شده به این حس می رسند، زندگی من تقسیم بندی ندارد. مثل آب رودخانه می رود و نمی توانم بگویم دیروز اینطور بود و فردا آنطور می شود. زندگی را باید زندگی کرد و درباره اش هیچ نپرسید.

نمی شود آدم از خودش و زندگی سوال نپرسد. انگار سوال ها محاصره مان کرده اند.

می خواهید چه بپرسید و به چه جوابی برسید؟ هیچ کس جواب ندارد. هیچ احدی در این دنیا به پاسخ نرسیده. از همه خبر ندارم اما می دانم هنرمندان دنیا را می سازند و سیاستمداران خراب می کنند.

شما هنرمند هستید اما آنطور که شنیده ام شما بر سیاست کشور ارمنستان بسیار تاثیر گذاشته اید و تا آنجایی که می دانم در جریان استقلال ارمنستان از شوروی نقش پررنگی داشته اید. و البته در کنار اینها باید گفت خیلی شجاع بوده اید.

بله، همینطور است اما باید بگویم شجاع نبودم، دیوانه بودم. خدا دوستم داشت که زنده ماندم وگرنه شوروی ها با هیچ کس شوخی نداشتند و خیلی ها را کشتند. ولی نظر واقعی ام است که بعضی کارها را انگار خدا در نظر دارد که ما انجام بدهیم و در انجام دادنش هم خودش از ما حمایت می کند. یعنی برای آنها کشتن من آسان تر از کشتن حتی یک مگس بود. یک کارهایی در زندگی انجام می دهیم که انگار مامور شده ایم، سربازیم و حمایت الهی هم داریم.

هر کسی در این دنیا در طول زندگی اش برنامه های الهی دارد که ممکن است هر کسی هم نتواند تمام کارش را انجام بدهد. من برای کمک به مردم زلزله زده در ارمنستان رفته بودم اما اتفاقات جور دیگری رقم خورد و در مسائلی چون استقلال ارمنستان هم دخیل شدم. اینکه می گویم دخیل شدم به هیچ وجه سیاسی نیست. من آنجا هم با زبان موسیقی با مردم حرف زدم و در اجرایم از آنها خواستم این تصمیم را بگیرند و به استقلال ارمنستان رای بدهند. اوایل بعضی فکر می کردند عضو حزب خاصی هستم که بعد متوجه شدند اینطور نیست.

خلاصه که طی یک ماه چون مامور خدا بودم به اوج محبوبیت رسیدم و همه مردم دوستم داشتند. این اتفاق درحالی افتاد که فرهنگ ما با هم خیلی فرق داشت، من بخواهم و نخواهم فرهنگم ایرانی است. مردم ارمنستان هم هر چند در اصل ایرانی اند خب فرهنگشان با ما فرق هایی دارد و تا حدی روسی شده اند. اما نکته مهم اینکه هر اتفاقی هم افتاد موسیقی در آن دخیل بود. به شوخی می گفتند این تنها انقلابی بوده که با موسیقی انجام شده و از بینی حتی یک نفر هم خونی نیامده است.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

اجازه بدهید از موسیقی حرف بزنیم. نگاه شما به موسیقی چیست؟

موسیقی زبان خداست، یک پدیده الهی است و به خاطر همین هم در موسیقی کلاسیک شما نمی توانی نوازنده خوبی شوی مگر اینکه پانزده تا بیست سال آن ساز را خوب تمرین کرده باشی. موسیقی راه طولانی و کم درآمدی است. یعنی همان وقت را بگذاری کاسبی کنی یا دکتر و مهندس شوی درآمد خیلی بیشتری دارد.

این قاعده فقط در ایران وجود دارد یا در همه دنیا همینطور است؟

همه جای دنیا همینطور است. داستان این است که وقتی جنگ بین المللی دوم تمام شد آمریکایی ها به آلمان و اتریش کمک مالی دادند تا کشورشان را بازسازی کنند و کارخانه ها را راه بیندازند. بعد متوجه شدند که اتریشی ها و آلمانی ها سالن های موسیقی و اپرا را بازسازی کرده اند و ارکسترها را سرپا کرده اند. از آنجایی که آمریکایی ها آن موقع فرهنگ خاصی نداشتند، ناراحت شدند و گفتند ما کمک کردیم تا شما کارخانه هایتان را بسازید و مردم بروند سر کار، آن وقت شما دارید سالن های موسیقی را راه می اندازید.

