گروه فرهنگ و ادب: زن یک نویسنده به طور عام شوهرش را به عنوان یک مرد می شناسد نه بن عنوان یک نویسنده. خوانندگان آثار این نویسنده هرچند از دور از این نظر او را بهتر از زنش می شناسند. معمولاً زن های هنرمندان کم کم نسبت به آثار هنری شوهرانشان بی علاقه می شوند و بعد نسبت به این آثار کینه می ورزند، چرا که شاهد آفرینش این آثار و دردسرهای مقدّمات و نتایجش بوده اند. امّا من که زن جلال آل احمد هستم او را از نوشته هایش جدا نمی کنم و نه تنها به عنوان یک مرد بلکه او را به عنوان مردی که نویسنده است می شناسم. این گونه شناسایی بیش تر به این علّت است که جلال خیلی شبیه نوشته هایش است. یعنی سبک جلال خود اوست با این تفاوت که من با چرک نویسش سروکار دارم و دیگران با پاک نویسش.

****

سر ناهار جلال خواست خربزه بخورد که از جلویش برداشتم. گفت: گلویم دیگر درد نمی کند. شوخی کرد، شوخی ها کرد و مهین و من خندیدیم. شب پیش هم حسابی ما را خندانیده بود. نمی گذاشت به ما بد بگذرد. فکر می کرد ما را از تمدّن دور کرده، به جنگل کشانده، جز جنگل و دریا به ما چیزی نداده و ما از تنهایی حوصله مان سررفته، امّا کسی که با جلال بود هرگز تنها نبود. در سالیان درازی که ما با هم بودیم، من همواره از خویشان و دوستان دورتر و دورتر می شدم و به او نزدیک تر و نزدیک تر. وقتی خویشان و دوستان برایم دل سوزی می کردند که اجاقم کور مانده، ته دلم به آن ها می خندیدم چرا که اجاقی روشن ت از اجاق من نبود. سر ناهار روز پیشش از من و مهین پرسیده بود: دلتان می خواهد کجا زندگی کنید؟ من گفتم: هرجا که تو باشی و برایش این شعر را خواندم:

گو کدامین شهر از آن ها بهتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است

و هنوز هم به همین عقیده هستم و این اعتقاد هم گمان نمی کنم چندان دور باشد. احساس می کنم روز به روز آب می شوم. مرا در مزار جلال چال کنید. ترتیب سندش را داده ام.

***

رفتم بالا پیش جلال، گفت: باز آن درد آمد، هرچه صدا  زدم، صدایم را نشنیدی. بعد گفت: کوریبان د روی میز بود یکی خوردم و گفت: ببین چند تا آسپرین داریم؟ شمردم هفت تا آسپرین داشتیم. گفت: خوب تا صبح بس است. گفتم: جلال جان نمی شود این همه آسپرین خورد. باید بروم دکتر بیاورم. گفت: دکتر تقی زاده که نیست. گفتم: می روم هشتپر دکتر نوحی را می آورم. گفت: نه بابا، چیزی نیست. می ترسم تو این باران تصادف کنی. صبر می کنیم تا صبح.

***

به جلال نگاه کردم. دیدم چشم به پنجره دوخته، چشم هایش به پنجره خیره شده، انگار باران و تاریکی چیره بر توسکاها را می کاود تا نگاهش به دریا برسد. تبسّمی بر لبش بود. آرام و آسوده. انگار از راز همه چیز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسّم می کند. تبسّم می کند و می گوید: کلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم. بدترین کاری که به عمرش با من کرده بود همین بود.

***

دکتر خبره زاده همه را متقاعد کرد که بگذارند برای آخرین بار با جلال وداع کنم. نه شیون کشیدم و نه زاری کردم. قول داده بودم. بوسیدمش و بوسیدمش. در این دنیا کم تر زنی اقبال مرا داشته که جفت مناسب خودش را پیدا بکند… مثل دو مرغ مهاجر که همدیگر را یافته باشند و در یک قفس با یکدیگر هم نوا شده باشند و این قفس را برای هم تحمّل پذیر کرده باشند.

تابوت را در آمبولانس گذاشتند و راه افتادیم. جلو کارخانه چوب بری توقّف کردیم. بیش تر کارگرها در خیابان به مشایعت آمده بودند و تعداد زیادی از دوستان هم ما را تا امامزاده هاشم بدرقه کردند و نمی دانم به دستور کی بود که سوت کارخانه به صدا درآمد. سه بار!!!