جواب آلمانی ها و اتریشی ها این بود که اگر فرهنگ رشد نکند و کارگر قرار باشد، کنسرت نرود بهتر است که هیچ چیز رشد نکند چون بدون فرهنگ نمی توانیم هیچ چیزی را بسازیم. اول فرهنگ بعد هر چیز دیگری. در اتریش و آلمان هنوز مالیات فرهنگ وجود دارد. در حالی که اپرا و باله درآمد ندارد و مثل اینجا نیست که مدام می گویند ارکستر باید درآمد داشته باشد. درآمد اپرا در همه کشورها صفر و درآمد ارکسترها ده تا بیست درصد است. بقیه اش را دولت می پردازد. هیچ کس هم اعتراض نمی کند که چرا مالیات خرج فرهنگ می شود. چون می دانند مملکت با فرهنگش زنده است.

برای نابودی یک مملکت بمب زدن و جنگ راه انداختن فایده ای ندارد، شهرها بازسازی می شوند، ولی اگر فرهنگ از دست برود دیگر هیچ چیز باقی نمی ماند. ما در ایران اشتباه بزرگ دیگری هم داریم، می گوییم فرهنگ و هنر که اشتباه است. در کشورهای پیشرفته می گویند فرهنگ، هنر و موسیقی. ما موسیقی را جا گذاشته ایم، موسیقی دنیای دیگری است متفاوت از همه دنیاها.

چرا در ایران موسیقی آنطور که باید رشد نکرده است؟

درست می گویید، متاسفانه در ایران فرهنگ موسیقی مان آنطور که باید رشد نکرده و پیشرفت نداشته. از یک لحاظ باید به این نکته دقت کرد که در ایران ادبیات بسیار قوی بوده و شاعرهای خیلی قوی ای داشته ایم. مردم هم بیش از هر چیز به ادبیات وابسته شده اند. ولی چون موسیقی هم خیلی رواج پیدا نکرده ارتباط مردم با ادبیات پررنگ تر شده است.

از طرف دیگر باد گفت ما متاسفانه از موسیقی حمایت نکردیم و بیشتر رفتیم دنبال شعر. بعد دیدیم شعر خیلی زیباست ولی شعر هم بخواهد در قلب آدمی بنشیند با موسیقی باید بنشیند. ولی موسیقی خیلی ضعیف تر از شعری است که می خوانیم. هر آهنگی برای شعر می سازند باز شعر قوی تر از موسیقی است. اگر شعر را از موسیقی بردارند، موسیقی لخت می شود و نمی تواند به تنهایی قوت خود را حفظ کند.

شعرمان بین المللی شده اما شعر هم برای معرفی خودش از موسیقی بی نیاز نیست و وقتی کنار یک موسیقی خوب قرار بگیرد تاثیرش دوچندان می شود. با این حساب شعرمان هم لباس خوبی ندارد. می گویند دو دسته آدم در دنیا خیلی مهم هستند که می توانند آدم عاقل و دیوانه و آدمکش را یکسان نشان دهند. یکی وکلای دادگستری، یکی هم خیاط ها که همیشه می توانند با دوختن یک کت و شلوار خوب چهره یک آدم را عوض کنند. ما متاسفانه نتوانسته ایم برای شعرهایمان که این همه خاص و خوب هستند، لباس خوب بدوزیم و این اتفاق خوبی نیست.

ادبیات به تنهایی نمی تواند معرف ما باشد؟

برای معرفی ادبیات، باید ترجمه اش کنی و موقعی که ترجمه اش می کنی، ممکن است بسیاری از مفاهیم خاص درون فرهنگی اش بی معنی شود، چرا که در زبان همه چیز قابل ترجمه نیست. ولی موسیقی ترجمه نمی خواهد. اگر بخواهیم حافظ و فردوسی را به همه دنیا نشان دهیم با موسیقی قوی این اتفاق می افتد و خودش را نشان می دهد.

مثل اپرای رستم و سهراب از آثار خیلی ارزشمند شما.

این کار که متاسفانه اجرا نمی شود. 25 سال از عمرم را گذاشتم و نوشتمش. خیلی سخت بود نوشتن اپرا در یک سنتی که موسیقی محدود بود. من نشستم و سبکی را به وجود آوردم که بتوانم این اپرا را پیاده کنم روی شعر فردوسی. چه از نظر هارمونی و چه رنگ آمیزی خیلی کار سختی بود، ولی هر جای دنیا که اجرا شد با استقبال خوبی مواجه شد و به این امیدوارم کرد که کار خوبی شده است.
 
اگر مملکت ما اپرا داشت و از این کار حمایت می کرد می توانست فردوسی را از طریق همین اپرا به دنیا نشان دهد. ار مسئولان ده هزار نسخه از داستان رستم و سهراب را در دنیا پخش کنند تاثیری را که اجرای اپرا دارد، نخواهدداشت. چون شعر تنهایی لخت است و درک زیبایی های شعری برای ما ایرانی ها که زیبایی های زبان فارسی را می شناسیم قابل درک است. درک ما از شعر فارسی را یک انگلیسی ندارد، چون ظرافت زبان را نمی شود ترجمه کرد، اما می توان با موسیقی نشانش داد.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

پس ما حسابی کمبود موسیقی داریم. این موضوع چه لطماتی می تواند داشته باشد؟

کمبود موسیقی در جامعه ما تاثیرات مخربی دارد که یک قرن آینده خودش را نشان می دهد. البته شاید هم این اتفاق به مرور زمان شکل دیگری بگیرد، چون میبینم موسیقی برای خانواده ها مهم شده و فرزندانشان را به کلاس های موسیقی می برند و برایشان ساز می خرند. این اتفاق خوبی است اما موسیقی باید به مدرسه ها برود و روی نسل های بعد تاثیر بگذارد. کسی که با موسیقی سر و کار داشته باشد، نمی تواند آدم جنایتکاری باشد. جنایت در موسیقی نیست.

موسیقی چگونه مردم یک جامعه را عوض می کند؟

مردم آلمان خشن بودند، نمی شد با آنها حرف زد، جوان که بودم به این کشور رفتم و دیدم که وقتی با همدیگر هم حرف می زدند دعوایشان می شد، این برخوردها در اخلاقشان بود. اما رواشناسانشان راه چاره را پیدا کردند و موسیقی را به مدارس بردند و روحیه ملتشان را عوض کردند. هنر همیشه به تغییر جامعه کمک می کند، چون پر از ظرافت است.

امروزه مردم آلمان خشونتی که در جوانی ام دیده بودم را ندارند، آن وقت ها انگلیسی بلد بودند اما جوابت را نمی دادند. دنیا را فقط آلمان می دیدند، اما الان دنیا را می بینند. چه چیزی کمک کرد که اینطور شد؟ چه چیزی کمک کرد ارمنستان بدون خونریزی از شوری جداش ود؟ موسیقی. یادتان باشد حرف می تواند دشمنی به وجود بیاورد اما موسیقی نه.

موسیقی زبان خداوند و علم است. 99 درصد علم و یک درصد هنر که یا الهی است یا زمینی. همیشه فکر می کنم شعر، موسیقی، نقاشی و همه هنرها را خدا یک جایی قایم کرده و هر وقت کسی را دوست داشته باشد، از این گنجینه اش کمی به او می دهد.

و شما را هم دوست داشته و بخشی از گنجینه اش را در اختیارتان گذاشته است.

ما آنقدر کوچکیم که نمی توانیم خلق کنیم. قطره ای در اقیانوسیم. موسیقی، هنر و فرهنگی هدیه الهی است به مردم. من هم یک سربازی هستم، خدا من را آفریده تا این کار را انجام دهم و از خودم کاری کنم.

گفتید شعر ایرانی بین المللی است. شعرای ایرانی چه حرفی داشته اند که بین المللی شان کرده است؟

بزرگی شعرای ما این است که هرگز از من نگفته اند و همیشه از ما حرف زده اند. درست است که در ایران متولد شده اند اما مال همه دنیا هستند. «من» خطرناک ترین چیز در دنیاست. من بدی های زیادی را رقم زده است. کاش «ما» شود و سراغ خوبی ها برود.

خوبی چیست؟

خوبی خداست. چطور می شود خدا را توضیح داد!

هرچند قبل از مصاحبه به من گفتید دوست ندارید خیلی از جهان درونی تان حرف بزنیم»، راستش برایم سخت است با شما و درباره تولدتان حرف بزنم و به زیبایی جهان درونتان سرک نکشم. حالا در هشتاد سالگی اوج زندگی انسان را در چه می دانید؟

به اوج رسیدن زندگی روزی است که عریان شوی، نه به معنی بی لباس شدن، بلکه به این معنی که خودت شوی و آنقدر از خودت پر باشی که هیچ چیز را نبینی. می دانید، زندگی باید به نقطه سادگی برسد و وقتی به این نقطه رسید تازه شروع می شود. من هم هشتاد ساله شدم و در راه سادگی هستم. هنوز هم در راهم که به سادگی برسم. ماشین، تلویزیون و خیلی چیزهای دیگر را حذف کرده ام تا در مسیر سادگی باشم. انگار اوج وجود آدمی در یک اتم است، اتمی که باید به پختگی برسد و منفجر شود. وقتی این اتفاق بیفتد تازه دنیای واقعی را می بینی، در سادگی می شود در این دنیا سفر کرد، شاد بود، عشق ورزید و مهربانی کرد، فارغ از هر اسم و عنوان و اتفاقی خوش بود و مدام به خود یادآوری کرد که مهم ترین چیز در دنیا سادگی است.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

شما سعی کرده اید از اسم ها و عنوان ها فارغ شوید؟

من استاد دانشگاه هستم. دکتر و پرفسور هم هستم اما اجازه نمی دهم کسی در خطاب کردنم از این عنوان ها استفاده کند، این تیترها خیلی بد است و من را زا همسایه ام جدا می کند. دیگر مثل او نیستم. دیگر تنها شده ام، دورم دیواری کشیده شده که نمی گذارد با بقیه باشم. ما به آدم ها که نمی گوییم دکتر. با چند سال درس خواندن کسی دکتر نمی شود، به کاغذ آدم ها می گوییم دکتر نه سوادشان!

حافظ و فردوسی و بتهوون پروفسور نبودند. دکتر نبودند، دانشگاه هم نرفته بودند. ما مدام داریم فرمول پیدا می کنیم و خودمان را از دیگران جدا می کنیم. خانه و ماشین و مدرکمان را بالاتر می بریم و هی بیشتر و بیشتر در خودمان غرق می شویم. این اتفاق به همه افراد یک جامعه ضرر می زند و اغلب ما به جای اینکه جزئی از اقیانوس باشیم جزیره ای شده ایم. پولدارترین آدم عصر حافظ کی بوده؟ شاهزاده های نازپرورده آن دوران که بودند؟ کسی نمی داند اما همه می دانند حافظ که بوده. کسی که قطره ای از اقیانوس مانده، به هیچ جزیره ای پناه نبرده و خودش را از هیچ کس جدا نکرده است.

خیلی از اهالی موسیقی به خصوص نسل جوان مدام می گویند در ایران کسی درکشان نمی کند. برخی از آنها هم مهاجرت می کنند و به دیگر کشورها می روند. شما سال هاست در جایگاه و موقعیتی هستید که می توانید به هر کشوری که بخواهید مهاجرت کنید، اما در ایران مانده اید و حتی محله ای که در آن زندگی می کنید را تغییر نداده اید. چرا؟

با شنیدن سوال شما بلافاصله مثالی به ذهنم رسید. می گویند بعد از یک جنگ پسر پادشاه خسرو به روم فرار کرد. انسان توانایی بود و آنجا کارهای عجیب و غریبی انجام داد. امپراتور روم به او گفت چه کاری می خواهی برایت انجام دهم؟ گفت از هر کشوری که داری یک خاک بیاور و یک کبوتر. خلاصه خاک ها را می آورند و می گذارند.

پرنده ها را که هوا می کنند هر کدام می روند روی خاک خودشان می نشیند. امپراتور متوجه می شود شاهزاده ایرانی می خواهد به خاک خودش برگردد.

حالا حکایت پاسخ پرسش شما همین است، هر کسی خاک خودش را باید داشته باشد، این خاک آدم است و آدم بدون وطن بی هویت می شود. می دانید شهر بروجرد زادگاه من است. وقتی بعد از سال ها برای اولین بار رفتم بروجرد حس عجیبی داشتم و احساس می کردم در قلب وطنم هستم. آدم های معمولی هم وقتی مهاجرت می کنند، شاید زندگی شان از خیلی جهات بهتر شود، اما اگر پای حرفشان بنشینی می بینی دلشان می خواهد در وطنشان باشند. حالا به هنرمندان که برسیم بحث خیلی بیشتر فرق می کند.

سخت معتقدم اهالی فرهنگ و هنر باید کنار مردم خودشان باشند تا بتوانند اثر خلق کنند. هنرمند یک گل خوب است و این دست های مردم است که به آن فرم و شکل می دهد. خودت به تنهایی نمی توانی خودت را درست کنی. این است که اگر بخواهم در رشته خودم کار کنم و از خودم چیزی باقی بگذارم باید با مردم خودم و در خاک خودم باشم. زیاد سفر می روم و می آیم، اما نمی توانم جایی جز اینجا زندگی کنم.

جالب است دوست ندارید مهاجرت کنید. خانواده شما در کشتار ارامنه از ارمنستان به ایران مهاجرت کرده اند، اما شما با مهاجرت موافق نیستید.

نه، خانواده من به ایران مهاجرت نکرده اند. آنها به وطن خودشان برگشتند. چون ایرانی بودند. همه ارامنه ایرانی هستند و در پایه گذاری کشور ایران سهم داشته اند. زمان کورش 28 کشور با هم جمع شدند و ایران را تشکیل دادند. درواقع ایران اسم ملت نیست، اسم سرزمین است. یک جغرافیای بزرگ فرهنگی است. هزاران سال در این جغرافیای غنی ملت های مختلف با دین های گوناگون کنار یکدیگر زندگی کردند و هر کس دین خودش را داشته است. هر چند بعد از ورود اسلام به ایران اغلب مردم مسلمان شدند، مسلمان بودن دلیل ایرانی بودن نیست.

همان طور که می بینیم در دنیا مسلمان های زیادی هستند که ایرانی نیستند. در ضمن هر چند اکنون مرزهای جغرافیایی دچار تغییرات زیادی شده، ارامنه در قلبشان ایرانی هستند و بسیاری از آنها در حال یادگیری زبان فارسی هستند. شاه عباس و فتحعلی شاه اشتباه کردند که ارمنستان غربی را دادند به ترکیه و ارمنستان شرقی را به روسیه و با این سیاست اشتباهشان باعث کشته شدن میلیون ها ارمنی شدند.

ارامنه هیچ وقت نخواسته بودند از ایران جدا شوند و جزوی از خاک کشور ترکیه شوند. بنابراین وقتی به ایران آمدند دوباره به وطنشان برگشته بودند. اصلا چرا به ایران برگشتند؟ چون حس وطن را به آن دارند. مادر من در ماجرای قتل عام ارامنه در یک گاری مخفی و به ایران آورده شده بود. در چنین شرایطی پدربزرگ به ایران می آید و می شود پزشک آیت الله بروجردی. یعنی به رغم تفاوت دین، این احساس امنیت را داشته اند. پدرم هم در شرایطی که عموهایش را در زندان های شوروی کشته بودند فرار می کند و به ایران می آید. می رود به بروجرد و عاشق مادرم می شود. تازه بماند که ازدواجشان هم ماجرا دارد.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

چه ماجرایی؟

پدربزرگم با ازدواجشان مخالفت می کند و هر دو فرار می کنند به تهران. خلاصه پدربزرگم مجبور می شود رضایت دهد.

با این همه فرار پیش آمده، تلخ و شیرین، شما از هیچ جا فرار نکردید. این اتفاقات تاثیری بر شما نداشته است؟

مگر می شود تاثیری نداشته باشد! من در خانواده های گریخته از آن روزگار سخت بزرگ شدم. ارامنه به ایران که آمدند هرچه از اروپا یادگرفته بودند را هم با خودشان آوردند. اولین سینما، تئاتر، ارکستر و اروپا را در ایران راه انداختند، اما همه داستان های تلخی داشتند. یکی شوهرش را از دست داده بود، یکی فرزند و دیگری زنش را.

داستان های تلخی که هرگز نمی توانستند فراموش کنند و مدام برای یکدیگر تعریف می کردند. کودک ام گره خورد با واگویی خاطره های تلخی که گه آرام و گاه با صدای بلند بزرگ ترها برای هم زمزمه می کردند. اگر الان هم بعد از آن همه سال بخواهم آن وقایع را تعریف کنم گریه ام می گیرد. این همه سرنوشت تلخ پیش آمد به خاطر حماقت و خیانت شاه عباس و فتحعلی شاه. می توانستند مقاومت و مبارزه کنند.

انگار بخش عظیم تاریخ دراختیار آدم های وحشتناک است.

همیشه دنیا از این اتفاق ها دارد. از هیتلر و استالین گرفته تا بسیاری دیگر. شوروی در جنگ جهانی دوم 50 میلیون کشته داد که 25 میلیون نفر در جنگ کشته شدند و 25 میلیون را استالین خودش کشت، اما هیچ کس درباره این  جنایت حرف نمی زند. چرا؟ چون او برنده جنگ بوده. اگر هیتلر هم برنده شده بود هیچ کس درباره هلوکاست حرف نمی زد. الان بسیاری از کشورها از قتل عام ارامنه حرف نمی زنند چون عامل آن کشوری بانفوذ است و فقط کشورهایی که قدرت دارند می توانند جلویش بایستند و این واقعه را قبول کنند. کشورهای وابسته نمی توانند حرف بزنند.

شما از کودکی سرنوشت تلخی داشتید و خبر مرگ های زیادی را شنیده اید. خدا را شکر به هیچ وجه تلخ نشده اید. به مرگ چه نگاهی دارید؟

(سکوت طولانی می کند)... نمی دانم... هر شب فکر می کنم می میرم، اما صبح بیدار می شوم و صبح بخیر می گویم. می دانید به دنیا می آییم که بمیریم، می میریم که باز هم به دنیا بیاییم. کاری نمی شود کرد. فقط دعا می کنم وقت داشته باشم کارهایم را تمام کنم. ما نمی دانیم برای چه به دنیا آمدیم. مثلا فکر می کنیم من آمده ام آهنگساز باشم، دیگری مهندس باشد و یکی دیگر هم سیاستمدار. شاید این نیست. شاید من به دنیا آمدم یک نابینا را از سر خیابانی ببرم آن طرف و همه کارم همین باشد و بقیه اش را در این دنیا مفت خوری کنم.

معمای زندگی را هیچ کس نمی فهمد. مرگ هم چیز بدی نیست و بخشی از این معماست، اما مثل همه پدر و مادرها تنها دعایم این است خودم قبل بچه هایم بمیرم، اما چه می شود کرد با مرگ؟ هیچ... در روایت های اسلام هم درباره شباهت خواب و مرگ گفته شده است. ما هر شب می میریم و صبح زنده می شویم.  اگر بخواهیم از مردن بترسیم بناید بخوابیم. مرگ سوالی است که هیچ کس جوابش را ندارد. جوابش را فقط خداوند  دارد.

حالا اگر به آن دنیا بروید و ببینید ماموریت تان رد کردن همان نابنیا از خیابان بوده چه می کنید؟

(با خنده) خیلی خوشحال می شوم. چون نابیناهای زیادی را از بچگی تا امروز از خیابان رد کرده ام. هنوز هم اگر جایی نابینایی را ببینم که می خواهد از خیابان رد شود، همه تلاشم را می کنم که خودم را به او برسانم و از خیابان ردش کنم.

تا به حال سوالی بزرگ داشته اید که جوابش را پیدا نکرده باشید؟

وقتی زندگی یک معمای بزرگ است، ما در احاطه سوال های فراوان هستیم، که گفتم از آنها گذشته ام. اما من بیشتر درگیر این هستم که کارهای بزرگ و ماندگار برای فردا بنویسم و روی پایه درست و علمی کار کنم. من برای امروز تلاش نمی کنم. امروز می آید و می گذرد. آدم باید برای فردا زندگی کند. آدم هایی هستند که کارهای یکبار مصرف انجام می دهند و زندگی می کنند. اتفاقات زندگی خوبی هم دارند، اما هر انتخابی بهای خودش را دارد. نان امروز را بخوری خوب زندگی می کنی، کار مردم پسند می کنی و روزگارت می گذرد، اما آنها که برای فردا زندگی می کنند، امروزشان سخت می گذرد به امید فردا.

الان شاعرهای خیلی خوبی هستند که کسی شعر آنها را نمی خواند، اما 50 سال آینده شاید در مقامی بالاتر از حفاظ هم قرار بگیرند. من تصمیم گرفتم نان فردا را بخورم، شما هم همین کار را بکنید. معماها را رها کنید، سوال ها را به روزگار بسپارید و به فکر نان فردا باشید.
 
لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

ماجرای عشق شیرین و فرهاد که شیرین یک شاهزاده ارمنی است و فرهاد و خسروپرویز را عاشق خود می کند، یکی از موضوعاتی است که به نظرم آمد می تواند مورد توجه شما باشد. چرا تا به حال اثری درباره آن ننوشته اید؟

خیلی دوست دارم بنویسم، اما یکی باید اسپانسر شود تا مخارج زندگی برسد، خیلی دمل می خواهد بنویسم شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین... بی نظیر می شود.

به نظر شما از این عشق های پرسوز و گداز حالا هم هست؟

نه نیست به نظرم، اما آدم برای عشق های بچگی اش جان می دهد. بعد که بزرگ می شود...

شما هم در بچگی عاشق شدید؟

چرا نشدم. 14 ساله بودم که عاشق شدم. عشق اول یک چیز آسمانی است. هیچ وقت از یاد آدم نمی رود. من می رفتم آن طرف خیابان می ایستادم نیم ساعت یک بار از پشت پنجره رد شود و نگاهی به بیرون بیندازد تا او را ببینم. برود مدرسه 30 متر دورتر راه بروم و از این دست خاطره هایی که اغلب ما داریم. عشق های بعدی را ممکن است یادت برود، اما عشق اول نه. عشقی که اصولا هم به آن نمی رسی... البته من هنوز هم عاشق می شوم. عاشق نشوم نمی توانم کار کنم.

66 سال از 14 سالگی شما می گذرد. یعنی 65 سال است همیشه عاشق بوده اید؟

همیشه عاشق بوده ام. حالا مگر من چند ساله هستم که این طوری حساب می کنید. (با خنده)

و مثل همان وقت ها عاشق می شوید؟

نه... عاشق بودنم مثل آن زمان بی نهایت عمیق نیست. الان که من عاشق می شوم سخت است، دیگر سنم رفته بالا و در شرایطی هستم که می توان عاشق شد بدون آن که طرف مقابل بداند. لزومی ندارد بداند... عشق به قلب آدم تعلق دارد، اما کسی هنوز راز عاشق شدن را فهمیده؟ نه! اما...

اما چه؟

همین که خدا عاشق است و انسان هم می تواند عاشق شود، همین که خدا معشوق است و انسان هم می تواند معشوق باشد، آن قدر زیباست که می تواند تسلای بزرگی برای تمام معماهای مرگ و زندگی و مصائب این جهان باشد.
صفحه 1 از 2
Top
We use cookies to improve our website. By continuing to use this website, you are giving consent to cookies being used. More details…